لیست کلوبها :: 127*خداحافظ* 8 مرداد 87 - 18:39 |
خداحافظ گل لادن تموم عاشقاباختن چه زندونی برام ساختن گل تنهای بی خونه به چشمونم نمی شونه دل كوچیكمو لرزوند گلای باغچمو سوزوند خداحافظ گل شب بو داره می باره از هر سو گل مظلوم پر دردم به آغوش تو برگردم به خواب قصه بسپارم غم بارونو بردارم از این خواب زمستونی بگو از شب چی می دونی خداحافظ گل گندم تو دست سرد این مردم كه بارونی نمی تونی از این پاییز دیوونه خداحافظ...! |
لیست توصیفنامه ها21 مرداد 87 - 14:05 | |
مروز که محتاج توام جای تو خالیست انتظار همیشه با همیشه در انتظار نیامدنت سکوت می کنم و از تو ... . می آیی ؟ نمی دانم اما خوب می دانم که نمی آیی و این قصه را به هیچکس نمی گویم حتی به تو . امروز چقدر انتظار نیامدنت را کشیده ام . باور کن شاید ، باور نکنی در ازدحام این همه آدم سخن گفتن را فراموش کرده ام . شهرام زلالی |
10 مرداد 87 - 18:57 | |
بهار چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره . رنگ چشاش آبی بود . رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ... وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه . دوستش داشتم . لباش همیشه سرخ بود . مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه ... وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد. دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم . دیوونم کرده بود . اونم دیوونه بود . مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد . دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم . می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه . اونوقت دور لباش هم قرمز می شد . بعد می خندید . می خندید و... منم اشک تو چشام جمع میشد . صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت . قدش یه کم از من کوتاه تر بود . وقتی می خواست بوسش کنم ٫ چشماشو میبست ٫ سرشو بالا می گرفت ٫ لباشو غنچه می کرد ٫ دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند . من نگاش می کردم . اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد . تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫ لبامو می ذاشتم روی لبش . داغ بود . وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود . می سوختم . همه تنم می سوخت . دوست داشت لباشو گاز بگیرم . من دلم نمیومد . اون لبامو گاز می گرفت . چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده ... وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫ نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد . شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد . من هم موهاشو نوازش میکردم . عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره . شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود . دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫ لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫ جاش که قرمز می شد می گفت : هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن . منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم . تا یک هفته جاش می موند . معاشقه من و اون همیشه طولانی بود . تموم زندگیمون معاشقه بود . نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت . همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫ میومد و روی پام میشست . سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت . دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫ می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟ می گفتم : نه می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو ... بعد می خندید . می خندید .... منم اشک تو چشام جمع می شد . اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره . وقتی لختجلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم . با شیطنت نگام می کرد . پستی و بلندیهای بدنش بی نظیر بود . مثل مجسمه مرمر ونوس . تا نزدیکش می شدم از دستم فرارمی کرد . مثل بچه ها . قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید ... وقتی می گرفتمش گازم می گرفت . بعد یهو آروم می شد . به چشام نگاه میکرد . اصلا حالی به حالیم می کرد . دیوونه دیوونه ... چشاشو می بست ولباشو میاورد جلو . لباش همیشه شیرین بود . مثل عسل ... بیشتر شبا تا صبحبیدار بودم . نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم . می خواستم فقط نگاش کنم . هیچ چیزبرام مهم نبود . فقط اون ... من می دونستم (( بهار )) سرطان داره . خودش نمی دونست . نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم . تا اینکه بلاخره بعد ازیکسال سرطان علایم خودشو نشون داد . بهار پژمرد . هیچکس حال منو نمی فهمید . دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم . یه روز صبح از خواب بیدار شد٫ دستموگرفت ٫ آروم برد روی قلبش ٫ گفت : می دونی قلبم چی می گه؟ بعدچشاشو بست. تنش سرد بود . دستمو روی سینه اش فشار دادم . هیچ تپشی نبود . داد زدم : خدا ... بهارمرده بود . من هیچی نفهمیدم . ولو شدم رو زمین . هیچی نفهمیدم . هیچکس نمی فهمه من چی میگم . هنوز صدای خنده هاش تو گوشممی پیچه ٫ هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫ هنوزم دیوونه ام. |
14 تیر 87 - 19:09 | |
شاید زندگی آن جشنی نباشد كه آرزویش را داشتیم اما حالا كه ناخواسته به آن دعوت شده ایم بهتر است تا می توانیم برقصیم (چارلی چاپلین) |

















