
یک
مورچه ای بود در ولایت غربت که روزها
می رفت
به صحرا و گندم و جو جمع می کرد برای
زمستان. یک روز که رفته بود برای جمع
کردن
غله، یک دانه گندم پیدا کرد و به نیش
کشید و حرکت کرد به طرف لانه اش.
ناگهان باد
وزید و
دانه گندم را از دست و دهان مورچه
گرفت و با خودش برد. مورچه به باد
گفت:«ای باد تو چقدر زور داری»
باد
گفت : « پدر آمرزیده، من اگر زور
داشتم که برج های بالای
شهر،
راهم را سد نمی کردند».
مورچه
گفت : «ای برج های بالای شهر، شماها
چقدر زوردارید.»
برج ها
گفتند: « ما اگر زور داشتیم که نیازی
به مجوز شهردار نداشتیم.»
مورچه
گفت:« ای شهردار تو چقدر زور داری.»
شهردار گفت:« من اگر زور داشتم که قوه
قضاییه مرا دستگیر نمی کرد.»
مورچه
گفت:« ای قوه قضاییه تو چقدر زور
داری.»
قوه
قضاییه گفت:« من اگر زور داشتم بعضی
جراید از من انتقاد نمی کردند.»
مورچه گفت:« ای جراید شما چقدر زور
دارید.»
جراید
گفتند:« اگر ما زور داشتیم که کاغذمان
گیر وزارت ارشاد نبود.»
مورچه
گفت: «ای وزیر ارشاد تو چقدر زور
داری.»
وزیر ارشاد گفت:« اگر من زورداشتم
که محتاج رای اعتماد نمایندگان مجلس
نبودم.»
مورچه
گفت: « ای
نمایندگان شماها چقدر
زور دارید.»
نمایندگان گفتند:« ما اگر زور داشتیم
که نیازمند
رای مردم نبودیم.» مورچه
گفت: «ای مردم شما چقدر زور دارید.»
مردم گفتند:«
ما اگر زور داشتیم بقال به ما جنس
نسیه نمی داد.»
بقال گفت: « من
اگه زور داشتم آفتاب
ماست های مرا نمی ترشاند
» مورچه گفت:«ای آفتاب
تو چقدر زور
داری»
آفتاب گفت : « من اگه زور
داشتم دختر کدخدا نمی گفت که تو
در نیا من در آمدم»
مورچه گفت:« ای دختر کدخدا تو چقدر
زور
داری»
دختر کدخدا
گفت:« من اگه زور داشتم که زن کشاورز
نمی شدم» مورچه
گفت:« ای
کشاورز تو چقدر زور داری»
کشاورز
گفت:« من اگه زور داشتم که از ترس تو
گندم هایم را توی
انبار قایم نمی کردم»
مورچه
یک کمی رفت توی فکر. بعد نگاهی به
بازوهایش کرد،سینه اش را داد جلو و
رفت به
مزرعه. گوش باد را گرفت و پرتش کرد
پشت کوه قاف !
بعد هم دانه گندم اش را برداشت وبرد
به لانه اش !
چقدر خوبه که خودمون رو دست کم
نگیریم