لیست دوستان :: 11
لیست کلوبها :: 17ته استخر 25 دی 86 - 16:37 |
خدا ته استخره،تا حالا تو سه یا چهار متری استخر شنا کردی؟با چشم های بسته زیر آب رفتی،هی میری پائین و پات به کف استخر نمیخوره،شهامت میکنی و بالا نمیای زود،پائین تر میری،دست و پا میزنی،بازم پائین تر،همه حواست به اینه که کی پات به کف استخر می خوره.و یه هو میخوره،انگار برق تو رو گرفته باشه،مست فتح و بشارتی تازه میای بالا،چشات برق میزنه،تو تا ته ته استخر رفتی،به اونهائی که تشویقت کردن تا ته استخر رو لمس کنی،به اون هائی که تو نیم متری دست و پا میزنن،یه جور دیگه نگاه میکنی،حالا توی آب فاتحانه می رقصی و هنوز خیلی ها شادمانی تو رو درک نمی کنن،با تردید نگاهت می کنن و تو لبخند رضایتت رو بی هیچ چشمداشتی نثارشون می کنی. از لحظه ای که امنیت سطح آب رو رها میکنی تا ته استخر رو لمس کنی،در خلاء هستی،در برزخ،نه در سطح و نه در عمق،در میانه،پر از تردید،پر از بیم و امید.سرگشته ای مسافر،مسافری بی خانه، و وقتی تجربه کردی آنچه رو که بی قرارش بودی،مقصد توئی خانه توئی،آب توئی،همه استخر توئی،سطح توئی،عمق توئی،همه رو میفهمی،اگر چه کسی تو رو نفهمه. زندگی همون استخره،همه روابط ما،همه بایدها و نباید ها،قائده ها،شکست ها و پیروزی ها در سطخ اتفاق می افته،کمتر کسی هست که شهامت کنه،و شناخته ها را رها کنه،کلمات و معانی رو رها کنه،و به دل سکوتی مرموز شیرجه بره،گاهی از سطح فراتر میریم،اما سکوت و بی معنائی رو تاب نمیاریم و خیلی زود دوباره به سطح برمی گردیم،گاهی نه تحمل موندن در سطح رو داریم و نه شهامت فراتر رفتن به عمق رو،روابط سطحی رو بی ریشه می بینیم.ادبیات منفی گرای ما از سطح گذشت اما نتونست زیاد به عمق بره،و میونه های راه با دست هائی خالی به بالا برگشت و آیه یاس خوند،اما انسانهائی در همیشه تاریخ بودند و هستند که عمیق تر رفتن و یگانگی رو تجربه کردن، حافظ،مولوی و بسیاری دیگه که نوید بخش ما انسانهای مسافر هستن،تا شجاعانه به عمق شیرجه بریم،تا دیوانه تر قائده های خشک رو از دست و پای ذهنمون باز کنیم. |
لیست توصیفنامه ها26 آذر 85 - 23:37 | |
این جمله رو بخون :کار فقط هزینه زندگی را تامین نمیکند بلکه زندگی کردن را هم به انسان میاموزد "هنری فورد "
فکر کنم یه کم نظرتون راجع به کار و انچه که تو پروفایلتون نوشتید تغییر کنه ......... |
26 آذر 85 - 09:12 | |
آن شاخه برهنه گیلاس
کز باد سرد آخر پاییز می رمید
با خنده بهار
باز از نسیم بوی خوش آشتی شنید |
9 آبان 85 - 08:11 | |
زنی از تاریخ
من سراغ دریچه ای بارانی می روم که روبه افقی سبز گشوده می شود
به پیشواز کبوتری سرخ که از خاکسترش گل می روید
من از سمت ستاره ها به پیشواز مردی خواهم رفت
که با تمام ابعاد کج و معوج خیالش ، قابل پرستش است
و عاقبت به انتظار کسی خواهم ماند که با سکوتش سخن می گوید
من کسی هستم که با خود ققنوس سوغات می برد
و تنها آرزویش این است که باورش کنند
و در پایان قصه ...
پشت تمام این دریچه های خیس ،
یک افق به سمت پنجره تنهایی من سبز می شود ...
وقتی که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند .
من ثبت خواهم شد در تاریخ:
زنی از جنس باران ...
خیس خیس ...
به ا نتظار مردی بود دستفروش...
که در خیابان تلخ تنهایی ، کبوتر سرخ می فروخت .
من
ثبت خواهم شد ،
"در تاریخ"
http://hoora.berahma.mihanblog.com/
|






















