حمیرا بینایی , hale22

حمیرا بینایی

 کل دنیا را هم که داشته باشی... باز هم دلت می خواهد... بعضی وقتها... فقط بعضی وقتها... برای یک لحظه هم که شده... همه دنیای یک نفر باشی...
حمیرا بینایی , hale22

حمیرا بینایی

مطالب
cloobid
hale22
، 5 سال و 8 ماه و 20 روز
زن 77 ساله مجرد
ليسانس ، Translator

رسانه ها

  • کلوب دات کام , recreation
  • ویژه , Especially
  • دکتر مثبت , dr_mosbat
  • عشق ایرانی , iranlove3
  • زنگ تفریح , merriment
  • 114 رسانه

    morebox img


تبلیغات

حمیرا بینایی , hale22
حمیرا 2 روز پیش
کل دنیا را هم که داشته باشی... باز هم دلت می خواهد... بعضی وقتها... فقط بعضی وقتها... برای یک لحظه هم که شده... همه دنیای یک نفر باشی...
99
حمیرا بینایی , hale22
حمیرا 2 هفته پیش
بهار داره میااااااااد........
حمیرا بینایی , hale22
هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم.
من کلاس سومی بودم و آن روز دعوتنامه ی فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم:
«من به این جشن تولد نمی روم. این بچه هه تازه به مدرسه ما آمده است. اسمش روت است. برنیس و پت هم نمی روند. ولی او تمام بچه های کلاس را دعوت کرده است!»

مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد.
بعد گفت: «تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.»
باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم. اما بی تابی من بی فایده بود.
روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.

بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آنجا پیاده ام کرد.
از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم، دلم گرفت.
خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود.
دست کم روی مبلهای کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند. بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.
۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت.
روی تک تک آن ها اسم بچه های کلاس نوشته شده بود.

با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچه ها می آیند، اوضاع خیلی بد نیست.
از روت پرسیدم: «مادرت کجاست؟» به کف اتاق نگریست و گفت: «بیمار است.»
_ «پدرت کجاست؟»
_ «رفته.»

جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمی شکست.

ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم: «هیچ کس به مهمانی روت نمی آید.»
من چطور می توانستم اورا تنها بگذارم و از آنجا بیرون بروم؟

اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم. سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند. دل کودکانه ام از حس همدردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم: «کی به آنها احتیاج دارد؟»

دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم.
کبریت پیدا نکردیم.برای آنکه مادر روت را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند.
روت در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!

خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از روت تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم.

من با خوشحالی گفتم: «مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم. روت بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم. روت آئینه ای که خریدی، خیلی دوست داشت. نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند!»

مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت.
با چشمانی پر از اشک گفت: « من به تو افتخار می کنم.»

آن روز بود که من یاد گرفتم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد. من بر جشن تولد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم
و مادرم بر کل زندگی من اثر گذاشت.

لی_آن_ریوز
از کتاب ۸۰ داستان برای عشق به زندگی
ادامه
کامنت بنویسید...
  , h_azizinejad
پنجشنبه 19 اسفند ، 16:09
زیاده خو
ادامه
حمیرا بینایی , hale22
پنجشنبه 19 اسفند ، 09:03
ای تنبل
ادامه
  , h_azizinejad
سه شنبه 17 اسفند ، 21:06
قشنگ بود لایک
.
.
.
.
.
.
الکی مصلن تا آخرشو خوندم
ادامه
حمیرا بینایی , hale22
حمیرا 3 ماه پیش
خداوندا در گلویم ابر کوچکی است که خیال باریدن ندارد می شود مرا بغل کنی...