__
لیست دوستان :: 111
لیست کلوبها :: 91
  • نام کلوب :تصاویر متحرك
    نام انگلیسی : devils
    تاسیس : 4 فروردین 1385
    69 عضو ، 13 بحث ، 4 آلبوم ، 1 لینک

    تصاویر متحرك

  • نام کلوب :اس ام اس
    نام انگلیسی : kingofsmsnomber1
    تاسیس : 29 دی 1383
    31015 عضو ، 76 بحث ، 6 آلبوم ، 75 مقاله ، 3 لینک ، 4 نظرسنجی

    اس ام اس

  • نام کلوب :دوستانه
    نام انگلیسی : doostaneh
    تاسیس : 10 شهریور 1385
    15417 عضو ، 84 بحث ، 22 آلبوم ، 40 مقاله ، 25 لینک ، 2 نظرسنجی

    دوستانه

  • نام کلوب :برو بچ دعوتی
    نام انگلیسی : baroobachedavati
    تاسیس : 30 تیر 1385
    230 عضو ، 1 بحث ، 1 آلبوم ، 2 لینک

    برو بچ دعوتی

  • نام کلوب :سعادت آباد و شهرک غرب
    نام انگلیسی : sadatabad
    تاسیس : 27 دی 1383
    1539 عضو ، 54 بحث ، 6 آلبوم ، 2 مقاله ، 1 لینک

    سعادت آباد و شهرک غرب

  • نام کلوب :زیر 25 سال
    نام انگلیسی : age
    تاسیس : 13 مرداد 1385
    62 عضو ، 4 بحث ،

    زیر 25 سال

12 آذر 85 - 02:17

بسمه تعالی


آزادی موهبتی الهی است و اسلام منادی آزادی


 


اما آنچه كه در مورد آزادی در فرهنگ شرق و غرب مشاهده می كنیم ظلم به آزادی است چرا كه در شرق اصل آزادی از صحنه زندگی بشری فراموش شده و یا كمتر بدان توجه می شود و در غرب و در عین توجه بدان به حریم واقعی آزادی تعرض شده است .


یعنی آزادی در مسلخ تفریط فرهنگ شرق و افراط فرهنگ غرب واقع شده است .


به گونه ای كه در فرهنگ شرق آمیزه ای از مقابله با اصل آزادی و در فرهنگ غرب آمیزه ای از آزادی مطلق العنان .


یكی با عقب ماندگی بشریت را تخریب می كند و دیگری با پیشرفت مادی به تخریب نسل بشری پرداخته است ، یكی در جهل و نادانی گرفتار مانده و دیگری با آزادی مفرط به پوچی و گمراهی افتاده است ، یكی غرق در خرافات و اوهام و دیگری غرق در تكثر و استكبار و بالاخره فرهنگ شرق با كم توجهی به آزادی دچار سانسور اندیشه و نهایتا استبداد فردی گشته و فرهنگ غرب نیز در آزادی مفرط دچار سانسور سرمایه و استبداد گروهی سرمایه داران غوطه ور گشته است .

لیست توصیفنامه ها
17 اردیبهشت 87 - 00:49
غالب اوقات ما به علت آنكه خوشبختی را نمی شناسیم ، وسیله بدبختی خود را فراهم میاوریم (لرد آویبوری)
5 اردیبهشت 87 - 15:56
دهقان فداكار یكی بود یكی نبود. یكی از روزهای گرم تیرماه بود. یك دهقان فداكاری بود كه ریزاحمد نام داشت و خیلی به شدت احساس فداكارآلودگی می‌كرد و تصمیم گرفته بود پوز پترس فداكار اجنبی را بزند. یكی از همان شب‌های تیرماه كه ریزاحمد خسته و كوفته از سر كار به خانه برمی‌گشت و در حال خواندن یك ترانه‌ی محلی گرمساری روی ریل‌ها بود (معلوم نبود بالاخره اون شب بارون می‌اومد یا نمی‌اومد. به من و شما مربوط نیست قصه را بچسبید و درس‌تان را بخوانید) بله اون شب كه بارون ‌اومد... یارم لب بون اومد... نه این مربوط به درس نبود. حواس نمی‌گذارید برای آدم. بله اون شب كه بارون می‌اومد ریزاحمد روی ریل قطار داشت می‌رفت كه دید كوه ریزش كرده و سنگ‌های بزرگ‌ناكی افتاده‌اند روی ریل به چه درشت‌جاتی. ریزاحمد پیش خود فكر كرد: یاپیغمبر! الان قطار می‌آید و همه‌ی مسافرها خاكشیر می‌شوند و آبرویمان پیش بین‌الملل و سرخه صلیب می‌رود. اتفاقاً قطار آن شب قطار اصلاحات و بارش پر از ماشین اصلاح بود كه برای زدن پشم و پیله‌ به كار می‌رفت. ریزاحمد كه دید كوه ریزش كرده به ذن فرو رفت و پس از دقایقی رفتن به عوالم روحانی و مدیتیشن ای‌كیوسانی، فكر بكر و منطقی خوبی به كله‌اش رسید و تصمیم گرفت برای این كه قطار به سنگ‌ها نخورد و از خط خارج نشود خودش قبلاً آن را منفجر كند! این كه چطور این فكر بكر به مخ احمدك ما رسید به شما مربوط نیست، درس‌تان را بخوانید. بله ریزاحمد با این فكر چند دینامیت از جیبش در آورد و آن را به ریل قطار بست. همین كه قطار نزدیك شد ریزاحمد دینامیت‌ها را روشن كرد. (البته برای دماغ‌سوخته كردن مستندسازان فضول او به دلیل بارندگی به جای كبریت از فندك المنتی استفاده كرد). بعد از چند ثانیه دینامیت‌ها گرومپی منفجر شدند و قطار با صدای وحشت‌انگیزناكی از ریل خارج شد و سر و كله‌ی مسافران و لوكوموتیوران را هم شكست و پدر صاحب بچه‌ی همه‌شان را درآورد. لوكوموتیوران زخمی و عصبانی از قطار چپ شده خودش را كشید بیرون و به قصد كشت دنبال ریزاحمد گذاشت. ریزاحمد بی‌گناه و معصوم هم كه دید هوا پس است پا گذاشت به فرار و حالا ندو كی بدو. لوكوموتیوران هم پشت سرش با مشت‌های گره كرده و فحش‌های هجده سال به بالا و كمر به پایین همچنان می‌دوید تا رسیدند به نقطه و محل ریزش كوه. و آنجا بود كه لوكوموتیوران خشكش زد. لوكوموتیوران كه دید كوه ریزش كرده و فهمید ریز احمد چه فداكاری بزرگی كرده اشك در چشم‌هایش جمع شد. ریزاحمد را بغل كرد و های های شروع كرد به گریستن. بقیه مسافران و خبرنگاران بین‌المللی و روسای ایستگاه‌های قطار هم با فهمیدن حادثه به محل آمده دور آنها جمع شدند و صحنه‌ی ملودرام هندی‌ناك و بالیوودآسایی به وجود آمده بود كه اشك از مشك قورباغه در می‌آورد. عكاسان كلیك كلیك عكس می‌گرفتند و بقیه در دستمال‌شان فین می‌كردند و تولید آب دماغ در آن سال از همین جا فراوان شد. به زودی عكس ریزاحمد را به عنوان دهقان فداكار در تمام كتاب‌های دبستانی و دانشگاهی و روی جلد مجله تایمز زدند و تفاسیر متعددی از روش‌ فداكارانه ریزاحمد و ذكاوت او در دنیا انجام شد. حادثه‌ی آن شب فراموش ناشدنی به عنوان درس عبرت و الگویی برای فرزندان خاك عالم شد. هنوز كنار ریل‌ها، قطار از خط خارج شده‌ی زنگ‌زده‌ای وجود دارد كه به عنوان یادبود عكس ریزاحمد فداكار را در حالی كه نیش‌اش تا بناگوش باز است روی آن زده‌اند و زیر آن نوشته: ما اینیم به امید یافتنت تمام نقشه های جغرافیایی را به امید یافتنت زیر و رو کردم اما در هیچ نقشه ای تو را نیافتم. چرا دیگر در هیچ جاده ای روی هیچ تابلوی سبزی ننوشته چند کیلومتر مانده به تو؟ نمی دانم به کدام سو سجده ات کنم راستی اسمت چیست؟ نمی دانم اسم گیرنده ی نامه هایم را چه بنویسم. همیشه پشت پاکت نامه ام خالیست. نشانی ات کجاست؟ راستی اسمت چیست؟ امشب خواب دیدم. مدت ها بود که خواب رنگی ندیده بودم. خوابی سبزتر از تابلوی سبز کنار جاده.روی خوابم نوشته بود : دو قدم تا خدا. صدای پاهایت را می شنیدم. یک قدم تا خدا. صدای پاهایت را می شنیدم. به خدا خوش آمدید شما می توانید خدا را در آغوش بگیرید. در آغوشت گرفتم. صدای پاهای منو تو می آمد چه اسم زیبایی داری. دیگر پشت پاکت نامه ام خالی نیست. پشت پاکت نامه ام آبیست. آبی تر از آسمان آبی بالای جاده. مدت ها بود هیچ چیز را رنگی نمی دیدم. حتی ماهی قرمز توی حوض هم سیاه بود. امشب گربه سیاهه ی روی بام سفید شده بود. امشب عروسیش بود با ماهی قرمز توی حوض. امشب خوش رنگ ترین شب دنیا بود این سوال یک سر کاری خیلی رایج است: که چرا جوجه از خیابان رد شد؟ و پاسخ هم ساده است: چون میخواست بره ان طرف خیابان ! حال پاسخ فرضی این سوال رو از آدم تابلوهای تاریخ میخونیم: افلاطون: به خاطر کمال برتریی که جوجه دارد. ارسطو: این ذات و طبیعت جوجه است که از خیابان رد شود کارل مارکس :علت این مسئله یک ناگزیری تاریخی ست مارتین لوترکینگ : من تصور میکنم در دنیا همه ی جوجه ها آزادند از خیبان رد شوند بدون اینکه انگیزه شان مورد سوال قرار گیرد بیل گیتس : من همین تازگی آفیس جوجه 2006 رو منتشر کردم که نه تنها از خیابون رد میشه بلکه میتونه تخم هم بزاره و فایل های شما رو طبقه بندی کنه!! آلبرت انیشتین : یا جوجه از خیابان رد شده یا خیابان زیر پای جوجه به حرکت در آمده بستگی به دستگاه مرجعی داره که شما در نظر گرفته باشید بودا: پرسیدن چنین سوالی ذات جوجه گونه تان را رد میکند بیل کلینتون: من این کار رو نکردم و تکرار میکنم هیچ رابطه ای با اون جوجه ندارم! جرج بوش: جوجه از خیابان رد شد برای اینکه تروریست بود ماهم بمبارانش کردیم!! پدر بزرگ: زمان ما اصلا از این سوالها نبود که چرا جوجه از خیابون رد شد ; به ما میگفتن: جوجه از خیابون رد شد ما هم قبول میکردیم اخر شانس از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید. از همون اول كم نیاوردم، با ضربه دكتر چنان گریه‌ای كردم كه فهمید جواب «های»، «هوی» است. هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شكستم بدهد، پی‌درپی شیر میخوردم و به درد دلم توجه نمی كردم! این شد كه وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب می‌بردند. هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پای تخته زنگ می‌خورد. هر صفحه‌ای از كتاب را كه باز می کردم، جواب سوالی بود كه معلمم از من می‌پرسید. این بود كه سال سوم، چهارم دبیرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه می‌دانست منو فرستاد المپیاد ریاضی! تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یكی از ورقه‌ها بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم! بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز یك ترم نگذشته بود كه توی راهروی دانشگاه یه دسته عینك پیدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این كه دسته عینكش رو پیدا كرده بودم حسابی تشكر كرد و گفت: نیازی به صاف كردنش نیست زحمت نكشید این شد كه هر وقت چیزی از زمین برمی‌داشتم، یهو جلوم سبز می شد و از این كه گمشده‌اش را پیدا كرده بودم حسابی تشكر می كرد. بعدا توی دانشگاه پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجی‌اش شده، تازه فهمیدم كه اون دختر كیه و اون ناجی كیه! یك روز كه برای روز معلم برای یكی از استادام گل برده بودم یكی از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بیرون، منم سرك كشیدم ببینم كجاست كه دیدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما و الان هم استاد شمام! كسی سوالی نداره؟ نامه مادر غضنفر به پسرش گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقات توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800 ، 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه ........................................... ببخشید معطل شدی. جعفر خان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت . دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،‌اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی؟؟؟ اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده... همین دیگه .. خبر جدیدی نیست قربانت .. مادرت راستی:‌گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه نامه پست شده بود... پاسخ خدا... یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب ، دعایی را هم زمزمه میکرد . نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: - خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟ ناگاه ، ابرى سیاه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق ، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت : چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ مرد ، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد که : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم ، اما ، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ . من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما ، آیا نمیتوانى آرزوى دیگرى به جای این بکنى ؟ مرد ، مدتى به فکر فرو رفت ، آنگاه گفت : - اى خداى من ! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟ صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى ، دو باندى باشد یا چهار باندى ؟؟ تبر هیزم شكن و فرشته روزی، وقتی هیزم شكنی مشغول قطع كردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه كردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می كنی؟ هیزم شكن گفت كه تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟" هیزم شكن جواب داد: " نه .فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید كه آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شكن خوشحال روانه خونه شد یه روزوقتی داشت با زنش كنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.(هههههههه) هیزم شكن داشت گریه می كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسید كه چرا گریه می كنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شكن فریاد زد " آره ". فرشته عصبانی شد. " تو تقلب كردی، این نامردیه هیزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز " نه" میگفتم تو میرفتی و با كاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به كاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود كه این بار گفتم آره... تغیر زمانه سال 1230 : (مرد):دختره خیر ندیده من تا نكشمت راحت نمیشم.... زن:آقا حالا یه غلطی كرد شما ببخشید!نا محرم كه خونمون نبود.حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده...!!! مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش... بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه. سال 1280 مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟ زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکرها نمی خوره. قول میده... مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدونه درد می کشمت... -- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه سال1330 مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم... زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ... مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نیشونت بدم که خودت کیف کونی... -- بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه سال1380 مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من... تو رو... می کشم... زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا). مرد: من... اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه... نه... نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره... سال1400 زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه . باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه... -- بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو می بخشه !! اینکه بابایم می گوید دهانم هنوز بوی پفک می دهد ولی من تو را عاشق می باشم، ای دختر همساده! هر بار که با موهای دمب موشی ات به حیاط می ایی تا لی لی بازی کنی و هی دماغت را بالا می کشی از بس هوا سرد می باشد، دل کوچک من خیلی قنج می رود. ان روز که در استپ هوایی توپ را بالا انداختی، من سوزیدم و فهمیدم که در گلویت گیر کرده می باشم و اصلا فکر نمی کنم که تو از ممد فرنگیز خانوم اینا با ان کت شلوار مسخره اش خوشت می اید. من از تو خیلی دلگیر می باشم از بس عباس اقای بقال محله لپ تو را کشید که ''کوچولو چی می خوای؟'' و تو بی حیایانه خندیدی و من تا صبح ماهواره ممد فرنگیز خانوم اینا را تماشا کردم که غیرت خونم نرمال شود. من هر روز لب پنجره منتظرت می نشینم و با دستان کوچولویم هی گیتار می زنم که ''چه خوشگل شدی امروز'' و تو از سرویس مدرسه پیاده می شوی و در حالی که با راننده گنده بک سرویس بای بای می کنی و وسط کوچه مقنعه ات را در می اوری و من ''دلم تنگه برادرجان'' می خوانم و با سوزیدنم می سازم. ان یکی روز که معلمتان ''من بادام دارم'' درس داد و تو گریان امدی که''دلم بادام می خواهد'' من به تو خیلی بادام دادم و تو خندیدی و نفهمیدی که من به چه دلهره از اجیل فروشی سر کوچه بادام را دزدیدم و اقاهه به من گفت:'' فسقلی الدنگ!'' تو خیلی خوشگل قشنگ می باشی ولی هیچ وقت به زیبایی خانم معلم ما که فامیل سوفیالورن اینا می باشد نمی رسی و بابایم عاشق او می باشد و به زودی با هم همسر می شوند و من خیلی خوشحال می باشم که خانم معلم عزیز که زنی زیبا و مهربان می باشد خیلی برای خوشبختی بابایم تلاش می کند....'' خانم معلم می گوید:'' تا همین جا بس می باشد. دیکته عقشولانه بهت گفتم که خسته نشوی!'' من خیلی ناراحت می باشم که خانم معلم از احساسات پاک من سوء استفاده می کند و دیکته های بد اموزی می گوید از بس که همساده ما اصلا دختر ندارد. خانم معلم می گوید:'' من رفتم. به بابایت سلام برسان بگو پول این تدریس خصوصی ها را می کشم روی مهریه !! ....جالب بید...نه؟؟؟؟ 4 تا سوأل در این مطلب 4 تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی آماده ای؟. . . برو پایین تر..... . . سوأل اول : فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟ . . پاسخ: اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود. . . . سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی. برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی. . . سوأل دوم: اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟ . . جواب: اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟) . . سوأل سوم: ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید . . عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. . . حاصل جمع بالا چنده؟ به عدد 5000 رسیدید؟ . . جواب درست 4100 است. باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید . . . مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!! . . Pedare mari 5 ta dokhtar dare :1 nini 2 nono 3 nene 4 nana 5 ? esme panjomi chiye? . . Javab:nunu?are? . . Na shoma kamelan dar eshtebahid.yek bar dige soal ro bekhoonid:esme dokhtare panjomi mari hast. . . بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا. سوالی رو که در پایین متن مشاهده می کنید و یک تست روانشانی است . متن را با دقت بخوانید تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند : یک زن در مراسم ختم مادر خود ، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود .اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد . به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟ چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. بعد برای یافتن پاسخ صحیح به پایین صفحه مراجعه کنید. . . . . . . . . و اما پاسخ ان زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببنید . هستید psychopath اگر توانستید به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا . یکی از بزگترین روانشناسان امریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند . نکته ی جالب این كه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند. بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود . حتماْ بخوانید...قوانین مورفی....خیال یا واقعیت....؟؟؟ قانون مورفی در سال 1949 در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت .یادآوری قوانین مورفی تسکین دهنده بدبیاری ها و بدشانسی هاست مورفی مهندس هوافضا بود که روی یک پروژه کار می کرد. در یکی از سخت ترین آزمایشهای پروژه یک تکنسین خنگ تمام سیم ها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی درباره این تکنسین گفت: اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه"" و این اولین قانون مورفی بود. در ابتدا در فرهنگ فنی مهندسین رواج پیدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پیدا کرد. بعداً قوانین دیگری هم بعد از کسب رتبه ... لازم از بنیاد مورفی در زمره قوانین اصلی قرار گرفتن حالا قوانین مورفی و قوانین استنباط شده از آن: *اشیای قیمتی اگر سقوط کنند به مکان های غیرقابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خرد کن می افتند (آن هم در حالی که روشن است) *وسایل نقلیه اعم از اتوبوس، قطار، هواپیما و... همیشه دیرتر از موعد حرکت می کنند مگر آن که شما دیر برسید سر وقت رفته اند در این صورت درست *مدت زیادی منتظر اتوبوس می مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می کنی. به محض روشن شدن سیگار، اتوبوس می رسد. (به عبارت ساده اگر سیگار را روشن کنی اتوبوس می رسد) اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر می آید. *شعور ضربدر زیبایی ضربدر در دسترس بودن مساوی صفر است( که این عدد همیشه عددی ثابت است) *اگر در توده یا کپه ای به دنبال چیزی بگردی، چیز مورد نظر حتما در ته قرار دارد *هیچ کاری آن طور که به نظر می رسد ساده نیست *وقتی در ترافیک گیر کرده ای لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه می افتد *هر کاری بیش از آنچه فکرش را می کنی دو برابر آنچه باید وقت می برد.مگر اینکه آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت می گیرد *هر چیزی که بتواند خراب شود خراب می شود آن هم در بدترین زمان ممکن بسازی احمق باهوش تری پیدا می شود و کارت را خراب می کند اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمق ها* پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است در صورتی که شانس انجام درست یک کار پنجاه* اهمیت آنها دارد احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با* حتما چیزی را از قلم انداخته ای *اگر به نظر می رسد همه چیزها خوب پیش می روند کرده ای ناچار می شوی اول کار دیگری را انجام دهی *هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده پیشنهاد می کند البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان* پنهان کنید او بیشتر به وبکم شبیه می شود *هر چه بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان است که در آن غایب بوده ای *هشتاد درصد امتحانات پایان ترم براساس کلاسی مهمترین شان ناخوانا ترینشان است - *وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می کنی قوانین اتوبوسی مورفی: *اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید اتوبوس زود رسیده است- اگر زود برسی اتوبوس دیر می آید. اگر دیر برسی* پول خرد داری که بلیت هم داری- اگر بلیت نداشته باشی پول خرد هم نداری. وقتی* *هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال این که درست راهنمایی ات کند کمتر خواهد شد قوانین كامپیوتری مورفی: دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی شود* اگر برای خواندن آن نرم افزار پیچیده ای روی سیستمت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت می رسد قوانین عاشقانه ی مورفی باشند حتما دلیلی دارد همه خوب ها تصاحب شده اند ، اگر تصاحب نشده* اش از تو بیشتر است هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد، فاصله* میزان علاقه تو به آنها میزان عشق دیگران نسبت به تو نسبت عکس دارد با* *چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب می کند همانهایی اند که چند سال بعد بیشترین تنفر را از آنها خواهد داشت فلسفه مورفی: " لبخند بزن... فردا روز بدتریه* و اما سرنوشت خود آقای مورفی یه شب تو یه بزرگراه سوخت ماشین آقای مورفی تموم می شه. اون شب تو بزرگراه ترافیک بوده و ماشین ها با سرعت مورچه می رفتن. آقای مورفی هم می زنه بقل که بقیه راه رو با تاکسی بره. همینجوری ریلکس کنار بزرگراه واستاده بوده که یهو ماشین یه توریست انگلیسی که داشته خلاف جهت می اومده تپٌی می زنه بهش و میمیره اتفاقا اون روز لباسش هم سفید بوده . حالا فکر کن !!!!.... کنار یه بزرگراه شلوغ واستاده باشی. بعد یه راننده در جهت مخالف بیاد بهت بزنه و با یه لباس سفید بمیری . احتمالا موقع جون دادن این جمله ی معروفش روی لبش بوده كه: اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه می خواهم با ماری صحبت کنم وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد . بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ . صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات . انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد . پرسید مامانت خانه نیست ؟ گفتم که هیچکس خانه نیست . پرسید خونریزی داری ؟ جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم . پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که می توانم درش را باز کنم . صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار . یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد . بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد . وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد....سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات . ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده . خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم . گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم ..... سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم . یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات . گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم. پرسید : دوستش هستید ؟ گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی . گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشت کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش. صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را میفهمد . زندگیحرفهای زن ومرد در مواقع مختلف سالگرد ازدواج زن :عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد(1 شه؟ 2)مرد: عزیزم کی نوبت کیک می روز زن 1)زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه عزیزم شام چی داریم؟)) 2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه روز مرد 1) زن :وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم (چه بوی غذایی می یاد) 2)مرد:حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی 40روز بعد از تولد بچه زن:وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی) مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم , راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است) 40سال بعد 1)زن :عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم مرد :یعنی دیگه کیک نخوریم؟(2 40ثانیه قبل از مرگ زن :عزیزم همیشه دوستت داشتم مرد: گشنمه!!! وصیت نامه 1)زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم تمام زندگی ام را ونثارشان می کردم 2)مرد:شب هفتم قرمه سبزی بدید اون دنیا!!! 1)زن : خطاب به فرشته ی مسول :خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید , نه نه عزیزم , خدایا به خاطر من(((وسر انجام موافقت می شه مرد ازجهنم بره بهشت))) 2 )مرد :خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن؟؟؟ میزان آی کیو شما باید پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانیه به آن جواب درست را بدهید در پایان تعداد پاسخهای درست شما ضرب در 10 میشود و میزان آی کیو شما را نشان میدهد. 1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟ 2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟ 3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟ 4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟ 5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟ 6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟ 7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟ 8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟ 9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟ 10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟ پاسخ 1- تمام ماهها حد اقل 29 روز را دارند!!! 2- یک ساعت (شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1 و 30 و بعدی را در ساعت 2 می خورید) ! 3- ساعت کوکی نمیتواند شب و روز را تشخیص دهد پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ میزند که ساعت 9 شب است!!! 4- حاصل 70 است ( تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است)! 5- او 9 گوسفند خواهد داشت! 6- کبریت!!! 7- سفید چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در نوک قطب شمال باشد ! 8- همان2 سیب! 9- هیچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسی)!!! 10- خوب خودتونید دیگه( نام خودتان)! پندها پند اول .بوقلمونی، گاوی بدید و بگفت:در آرزوی پروازم اما چگونه ، ندانم گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز کنی بوقلمون خورد و بر شاخی نشست تیراندازی ماهر، بوقلمون بر درخت بدید تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود نتیجه اخلاقی: با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیک در بالا نمانی پند دوم .گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد.گاوی گذر همی کرد و تپاله بر وی انداخت. گنجشک ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد. گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد نتیجه اخلاقی : .هر که گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد.هر که از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد.گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان پند سوم خرگوش از کلاغی بر سر شاخه پرسید که آیا من نیز میتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟ کلاغ پاسخ داد: چرا که نه خرگوش بنشست بی حرکت. روباهی از ره رسید و خرگوش بخورد نتیجه اخلاقی : لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است. پند چهارم برای تعیین رئیس، اعضاء بدن گرد آمدند مغز بگفت که مراست این مقام که همه دستورات از من است سلسله اعصاب شایستگی ریاست، از آن خود خواند که منم پیام رسان به شما ، که بی من پیامی نیاید . ریه بانگ بر آورد هوا، که رساند؟ ... من، بی هوا دمی نمانید، پس ریاست مراست و هر عضوی به نحوی مدعی، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوی ریاست کرد اعضاء بنای خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند. اختلال در کار اعضاء پدیدار گشت روز هفتم، زین انسداد جان ها به لب رسید و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به ریاست رسید. نتیجه اخلاقی : چون لازمت ریاست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدی ریاست کند (پنج سوال مهم در زندگی زناشویی) نپرسند پنج سوال که بهتره زن ها از مردها بر اساس یه تحقیق، ۵ سوال وجود داره که زنها بهتره از مردها نپرسند! چون اگه جوابهاشون مبنی بر حقیقت داده بشه شر به پا میشه...!! این ۵ سوال عبارتند از به چی فکر می کنی...؟...1 آیا دوستم داری؟...2 آیا من چاقم؟...3 به نظر تو ، اون دختره از من خوشگلتره؟...4 اگه من بمیرم تو چیکار می کنی؟…5 برای مثال: به چی فکر می‌کنی؟ جواب مورد نظر برای این سوال اینه: عزیزم! از اینکه به فکر فرو رفته بودم متاسفم! داشتم به این فکر می‌کردم که تو چقدر زن خوب و دوست داشتنی و متفکر و با شعور و زیبایی هستی و من چقدر خوشبختم که با تو زندگی می کنم.... م البته این جواب هیچ ربطی به موضوع ورد فکر مرد نداره! چون مرد داشته به: یکی از موارد زیر فکر می‌کرده الف)فوتبال ب) بسکتبال ج) چقدر تو چاقی د) چقدر اون دختره از توخوشگلتره ه) اگه تو بمیری پول بیمه ات رو چطوری خرج کنم؟ یه مرد در سال ۱۹۷۳ بهترین جواب رو به این سوال داده... اون گفته: اگه می خواستم تو هم بدونی به جای فکر کردن، درباره‌ش حرف می‌زدم!... آیا دوستم داری؟ جواب مورد نظر این سوال بله است! و مردهایی که محتاط‌ترند می‌تونن بگن: بله عزیزم!... و جوابهای اشتباه عبارتند از: الف) فکر کنم اینطور باشه! ب) اگه بگم بله، احساس بهتری پیدامی‌کنی؟ ج) بستگی داره که منظورت از دوست داشتن چی باشه؟ د) مگه مهمه؟ ه کی؟... من؟) آیا من چاقم؟ واکنش صحیح و مردانه نسبت به این سوال اینه که با اعتماد به نفس و تاکید بگین نه! البته که نه! و به سرعت اتاق رو ترک کنین!...و جوابهای اشتباه اینها هستند الف) نمی‌تونم بگم چاقی... اما لاغر هم نیستی ب) نسبت به چه کسی؟ ج) یه کمی اضافه وزن بهت میاد د) من چاق‌تر از تو هم دیدم ه) ممکنه سوالت رو تکرار کنی؟ داشتم به بیمه‌ات فکرمی‌کردم به نظر تو، اون دختره از من خوشگلتره؟ می‌تونه یه دوست قبلی یا یه عابر که از فرط زل زدن به اون تصادف اون دختره در اینجا کردین و یا هنرپیشه یه فیلم باشه... در هر حال جواب درست اینه که: نه! تو خوشگلتری. وجوابهای غلط عبارتند از: الف) خوشگلتر که نه... اما به نحو دیگه‌ای خوشگله ب) نمی‌دونم اینجور موارد رو چطوری می‌سنجند ج) بله! اما مطمئنم تو شخصیت بهتری داری د) فقط از این بابت که اون جوونتر از توست ه) ممکنه سوالت رو تکرار کنی؟ داشتم راجع به رژیم لاغریت فکر می‌کردم ؟؟؟ اگه من بمیرم تو چیکار می‌کنی؟ جواب صحیح: آه عزیزترینم! در حادثه اجتناب ناپذیر فقدان تو، زندگی برام متوقف میشه و ترجیح میدم خودمو زیر چرخ اولین کامیونی که رد میشه بندازم!... این سوال، همونطور که توی گفتگوی زیر می‌بینین، ممکنه از سوالهای دیگه طوفانی‌تر باشه...!!! ... زن: عزیزم اگه من بمیرم تو چیکار می‌کنی؟ مرد: عزیزم! چرا این سوالو می‌پرسی؟ این سوال منو نگران می‌کنه زن: آیا دوباره ازدواج می کنی؟ مرد: البته که نه عزیزم!!!؟ زن :مگه دوست نداری متاهل باشی؟ مرد: معلومه که دوست دارم زن: پس چرا دوباره ازدواج نمی‌کنی؟ مرد: خیلی خب! ازدواج می‌کنم! زن (با لحن رنجیده): پس ازدواج می‌کنی؟ مرد: بله!!! زن (بعد از مدتی سکوت): آیا باهاش توی همین خونه زندگی می‌کنی؟ مرد: خب بله! فکر کنم همین کار رو بکنم! زن (با ناراحتی): بهش اجازه میدی لباسهای منو بپوشه؟ مرد: اگه اینطور بخواد خب بله! زن (با سردی): واقعا؟ لابد عکسهای منو هم می‌کنی و عکسهای اونو به دیوار می‌زنی!!! ! این کار به نظرم کار درستی میاد! مرد: بله زن (در حالی که این پا و اون پا می کنه): پس كه اینطور... حتما بهش اجازه میدی با چوب گلف من هم بازی کنه!!؟ مرد: البته که نه عزیزم! چون اون چپ دسته!!!!!!!!!!!!
21 فروردین 87 - 01:17
سلام تولدتون مبارک
__