فرزاد صالحی , farzad_9019

فرزاد صالحی

           شیشه نازک احساس مرا دست نزن! چندشم میشود از لکه انگشت دروغ..آنکه میگفت که احساس مرا میفهمید کو؟ کجاست؟! که احساس مرا مفت فروخت....
فرزاد صالحی , farzad_9019

فرزاد صالحی

مطالب تصاویر 6
cloobid
farzad_9019
، 9 سال و 6 ماه و 3 روز
مرد 27 ساله مجرد
دکتري و بالاتر ،

آلبوم تصاویر

6 تصویر ...

morebox img


تبلیغات

فرزاد صالحی , farzad_9019
نامه یک پیرمرد به پسرش که در زندان بود...
(پسرم اصغر) ؛ امسال نمیتونم زمینم رو شخم بزنم! چون تو نیستی و من هم توانش رو ندارم !

پسر در جواب نامه پدرش نوشت:
پدر؛ حتی فکر شخم زدن زمین را هم نکن! چون من پولهایی که دزدیدم را آنجا دفن کردم!
پلیس ها که نامه پسر رو خوندند ؛ تمام زمین را کندند؛ اما چیزی پیدا نکردند...
پسر نامه دیگری برای پدرش نوشت و گفت:
پدر؛ این تنها کاری بود که توانستم برایت انجام دهم... زمینت آماده است!
ادامه
99
26
3
8
فرزاد صالحی , farzad_9019
پسر فقیری که برای ادامه تحصیل خود دست فروشی میکرد، یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه یی تقاضای غذا کند.
درِ خانه را زد، با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک گلاس آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک گیلاس شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را نوشید و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. (مادرم به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم)
پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که یاسین نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد.
چندی قبل او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد ولی نظرش تغیر کرد.
سالها بعد... زن جوانی به بیماری شدید گرفتار شد. داکتران از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. داکتر یاسین برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز مرخصی بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله یی به چشمش خورد: "همه مخارج با یک گلاس شیر پرداخت شده است"امضا داکتر یاسین.
زن جوان حیران ماند. به یاد آنروز افتاد. پسرکی برای یک گیلاس آب در خانه او صدا زد و او در عوض برایش یک گیلاس شیر آورد.
اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید: خدایا شکر... خدایا شکر که عشق تو در قلبها , چشمان و دستهای انسانها جریان دارد .
ادامه
کامنت بنویسید...
پیمان مجیری , arshina_nicestar
سه شنبه 29 خرداد ، 15:41
لایک
ادامه
فرزاد صالحی , farzad_9019
از دل و دیده ، گرامی تر هم
آیا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و دیده گرامی تر :
دست !
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .
هر چه حاصل کنی از دنیا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،
دست دارد همه را زیر نگین !
سلطنت را که شنیده ست چنین ؟!
شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .
در فروبسته ترین دشواری ،
در گرانبارترین نومیدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،
دست که هست !
بیستون را یاد آر ،
دست هایت را بسپار به کار ،
کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار !
وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،
دست هایی که به هم پیوسته است !
به یقین ، هر که به هر جای ، در آید از پای
دست هایش بسته است !
دست در دست کسی ،
یعنی : پیوند دو جان !
دست در دست کسی
یعنی : پیمان دو عشق !
دست در دست کسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست ؛
لحظه ای چند که از دست طبیب ،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دستٰ
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !
دست ، گنجینه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در یاری نابینایی ،
خواه در ساختن فردایی !
آنچه آتش به دلم می زند ، اینک ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
بار این درد و دریغ است که ما
تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی
دست هامان ، نرسیده است به هم !
ادامه
فرزاد صالحی , farzad_9019
بچه که بودم،
فکر میکردم پدر و مادر مثل ساعت شنی اند….
تمام که بشوند، برشون می گردونی و از نو شروع می کنی!

بعدها فهمیدم
پدر و مادر مثل مداد رنگی اند…
دنیایت را رنگ می کنند و کوچک می شوند تا زندگیت را زیبا کنند…

کاش زودتر کسی راستش را به من گفته بود
پدر و مادرها مثل قند می مانند…
چای زندگیت را که شیرین بکنند
خودشان تمام می شوند…..
ادامه
فرزاد صالحی , farzad_9019
یه مادر تمام سرنگ هایی كه طی درمان دو سال ناباروری بهش تزریق شده، جمع كرده و دور نوزادش چینده؛
با دیدن عكس این جمله اومد تو ذهنم "زن ها قوی تر وعاشق تر از اونی هستن كه
بشه فكرشو كرد...

ادامه
113
16
64