لیست دوستان :: 199
لیست کلوبها :: 63
لیست توصیفنامه ها22 اردیبهشت 87 - 20:25 | |
پدر و پسری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد. به زمین افتاد و داد کشید: آآی ی ی ی!
صدایی از دور دست آمد: آآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب ازپدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم خوب توجه کن....
و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد.پدرش توضیح داد: مردم میگویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی،زندگی عینا" به تو جواب میدهد؛ اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلب بوجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما بدست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد |
26 آذر 86 - 15:09 | |
خــــــــــــــــــــــــــدا
یکی بود یکی نبود .یک مرد بود که تنها بود.یک زن بود که او هم تنها بود.زن به اب رود خانه نگاه میکرد وغمگین بود مرد به اسمان نگاه میکرد و غمگین بود .خدا گفت:((شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید وبا هم مهربان باشید.))مرد سرش را پایین اورد.مرد به اب رودخانه نگاه کردودر اب زن را دید و زن به اب رودخانه نگاه کرد.مرد را دید.خدا به انها مهربانی بخشید وانها خوشحال شدند.خدا خوشحال شد واز اسمان باران بارید.مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود .زن خندید.خدا به مرد گفت((به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی وهر دو در ان اسوده زندگی کنید.)) مرد زیر باران خیس شده بود.زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت .مرد خندید.خدا به زن گفت((به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد .زیبا کنی.))مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد. انها خوشحال بودند.خدا هم خوشحال بود. یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میدهد.دستهایش را بسوی اسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند.اما پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به اسمان ماند.مرد او را دید .کنارش نشست .دستهایش را بسوی اسمان بلند کرد.خدا دستهای انها را دید که از مهربانی لبریز بود.فرشته ها در گوشی پچ پچی کردند وخندیدند.خدا خندید و زمین سبز شد.خدا گفت:((از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد.))فرشته ها شاخه ی گلی به دست مرد دادند.مرد گل را به زن دادوزن انرا در خاک کاشت.خاک. خوشبو شد.پس از ان کودکی متولد شدکه گریه می کرد.زن اشکهای کودک را می دیدوغمگین بود.فرشته ها به او اموختند که چگونه طفل را در اغوش بگیردو از شیره ی جانش به او بنوشاند.مرد زن را دید که می خندید.کودکش را دید که شیر می نوشد. بر زمین نشست وپیشانی بر خاک گذاشت.خدا شوق مرد را دید و خندید.وقتی خدا خندید. پرنده باز گشت و بر شانه ی مرد نشست . خدا گفت:((با کودک خود مهر بان باشید تا مهربانی را بیاموزید.راست بگویید تا راستگو باشید.گل. اسمان و رود را به او نشان دهیدتا همیشه به یاد من باشد.))روزهای بارانی و افتابی از پی هم گذشت.زمین پر شد از گلهای رنگا رنگ و لا به لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند. خدا همه چیز وهمه جا را میدید .خدا دید که زیر باران مردی دستهایش رابالای سر زنی گرفته است که خیس نشود.زنی را دید که گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی را می کارد.خدا دستهای بسیاری را دید که بسوی اســمان بلند شده اندو نگاه هایی که در اب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند. خــــــــــــــدا خوشحال بود چـــــون دیـــگر غـیــــــــــر از او هیـــــچ کس تنــــــــــــــها نبــود.
|
2 آذر 86 - 21:59 | |
ضمن تبریک سالروز تولدت برات آرزوی سلامتی، ثروت،موفقیت، طول عمر دلخوش به همراه عاقبت بخیری دارم خوش بگذرد.
|



















