اگر از وسعت تنهایی من میپرسی؟به بلندای خیال،به بلندای فرو ریختن قطره اشکی و به عمق وحشت....وحشت از آنچه حقیقت دارد....وحشت از من بی تو...وحشت از تو بی عشق...وحشت از عشق بی ما...
شرق تنهایی من رو به سوی افق غم دارد...غرب تنهایی من پشت این تکرار است...
حال
اگر از وسعت تنهایی من دانستی
تو بیا تا که به دست احساس پر کنیم صفحه خالی نیاز
تا که این شمع خیال برود رو به زوال
پيام ضروري
دروغ نگو حتی اگه مجبور شدی چون یه روز مشخص میشه دروغ گفتی و اون موقع از شرمندگی حرفی نداری که بزنی پس نگو تا رسوا نشی
راستی......
دانی که چرا در سیر خود بر خود میلرزد قلم
ترسد که ظلمی را کند در حق مظلومی رقم
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
این راه که میروی به ترکستان است
مسجد سر راه از آن گذشتم بر روی درش چنین نوشتن
در می کده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی