__
لیست دوستان :: 15
لیست کلوبها :: 7
  • نام کلوب :احمد شاملو
    نام انگلیسی : shamlou
    تاسیس : 10 دی 1383
    10109 عضو ، 103 بحث ، 31 آلبوم ، 10 مقاله ، 4 لینک ، 1 نظرسنجی

    احمد شاملو

  • نام کلوب :مثبت اندیشی
    نام انگلیسی : thinkpositive
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    6352 عضو ، 758 بحث ، 17 آلبوم ، 42 مقاله ، 8 لینک ، 3 نظرسنجی

    مثبت اندیشی

  • نام کلوب :دیالوگهای بیادماندنی
    نام انگلیسی : dialog90
    تاسیس : 13 آبان 1384
    601 عضو ، 59 بحث ، 20 آلبوم ، 4 مقاله ، 5 لینک

    دیالوگهای بیادماندنی

  • نام کلوب :صخره نوردی
    نام انگلیسی : rockclimbing
    تاسیس : 22 اسفند 1383
    951 عضو ، 58 بحث ، 50 آلبوم ، 1 مقاله ، 2 لینک ، 1 نظرسنجی

    صخره نوردی

  • نام کلوب :انیشیتن های ایرانی
    نام انگلیسی : einsteinonline
    تاسیس : 16 دی 1383
    2453 عضو ، 9 بحث ، 1 مقاله

    انیشیتن های ایرانی

  • نام کلوب :شل سیلوراستین
    نام انگلیسی : shel_silverstein
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    2444 عضو ، 106 بحث ، 6 آلبوم ، 1 مقاله ، 4 لینک

    شل سیلوراستین

آتش مهر
14 مهر 87 - 21:29

...

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

 

 

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت!

 

 

 

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

 

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت!

 

...
  • ارسال نظر (0)
لیست توصیفنامه ها
31 اردیبهشت 86 - 19:17
"هر دفعه توی آب میبینم مردی را كه كله معلق ایستاده خنده ام می گیرد. اما نباید به او بخندم. شاید در دنیائی دیگر زمانی دیگر شهری دیگر او درست دیده شود من كله معلق." ----------- پسر كوچولو گفت : من گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد . پیرمرد كوچولو گفت : من هم همین طور. پسر كوچولو آهسته گفت : من شلوارم را خیس می كنم. پیرمرد كوچولو خندید و گفت :من هم.... پسر كوچولو گفت: من بیشتر وقت ها گریه می كنم. پیرمرد كوچولو گفت: من هم همین طور. پسر كوچولو گفت: از همه بدتر ...انگار آدم بزرگ ها به فكر من نیستند. آنگاه پسر كوچولو... گرمای دست چین خورده ای را احساس كرد . پیرمرد كوچولو گفت :می فهمم. می فهمم چی می گویی از شل سیلور استاین
15 اردیبهشت 86 - 04:01
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهامانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به بادها می داد و دستهای سپیدش را به آب می بخشید دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من می کرد دلم برای کسی تنگ است که تا شمال ترین شمال با من رفت و در جنوب ترین جنوب با من بود کسی که بی من ماند کسی که با من نیست کسی که . . . - دگر کافی ست. حمید مصدق
6 اردیبهشت 86 - 08:54
آی آدم ها... ! آی آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید ! یك نفر در آب دارد می سپارد جان یك نفر دارد كه دست و پای دائم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین كه می دانید آن زمان كه مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن آن زمان كه پیش خود بیهوده پندارید كه گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید آن زمان كه تنگ می بندید بر كمرهاتان كمربند در چه هنگامی بگویم من یك نفر در آب دارد می كند بیهوده جان قربان آی آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا دارید ! نان به سفره جامه تان بر تن یك نفر در آب می خواند شما را موج سنگین را به دست خسته می كوبد باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه هاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده در گود كبود و هر زمان بی تابیش افزون می كند زین آبها بیرون گاه سر گه پا آی آدم ها كه روی ساحل آرام ، در كار تماشائید ! موج می كوبد به روی ساحل خاموش پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید : " آی آدم ها .. " و صدای باد هر دم دلگزاتر در صدای باد بانگ او رساتر از میان آبهای دور یا نزدیك باز در گوش این نداها " آی آدم ها... "
__