| کلوب آی دی | firoozeh_mehrara ، سن کلوبی : 4 سال و 5 ماه و 1 روز |
| درباره من | چون دیگر رهگذری از کوچه پس کو چه های شهرم نمی گذرد تا سر گردانی تا سر گردانی مرا ببیند .چون انتها را نمی بینم .تا برای رسیدن به آن اشتیاقی نداشته باشم شب را دوست دارم چون دیگر هیچ عابری از دور اشک های یخ زده ام را در گوشه ی چشمان بی فروغم نمی بیند شب را دوست دارم : چرا که اولین بار تو را در شب یافتم از شب می ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ی تمام عشق های دروغین با آفتاب قهرم ، چرا شبها به دیدارم نمی آید؟ نمی آید تا با دست هنر مندش سا یه ی تو را بر دیوار خیالم نقش زند و مرا به بودنت دلخوش سازد شاید آفتاب با من قهر است؟؟ آ ن روز که تو در کنارم بودی ، هرگز به آ فتاب سلام نکردم ، هرگز به روی شب لبخند نزدم. و برایش دستی تکان ندادم. این مجازات تمام لحظه هاییست که همه ی دنیا را در تو میدیدم و تو را در تمام دنیا |
| وضعیت | زن27 ساله مجرد |
| جنسيت | زن |
| محل سکونت | Iran ، فارس ، شیراز |
| سيگار | نميکشم |
| علت عضويت | شرکت در بحث هاي کلوبها و امکانات ديگر |
| زندگي با | با والدين |
| تحصيلات | ليسانس |
| شغل | دانشجو |
| اطلاعات اضافي | شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند . فرشته ، پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته . شاعر ، پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته ، شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزۀ عشق گرفت . خدا گفت : دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار میشود! زیرا شعری که بوی آسمان را بشنود زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزۀ عشق را بچشد آسمان برایش تنگ. |
| دین | اسلام |
| گرايش سياسي | هيچکدام ! |
| قد | 165-170 |
| وزن | 50-55 |
| اخلاق و برخورد | شوخ ، جدي ، دوستانه ، شلوغ ، تيزهوش |
| مد و ظاهر | متغيير ، جين ، مد روز |
| تاریخ عضویت | 8 شهریور 1386 ساعت 21:01 |