__
لیست دوستان :: 494
لیست کلوبها :: 43
  • نام کلوب :جنیفرلوپز
    نام انگلیسی : jeniferlopez
    تاسیس : 27 دی 1383
    6214 عضو ، 383 بحث ، 3 آلبوم ، 5 لینک

    جنیفرلوپز

  • نام کلوب :گوگوش
    نام انگلیسی : googoosh
    تاسیس : 6 دی 1383
    6153 عضو ، 19 بحث ، 21 آلبوم ، 5 مقاله ، 10 لینک

    گوگوش

  • نام کلوب :داریوش و گوگوش
    نام انگلیسی : 1111111111
    تاسیس : 26 دی 1383
    662 عضو ، 10 بحث ، 1 مقاله ، 4 لینک

    داریوش و گوگوش

  • نام کلوب :گوگوش لاور
    نام انگلیسی : googosh_lover
    تاسیس : 20 خرداد 1384
    380 عضو ، 56 بحث ، 7 آلبوم ، 6 مقاله ، 3 لینک

    گوگوش لاور

  • نام کلوب :متولدین اسفند
    نام انگلیسی : hout
    تاسیس : 26 دی 1383
    1303 عضو ، 86 بحث ، 5 آلبوم ، 6 مقاله ، 2 لینک

    متولدین اسفند

  • نام کلوب :انریکه
    نام انگلیسی : enrique_i
    تاسیس : 28 دی 1383
    5664 عضو ، 89 بحث ، 29 آلبوم ، 10 مقاله ، 4 لینک ، 1 نظرسنجی

    انریکه

اطلاعات ارتباط برای دوستان مقدور می باشد.
لیست توصیفنامه ها
31 تیر 86 - 02:43
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت! فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد" و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست... فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت! و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند ... و خدا لب به سخن گشود : " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی!" گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود!!! و خدا لب به سخن گشود : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی!" اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!
31 تیر 86 - 02:42
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دخترلبخندی زد و گفت ممنونم. تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید... چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!.. دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه .(عاشقتم تا بینهایت) دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود... آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم ...
31 تیر 86 - 02:42
عشق یعنی این مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم. مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر. زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه. روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند...
__