شیطان 21 اردیبهشت 87 - 15:13 |
![]() |
لیست توصیفنامه ها26 اسفند 86 - 14:39 | |
کوچه تنهایی من....
و همچنان یکه و تنها از این کوچه تاریک و دلگیر می گذرم ! و چرا کوچه پایانی
ندارد ... ؟! انتهایش به چشم نمی آید... رهگذران کوچه زیادند... ولی هر کدام در
افکار کهنه ی خود غرق شده اند... گویی کسی جز خودشان در کوچه نیست...
رهگذرانی خندان از کوچه پشتی می گذرند... صدای قهقه شان قلبم را می لرزاند
.....لحظاتی کوتاه خنده ها قطع می شود ولی باز هم همان خنده های شاد و
سر مست همیشگی... ! آه ، خدایا چرا در این کوچه کسی نمی خندد ؟! همگی در
خود فرورفته ، نالان ، افسرده و گریانند....آیا از این کوچه به کوچه ی پشتی
راهی ندارد ؟! صبرم به پایان رسید بس ناله و اشک و تاریکی در این کوچه ی
بی روح و مرده دیدم ! راستی ، اسم کوچه چیست ؟ سالهاست در این کوچه ام
اما تا به حال نام و نشانی از کوچه ندیده ام ؟!در و دیوار کوچه هم سیاه و دلگیر
است و نمی توان علامتی پیدا کرد....
چرا تقدیرم اینگونه رقم خورده ؟ تا چه زمانی در این کوچه باشم ؟ تا کی ؟!
چشمانم را گشودم در این مخمصه گیر افتاده بودم ! مگر گناهم چیست ؟؟
عابران دیگر کوچه چرا اینگونه غمگین اند !؟ هر کدام در گوشه ای ، رهگذری
به آسمان خیره شده و قطره اشکی گوشه ی چشمش خشک شده ، لبانش هم
سخت ترک خورده است ! آن یکی دفترچه ای در دست دارد و مدام با قلمی در
دست بر رویش می نویسد و می نویسد و می نویسد ...! دیگری کاغذ و قلمی به
دست دارد و از صورتک های اطرافش تصویر می کشد... اطرافش از کاغذهای
سیاه پر است...بر هر کاغذی نقش صورتی غمگین کشیده و بر زمین افتاده !
دخترکی سخت گریان است ... پیر مردی به دخترک خیره شده و لبخندی تلخ به
لب دارد ! پیر زنی به دیواری تکیه داده و اشک هایش آرام آرام بر لبان
لرزانش فرومی نشیند!پسرکی کوتاه قد با نگاهی مضطرب به ساعتش می نگرد !
در چهره ی عابران غرق بودم که دستی سرد بر شانه ام نشست !جوانکی بلند قد
با چشم و ابرویی سیاه و کشیده ، با موهایی چون رنگ شده با ذغال به چشمانم
چشم دوخته بود... با نگاهی ستایش کننده و پر از محبت سر تا پایم را می نگرد!
لحظاتی طولانی به سکوت گذشت و چشم از هم بر نگرداندیم... خنده ای تلخ بر
لبانش نقش بسته بود... خواستم لب به سخن باز کنم و با خود اندیشیدم
" فرصت مناسبی است برای یافتن جواب سئوالتم "
ناگهان دستش را بر لبانم گذاشت و مانع از سخن گفتنم شد... و خود شروع به
گفتن کرد ! از کوچه گفت !
اسمش را فهمیدم ! این کوچه را کوچه تنهایی گویند ! چرا تا کنون کسی اسمی از
آن نبرده بود؟ کوچه ی تنهایی... پس همگی در این مرداب گرفتار و همدردیم !
کوچه تنهایی ... با گفتنش قلبم می لرزد.. بغضی در گلویم نشسته...
جوانک متوجه دگرگونی ام می شود !لحظاتی بعد در آغوش گرم پر مهرش بودم!
دست های نوازشگرش را بر روی سرم حس می کنم .... ادامه می دهد....
با شنیدن حقایق این کوچه ، هرلحظه شکسته تر و نالان تر از قبل می شوم ،
صدای ترک برداشتن قلبم را می شنوم...
آری... پایان کوچه مرگ است و فنا... اگر پایانی باشد... از کوچه ی پشتی
می گوید ، رهگذران آن همگی خوشبختی را تجربه می کنند ! سرنوشت شان
اینگونه است ...گهگاهی به این کوچه می آیند ولی با دیدن چهره های مغموم و
افسرده ی ساکنان آن از آمدن خود پشیمان شده و رفتن را ترجیح می دهند...
عابران این کوچه راهی برای رفتن به کوچه ی پشتی ندارند ! پس آنها چگونه
به اینجا می آیند ؟! هر چه باشد آنها همگی خوشبخت اند... راه ها بر آنها باز
است... دلیل خنده های بی امانشان روشن شد... آنها همگی خوشبخت اند ...
و ما تنها .... ولی تنهایی دلیل بر خوشبخت نبودن نیست ! پس چرا همگی
غمگین و بی روحیم !؟ گویا هیچ گاه خوشبختی را نخواهیم چشید...
سرنوشت اینطور رقم خورده... شاید پس از مرگ و رهایی از این کوچه راهی
به آن کوچه برایمان باز شود...شایـــــــــــد ....
قطرات اشک دیگر تاب ماندن در چشمانم را ندارند... با نوازش های جوانک
آرامشی به وجودم رخنه می کند... بی وقفه از کوچه می گوید و بی صدا
می گرید ! پلکانم بر چشمانم سنگینی می کند... صدای جوانک گنگ و گنگ تر
می شود...
چشمانم را گشودم و در آغوش جوانک بودم... هنوز هم در همان کوچه تاریک
و دلگیر به سر می بریم... رهگذران قبلی را نمی بینم و عابران جدید چهره ای
دور از چهره های قبلی ندارند ! هراسی در دلم بود... حرف های جوانک را کم کم
به یاد آوردم و باز هم همان غم همیشگی !
در افکار خود سیر می کردم که ناگاه صدای شیون دختری رشته ظریف و پوسیده
افکارم را از هم گسست ! جوانک آشفته بود ... از جای خود برخاست ....
دستانم را در دست گرفت و بوسه ای نرم بر آنها زد و به سمت صدای دختر
پیش رفت... ناگهان گویی چیزی را فراموش کرده به سرعت به سویم بازگشت!
به چشمانم خیره شد و چند جمله ای به زبان آورد
"یادت باشد این کوچه ، کوچه ی تنهایی است... پس هیچ گاه به دنبال یار و
همراهی برای خود نباش..شاید همسفر شدن با او آغاز زیبایی داشته باشد ولی
پایانش چیزی جز شکست نیست ... تو همیشه تنها خواهی ماند...تا مرگ !
هیچ گاه به کسی دل نبند و فقط به انتهای کوچه بیاندیش... شاید پس از آن
رها شوی...
من نیز می روم تا دیگران را آگاه سازم تا بدانند در چه جهنمی دست و پا
می زنند... "
حرف هایش چون میخ هایی کوچک در مغزم فرو رفت... افکاری آزار دهنده
در ذهن می پروراندم...
گوشه ای بر زمین نشستم و به سقف سیاه کوچه خیره شدم... باز هم شب و است
تاریکی..... پس روز و خورشید کجایند ؟؟ آری ، کوچه روز ندارد...
*************************
حال که سالها از آن روزها می گذرد ، هنوز هم تنهایم ... جوانک راست می گفت
ما همیشه تنها خواهیم ماند... همیشه تنها خواهیم ماند...
|
24 دی 85 - 19:53 | |
مهـاجرت واقـامت در استـــرالیا
-----------------------------------------------------
مهـــاجرت و اقامت در سرزمیـــن رویــــاها استـــرالیـا
شمــــا را جهت کسب اطلاعات بیشتــر به بازدیــد از
سایت ما به آدرس اینترنتی www.elbaymusic.com
دعـوت می کنیــــم
منتظرتان هستیم . موفق باشید
ضمنا" جهت کسب اطلاعات بیشتر در کلوب شرکت
استرالیائی APIS به آدرس زیر مراجعه کرده و عضو
شوید http://www.cloob.com/club.php?id=22550 |








