لیست کلوبها :: 45بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین!!!! 30 فروردین 84 - 22:50 |
سلام
نمی دونم می تونم تو ابن لاگ اون طوری که شماها می خواین عمل کنم یانه ولی نهایت سعیمو می کنم ........................................... خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان باید از جان گذرد هر که شود مایلشان روز اول که سرشتند به گیتی گلشان سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان ___________@_______@@ @ ___________ ____________@@@__@_@@@@ ___________ ____________@@__@@_____@ __________ ___________@@@_@__@_____@ _________ __________@@@@_____@@___@@@@@@ _________@@@@@______@@_@______@__ ________@@@@@_______@@________@_ ________@@@@@_______@_______@ _____ ________@@@@@@_____@_______@ ______ _________@@@@@@____@______@ _______ __________@@@@@@@@_______@ ________ __@@@_________@@@@@@@_@@_________ @@@@@@@__________@@ _______________ _@@@@@@@_________@ ________________ __@@@@@@_________@ @ ______________ ___@@@___@_______@@ _______________ ___________@_____@__@ _____________ _______@@@@_@___@ _________________ _____@@@@@@__@_@@ _________________ ____@@@@@@@___@@ __________________ ____@@@@@______@ __________________ ____@@_________@ __________________ _____@_________@ __________________ _______________@ __________________ _______________@ __________________ تقدیم به همه ی عاشقا گفتم دوری مثل مرگه واسه قلب عاشق من گفتی چشم به راهی سخته واسه چشمای تر من گفتم تاب دل تمومه تو نرو بمون کنارم گفتی دیوونه نمی رم من خودم یه بی قرارم گفتم زود میای پیشم گفتی غصه زود می میره روز وشب دل دیوونه سراغ تو رو میگیره گفتم میدونی دل من زنده با یاد تو بوده تو بهار و تو زمستون همیشه از تو سروده گفتم بارون که می باره گل باغچه بی قراره وقتی نیست نگار قلبش مثل ابراهی می باره گفتم با وفامی مونی تو با قلبم تا قیامت گفتی سرخی غروبا برده صبر و برده طاقت گفتم عاشقی یه قصه است پر درد و پر غصه است گفتی ما با هم می مونیم اگه قصه است اگه غصه است ........................................... نامه بی نشان امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی میکند مانده ام از چه بنویسم ،از آنهایی که دیروزبامن بوده اند وامروز رفته اند ، یا از تو که همیشه حرفهایم را از نگاهم میخواندی . از چه بنویسم ، از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است ، از زمین بنویسم یا از زمان ، یا از یک نگاه مهربان که آن رااز من گرفتی ؛ از خاطراتی بنویسم که درباران نگاهم خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد . ازچه بنویسم؛از نامه ای که هرگز برایت نفرستادم یااز ترانه ای که هرگز برایت نخواندم ، از نگاهی که سر شار از سلام بود ، یا از بدرودی که هرگز آن را به زبان نیاوردیم . . من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم . من دلبسته آن نگاهی هستم که فرصت نشد اسممان را بر آن حک کنیم . من منتظر پنجره ای هستم که عطر تورا دوباره به مشامم برساند . من دیوانه ساقه های گل یاسی هستم که اولین بار با یاد تو در خوابم رویید ای عاشق ناگزیر! اگر قرار باشد بنویسم باید در سطر سطر نامه ام حضور داشته باشی نفسهای تو میتواند اندوه را از جملاتم پاک کند . . من بی قرار حرفهای ناب توام حرفهایی که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی خواهی گفت ........................................... بی تو بودن وقتی دستام خالی باشه وقی باشم عاشق تو غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو دلم رواز مال دنیا به توهدیه داده بودم با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم همه رو به جون خریدم ولی از تو نبریدم هر جا بودم با تو بودم هر جا رفتم با تو رفتم تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم اگه احساسم کشتی اگه از یاد منو بردی اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی بدون این رو که دل من شده جادو به طلسمت یکی هست این ور دنیا که تو یادش مونده اسمت xxxxxxxxx______xxxxxxxxx _____xxxxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx _____xxxxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx _____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx ______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx _______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx _________xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx ____________xxxxxxxxxxxxxxxxx _______________xxxxxxxxxxxx _________________xxxxxxxxx __________________xxxxx ___________________xxxx ___________________xxx __________________xx _________________x ........................................... برای تو می نویسم:دیدگانم برای این آمده اند تا تو را تماشا كنند. برای تو می نویسم:لبانم برای این آمده اند تا نام تو را فریاد كنند. برای تو می نویسم:دستهایم برای این آمده اند تا به دور تو حلقه شوند. برای تو می نویسم:گامهایم برای این آمده اند كه به سوی تو بشتابند. برای تو می نویسم:قلب من برای این آمده است كه تو رو بستاید. تو می نویسم:دل من برای این آمده است كه تو را در خود بنشاند برای تومی نویسم:جان من برای این آمده است كه به پای تو قربان شود برای تو مینویسم: به جای دسته گل بزرگی كه فردا بر قبرم نثار می كنی امروز با شاخه گل كوچكی یادم کن بجای سیل اشكی كه فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسم مختصری شادم کن بجای آن متن های تسلیت گویی كه فردا در روزنامه ها برایم می نویسی امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن من امروز به تو نیاز دارم نه فردا.... ........................................... ((آنقدر بیگانه با خویشم که حتی سایه هم به دنبالم نمی آید)) زبانم را نمی فهمی تو خطم را نمی خوانی چنان بیگانه ای حتی که نامم را نمی دانی تو آنقدر گیج و گنگی در پلیدی های این غربت که بیداری و قلب عاشق ما را نمی بینی دل تو رفته در خواب و خیالت مست این رویا سراسیمه رهایی در پی پس کوچه های سرد این دنیا نگاه خسته ی ما را نمی بینی شتاب ثانیه ها را نمی بینی امید و آرزوهای ز هم بگسسته ی فردای دنیا را نمی بینی من از بیگانگی های عجیب و پوچ این ملت ندارم انتظاری از این ماتم که همچون من تو هم غربت نشینی و زبانم را نمی فهمی چنان بیگانه ای حتی که نامم را نمی دانی .......................................................... هیچ کس نتونست بفهمه من چی میگم,هیچکس.......... ............................................................................................................... اگه یه روز بری سفر بری ز پیشم بی خبر اسیر رویا ها می شم دوباره باز تنها می شم به شب میگم پیشم بمونه به باد میگم تا صبح بخونه بخونه از دیار یاری چرا میری تنهام می زاری اگه فراموشم کنی ترک آغوشم کنی پرنده دریا میشم توو چنگ موج رها میشم به دل میگم خاموش بمونه میرم که هر کسی بدونه میرم بسوی اوون دیاری که تووش منو تنها نذاری اگه یروزی نووم تو توو گوشه من صدا کنه دوتاره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه به دل میگم کاریش نباشه بزاره درد تو دوا شه بره توی تمومه جونم که باز برات آواز بخونم اگه بازم دلت میخواد یار یکدیگر باشیم مثال ایوم قدیم بشینیمو صحر پا شیم باید دلت رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره بگیره رنگ اوون دیاری که تووش منو تنها نذاری اگه میخوای پیشم بمونی بیا تا باقی جوونی بیا تا پوست واستخونه نذار دلم تنها بمونه بذار شبم رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره بگیره رنگ اوون دیری که تووش منو تنها نذاری ............................................................................................................... تویِ کلاسِ چشم تو توی کلاسِ چشم تو زنگا همه ریاضیه همیشــــه التماسِ من با چشم تو موازیِ توی کلاس چشم تو زنگا یه وقت جغرافیِ مادریارومی خوایم چی کار؟چشمای نازت کافیه توی کلاس چشم تو همیشه زنگ اوّله آخه یه عمر که آدم تواین کلاس معطّله توی کلاسِ چشــم توهمه همیشــه حاضرن هیچ روزی غایب نداریم نه اینکه حاضرا بِرن توی کلاس چشم تو گاهی می شه زنگ زبان دوسِت دارم یاد نمی دن،بلد بودیم ماپیش ازاین توی کلاس چشم تو یه وقتا زنگ فیزیکه آهن ربایی؟که دلم اِنقد به چشمات نزدیکه؟ توی کلاس چشم تویه وقتا زنگ شیمیه دیوونه های عشق تو،یکی دوتانیست تیمیه توی کلاس چشم تو یه وقتا زنگ ورزشه همش می شه دورتوگشت،آخ که چقد باارزشه توی کلاس چشم تو یه زنگه اسمش احتمال شاید تو این زنگ برسیم به ارزوهای محال توی کلاس چشم تو یه زنگی هست به نام جبر از چشم تو نازکردن و از دلِ من همیشه صبر توی کلاس چشــم تو اجازه دادن آســونه چون کسی بیرون نمی ره هرکی بره پشیمونه توی کلاس چشم تویه وقتا هست زنگ متون خیلی توکم غصه داری،دل توبیشترمی شه خون توی کلاس چشم تونگاها روی نیمکته موندنِ تودست تواِ....تومی گی هرچی قسمته توی کلاس چشم توپرمداد قرمزه دفتر مشقمون پراز،جمله بی توهرگز توی کلاس چشم تو میز پُر یادگاریه بیشترمیزامون پراز جمله دوسم نداریه توی کلاس چشم تو تعطیله نمره انضباط بیس میگیرن ازآسمون،عاشقای بی احتیاط توی کلاس چشم تونوشته رو تخته سیا ما همه چشم براهتیم،زیبا تو رو خدا بیا توی کلاس چشم تو بازه همیشه پنجره توزنگ تفریحم کسی،دلش نمی خوادکه بره توی کلاس چشم تونمی خوره زنگ خونه هرکی دلش بخوادمی ره هرکی بخوادم می مونه توی کلاس چشم تویه زنگ زیس شناسیه همش نگاهت می کنم،این آخه چه کلاسیه توی کلاس چشم تو یه وقتا زنگ دستوره رفتنو صرفش می کنم دلم با اینکه مجبوره توی کلاس چشم تودلا همیشه عاشقه منشنیدم فردا کلاس تو دشتای شقایقه توی کلاس چشم توهرپرسشی قدغنه باچشم تو جواب تک تک سوالا روشنه توی کلاس چشم تو دیوونگی یه رنگیه انقد که محوتومی شم نمی دونم چه زنگیه توی کلاس چشم تو یه وقتا زنگ هنره فایده نداره واسه تو،هرچی میگم بی اثره توی کلاس چشم تواز کلّ دنیا اومدن بیدارشدم،چه خوابی بودانگاربازم زنگوزدن .............................................................................................................. تو مثل چشم دریا عاشقی و پاک و بارانی و من یک تکّه از دریاولی نمناک و بارانی تورا جان همانی که جدایت کرد از چشمم همین امشب بیا در کلبه سردم به مهمانی عجب روز قشنگی بود روز آشناییمان چه شد حالا که از آن انتخاب خود پشیمانی تمام شمعدانیها برایت اشک می ریزند دلت آمد دل گلهای باغم را بلرزانی؟ وعادت درد سنگینیست وقتی اوج می گیرد به من عادت نکردی،طعم حرفم را نمی دانی تماشا میکنم این قصه را زیبای من امّا خدا را خوش نمی آمد که این دل را بسوزانی ............................................................................................................... من به آ واز جنون می سوزم که دگر همره او جز من نیست و دل عشق به من می سوزد که چرا همدم او جز غم نیست من دلم سخت از این میسوزد که چرا پاسخ شیشه سنگ است شب فرو ریخته در تاریکی،آسمان بی رنگ است بر من این آزادی به خدا که مرگ است قلبها افسرده،عشق ها صد رنگ است من دلم،دلتنگ است من هنوز از تو سخن می گویم از تو که ناز به نیلوفر و ریحان داری طعنه ای بر گل یاس وسوسن نسترن های بنفش وبه ایمان داری آری آری به تو دل می بندم که هنوز عشق را می فهمی من تورا می فهمم که به آواز قناری شادی در میان همه دلتنگیها عشق بر من دادی من هنوز از تو نفس می گیرم تو که آغاز منی در هجوم همه تنهایی اوج پرواز منی من هنوز از تو نفس میگیرم و اگر عشق به قلبم نرسد به خدا میمیرم ............................................................................................................... بیگانه اگر روزی کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از این زندگی چیست؟ بدو گویم که چون می ترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی نیست!1 من آن دم چشم بر دنیا گشودم که بار زندگی بر دوش من بود چو بی دلخواه خویشم آفریدند مرا کی چاره ای جز زیستن بود من اینجا میهمانی ناشناسم که با نا آشنایا نم سخن یست به هر کس روی کردم؛ دیدم آ وخ! مرا از او خبر ، او را زمن نیست حدیثم را کسی نشید ؛ نشنید درونم را کسی نشناخت ؛ نشناخت بر این چنگی که نام زندگی داشت سرودم را کسی ننواخت ؛ ننواخت برونم کی خبر داد از درونم که آن خاموش و این آتشفشان بود نقابی داشم بر چهره؛ آرام که در پشتش چه طوفان ها نهان بود همه گفتند عیب از دیده تو است جهان را بد چه می بینی که زیباست ندانم راست است این گفته یا نه ولی دانم که عیب از هستی ماست چه سود از تابش این ماه و خورشید که چشمان مرا تابندگی نیست جهان را گر نشاط زندگی هست مرا دیگر نشاط زندگی نیست ............................................................................................................... هرگز تو را فراموش نخواهم کرد، حتی اگر مرا از یاد ببری و هرگز از تو رنجور نخواهم شد، چرا که تو را دوست دارم دیوانه وارعاشقت شده ام.چرا که مهربانی را در وجودت دیدم. با چشمانت وجودم را دگرگون کردی مگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم . نه تو از عشق من دست می کشی و نه قلب من ازعشقت روی گردان می شود.سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با انگشتانت اشاره ای کنی فرسنگ ها راه را خواهم پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است و قلبم در آرزوی تو می سوزد. آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی خورشید وجودت پنهان می گردد و ابرهای غم واندوه مرا در بر می گیرند و به دنیای غریبی می برد همیشه در قلبم حضور داری و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است. تمامی این دنیا را با قلبی پراز،رمزو راز به دنبالت طی کردم محبوبم همیشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند. ................................................................................................................ بگذارید با هم بودنتان را فضایی درمیان باشد یکدیگررا دوست بدارید اما ازعشق زنجیرمسازید جام های یکدیگر را پر کنید اما ازیک جام ننوشید از نان خود به یکدیگر هدیه کنید به شادمانی با هم باشید وآواز بخوانید اما بگذارید هریک برای خود تنها باشد همچون سیم های یک تارکه هریک درمقام خود تنهاست،اما همه با هم با یک آهنگ ترنمند دل هایتان را به هم بسپارید،اما به اسارت یکدیگر ندهید در کنارهم باستید،اما نه بسیارنزدیک چون ستونهای معبد،که در جدایی بار بهترمی کشند وبلوط و سرودر سایه ی هم به کمال رویش نرسند «جبران خلیل جبرانِ» ................................................................................................................ عاشق همه سال مست و رسوا بادا دیوانه و شوریده و شیدا بادا با هوشیاری غصه ی هر چیز خوردیم چون مست شدی هر چه بادا بادا از بس که برآورد غمت آه از من ترسم که شود به کام بدخواه از من دردا که زهجران تو ای جان جهان خون شد دلم و دلت نه آگاه از من ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم در عشق چو او جان و دل و دیده ی ماست جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم ای دوست قبولم کن و جانم بستان مستم کن و از هر دو جهانم بستان با هر که دلم قرار گیرد بی تو آتش به من اندر زن و جانم بستان اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آنکس که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که مرا هیچکس یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد . ای زندگی و تن و توانم از تو جان و دلی ای دل و جانم از تو تو هستی من شدی عذانی همه من من بت شدم در تو عزانم از تو در عشق توام نصیحت پند چه سود ؟ زهراب چشیده ام مرا قند چه سود ؟ گویند مرا بند به پایش بنهید دیوانه دل است پای در بند چه سود ؟ کم زهره یاو خورشید و لقائی تو مرا ! بسیار غمم عین دوایی تو مرا بی بال و پرم در پی تو می پرم من کهر شدم کهربایی تو مرا غم را بر او گزیده می باید کرد وز چاه طمع بریده می باید کرد خون و دل من ریخته می خواهد یار این کار مرا به دیده می باید کرد ای که از این دیده چو خون می ریزد خون است بیا ببین که چون می ریزد پیدا است که خون من چخ برداشت کند . دل می خورد و دیده برون می ریزد در عشق تو هر حیله که کردم هیچ است ! هر خون جگر که بی تو خوردم هیچ است از درد تو هیچ روی درمانم نیست درمان کند مرا که دردم هیچ است . من بودم و آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید . شب را چه کنم حدیث ما بود دراز . ................................................................................................................ ساده دل کوکسی که بشکنه مهر بغضم از گلو ساده دل بودی که می پنداشتی یک کسی هست که لبخند ترا با لب خود وفق دهد و سراپا سخنت را گوش کند و ....... بدهد بر دستت که بیاویزی از آن شعری خوش . ساده دل بودی که می پنداشتی دلیست پر از مهر و وفا که صفای قدمش چلچله هاست و تمام سخنش پرمعناست . ساده دل بودی که می پنداشتی نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد بد و خوب و زشت و زیبا همه بر پرده عیان خواهد شد شب تاریک پر از نور و سنا خواهد شد . ساده دل بودی که می پنداشتی خانه ای پر از میان گلها ، که بود حسرت آن در دلها ، و کند حل همه مشکلها . حال دیدی که همه خانه و گلخانه خراب است و کسی نیست بخندد با تو و کند گوش به حرف و سخنت . حال دیدی که همه مهر و وفا ، صوت خوش چلچله ها همه آهنگ نیست وجود . حال دیدی همه جا تاریک است همه چیز بی معنی است و بدی بیشتر از خوبیهاست . ................................................................................................................ مادر مادر ای صبور همیشه آشنا مادر ای پرنده دشتهای غریب ، تو را می ستایم . ترا که صادقانه زیستی و صادقانه زیستن را به من آموختی ، می ستایم . مادر ای مظهر عاطفه و احساس ، پس از این غمها و غصه ها را واژه های فراموش شدنی احساس کن . چرا که دیگر نخواهم گذاشت آنها بر تو چیره شوند . بعد از این خاک پاک ات را سرمه چشم خواهم کرد . و بر وجود خسته و بی رمقت بوسه خواهم زد . مادر ای تنها حامی من بجای سیل محبٌتی که به من واداشتی چه تحفه ای جز قلب خود می توانم تقدیمت کنم . تنها آرزویم این است که تو و شادی را کنار هم ببینم آری ! مادر ای صبور همیشه آشنا پدر ای سلطان غم تو گل عمر منی مادر ای محکوم به صبر همیشه در قلب منی دوست دارم مادررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر ................................................................................................................ گذر عمر وقتی به عقربه های ساعت نگاه می کنم که چه سان زمان را درمی گذرد و گذر عمر را نشان می دهد . تنم می لرزد چه روزها و هفته هایی را به همین سادگی گذراندم بی آنکه بدانم چگونه غبار پیری بر تنم می نشیند . شاید الآن جوان باشم امٌا کافی است یک بار دیگر نگاه از ساعت بردارم و انگاه که دوباره نگاه می کنم سالها از عمرم گذشته باشد فکرش را می کنم باورم می شود که روزهای زیادی را به بطالت گذراندم روزهایی که عمرم به حساب می آید و مسئول تضعیف هم نخواهم شد از این پس باید بهتر زندگی کنم ، باید از این زمان سریعتر بدوم و تلاش کنم که وقتی به ساعت می نگرم او را از خود پیرتر ببینم . باید فرصتهای از دست رفته را جبران کنم . زمان نمی ایستد پس چرا من بایستم . ................................................................................................................ زندگی زندگی گل زردی است بنام غم ، فریاد بلندی است بنام آه ، آئینه شکسته ایست بنام دل مروارید طلایی است بنام اشک . زندگی یک آرزوی متهم یک طلوع ، یک غروب یکدم زندگی یک کوره راه یک امید و یک نگاه مثل یک چراغ روشن توی یک شب سیاه غصه عزیز و اوجه غصه ساحل و موجه غصه تنهایی غصه یأس و امید یا سیاه و یا سفید بس که با خدایی غصه نامه بلند حرف بی رنگ و رنگ سر به سر رسوایی چه غم انگیز می آد کی بگه به کی بگه زندگی عاقبتش نبودن یک سرود ناتموم سرودن زندگی اولش غم آخرش مردن زندگی یه بازی ِ کی از عمرش راضی ِ ................................................................................................................ بهار و خزان عشق از اول در دل دیوانه نبود تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود بنام معشوق حقیقی ، که وفایش ابدی و ازلی است . هر خزانی را بهاری است و هر بهاری را خزانی مرگ و زندگی چنان درهم تنیده اند که گیاهان و خاک ، انسان از هم جدایند که آسمان و زمین ،راستی چه چیزی می تواند جاذبه خاک را بشکند و ما را از این سیاره کوچک به بیکرانه ها ببرد به راستی زندگی بدون عشق سرابی بیش نیست . چگونه می شود جاودانه بود و حصار زندگی و ترس مرگ را شکست و از هر دو فراتر رفت ؟ چگونه ؟ سرچشمه آن رنج آسمانی که اما ابدی را ارزانی می دارد . کجاست ؟ آیا ما از حقیقت وجود خود غافل شده ایم ؟ ................................................................................................................ گریه کن جداییها ما رو رها نمی کنن آدما انگار برای ما دعا نمی کنن گریه کن حالا حالا ازهم باید جدا باشی بشینیم منتظر معجزهء خدا باشیم گریه کن منم دارم مثله تو گریه می کنم به خدای آسمونامون گلایه میکنم گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد گر چه تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد گریه کن واسه همه واسه خودت برای من توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن گریه کن تا آینه شه بازاون چشای روشنت واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت ................................................................................................................ کاش میشد عشق را تفسیر کرد خوابه چشمان تو را تعبیر کرد کاش میشد همچون گلها ساده بود سادگی را با تو عالمگیر کرد کاش میشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمیر کرد کاش میشد در حریم سینه ها عشق را با وسعتش تکثیر کرد ................................................................................................................ فصل سرد شیطانی خدایا! دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند از عظمت مهربانیت در حیرتم چگونه به من محبت میکنی در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است. خدایا! سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم ................................................................................................................ بهار ای زندگی من. ای گل بهار من آن زمان که غم زندگی من را از متلاشی میکند به تو می اندیشم .به عظمت دریاها قسم به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم. ای زندگی من گل من بگزار در آسمان عشق تو برواز کنم بگزار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو زندگی من امکان بذیر است نگزار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند. میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد ولی این را بدان که من همیشه در همه حال در کنارت با یادت و عاشقت هستم. برای تو ................................................................................................................ از کجا آغاز کنم ؟ « زندگی یک نفس غم بیهوده بس ! » از کجا آغاز کنم بیان قصه ای را که گویای عظمت و شکوه یک عشق باشد . قصه عشق شیرینی که از دریا کهنسارتر است . حقیقتی ساده از عشقی که او برایم به ارمغان می آورد. از کجا آغاز کنم و او همانند باران تابستانی که زمین را به سطحی درخشان مبدل می سازد . به دنیای من راه پیدا می کرد و زندگیم را درخشان ساخت . رو به دنیای فانی ام مکان بخشید . او قلب مرا لبریز می کند . او دل مرا با احساس لبریز می کند . از کجا اغاز کنم با آوای فرشتگان و با تخیلات نیالوده . او روح مرا از عشق والا و بیکران سرشار می سازد انگونه که هر کجا بروم هرگز تنها نخواهم بود . به راستی که این عشق تا چه اندازه دوام خواهد داشت . اکنون جوابی ندارم اما همان قدر قادرم بگویم . که به او نیاز دارم او قلب مرا لبریز می کند . ................................................................................................................ به خیالم تو دنیا واسه تو عزیزترینم آسمونا زیر پام اگه با تو روزو میبینم به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماس که بیای پیشم بمونی ................................................................................................................ خوش به حال غنچه های نیمه باز بوی باران بوی سبزه بوی خاك شاخه های شسته باران خورده پاك آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه شوق پرستو های شاد خلوت گرم كبوترهای مست نرم نرمك می رسد اینك بهار خوش به خال روزگارا خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخك كه می خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمی پوشی به كام باده رنگین نمی نوشی ز جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از ان می كه می باید تهی است ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار گر نكویی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ................................................................................................................ از من تا من ، تو گسترده ای. با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم. از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم. و با این همه ای شفاف ! مرا راهی از تو بدر نیست. زمین باران را صدا می زند ، من تو را. پیكرت زنجیری دستانم می سازم، تا زمان را زندانی كنم. ................................................................................................................ ای مسافر غریبه چرا قلبم و شكستی رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی ای كه بی توتك وتنهام توی این غربت سنگی می دونم بر نمی گردی شدی همرنگ دو رنگی همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود چرافكركردی به جزمن یكی دیگه لایقت بود رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشنا تو واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظه هاتو حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی ................................................................................................................ ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده ای به روی چشم من گسترده خویش شادیم بخشیده از اندوه بیش همچو بارانی که شوید جسم خاک هستیم زآلودگیها کرده پاک ای تپش های تن سوزان من آتشی در سایه مژگان من با توام دیگر ز دردی بیم نیست هست اگر جز درد خوشبختیم نیست ای دوچشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پیش از اینت گر که در خود داشت هر کسی را تو نمی انگاشتم درد تاریکیست در خواستن رفتن و بیهوده خود را کاستن سر نهادن بر سیه دل سینه ها سینه الودن به چرک کینه ها در نوازش نیش ماران یافتن زهر در لبخند یاران یافتن اه ای با جان من امیخته ای مرا از گور من انگیخته چون ستاره با دو بال زرنشان امده از دور دست اسمان در جهانی اینچنین سرد و سیاه با قدمهایت قدمهایم به راه ای به زیر پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گیسویم را از نوازش سوخته گونه هایم از هرم خواهش سوخته اه ای بیگانه با پیراهنم اشنای سبزه زاران تنم اه ای از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سیراب تر عشق دیگر این نیست این خیرگیست چلچراغی در سکوت و تیرگیست عشق چون در سینه ام بیدار شد از طلب پا تا سرم ایثار شد ای مرا با شور شعر آمیخته اینهمه آتش به شعرم ریخته چون تب عشقم چنین افروختی لاجرم شعرم به آتش سوختی ................................................................................................................ روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادریست روزی که دیگر درهای خانه شان را نمیبندند قفل افسانه ایست و قلب برای زندگی بس است. روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی. روزی که آهنگ هر حرف، زندگیست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم. روزی که هر لب، ترانه ایست تا کمترین سرود، بوسه باشد. روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود. روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم .... و من آن روز را انتظار میکشم حتی روزی که دیگر نباشم ................................................................................................................ از خدا خواستم عادتهای زشت را تركم بدهد. خدا فرمود:خودت باید آنها را رها كنی. I asked god to take away my habit God said, no It is not for me to take away, but for you to give it up از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد. فرمود:لازم نیست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است. I asked god to make my handicapped child whole God said, no body is only temporary از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند. فرمود:صبر، حاصل سختی و رنج است. عطاكردنی نیست، آموختنی است. I asked god to grant me patience God said, no Patience is a byproduct of tribulation It isn't granted, it is learned گفتم:مرا خوشبخت كن. فرمود:نعمت از من خوشبخت شدن از تو. I asked god to give me happiness God said, no I give you blessings happiness is up to you از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند. فرمود:رنج از دلبستگیهای دنیایی جدا و به من نزدیكترت میكند. I asked god to spare me pain God said, no Suffering draws you apart from worldly cares and brings you closer to me از او خواستم روحم را رشد دهد. فرمود:نه تو خودت باید رشد كنی. من فقط شاخ و برگ اضافیات را هرس میكنم تا بارور شوی. I asked god to make my spirit grow God said, no You must grow on your own But I will prune you to make you fruitful از خدا خواستم كاری كند كه از زندگی لذت كامل ببرم. فرمود:برای این كار من به تو زندگی دادهام. I asked god for all things that I might enjoy life God said, no I will give you life, so that you may enjoy all things از خدا خواستم كمكم كند همانقدر كه او مرا دوست دارد، من هم دیگران را دوست بدارم. خدا فرمود:آها، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد. I asked god to help me love others, as much as He loves me God said:Ahah, finally you have the idea ................................................................................................................ چترها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد به همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید بازن خوابید زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت ................................................................................................................ ¤¤¤¤¤¤¤_____________¤¤¤¤¤¤¤ _______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤ __¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ __¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ ___________________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ _____________________¤¤¤¤¤¤ ______________________¤¤¤¤ _______________________¤¤ ................................................................................................................ زندگی قافیه شعر من است شعر من، وصف دل آرایی تست در ازل، شاید این سرنوشت من بود می سرایم، به امیدی كه تو خوانی ورنه، آخرین مصرع من قافیه اش مردن بود *** قیامت قامت و قامت قیامت قیامت می كنی با قد و قامت موذن گر ببیند قامتت را به «قد قامت» بماند تا قیامت ................................................................................................................ عشق یعنی لایق مریم شدن ... عشق یعنی با خدا هم دم شدن ... عشق یعنی جام لبریز از شراب ... عشق یعنی تشنگی یعنی سراب ... عشق یعنی خواستن و له له زدن ... عشق یعنی سوختن و پر پر زدن ... عشق یعنی سال های عمر سخت ... عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ ... عشق یعنی با " خدا یا " ساختن ... عشق یعنی چون همیشه باختن .... عشق یعنی حسرت شب های گرم ... عشق یعنی یاد یک رویای نرم .... عشق یعنی یک بیابان خاطره ... عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره ... عشق یعنی گفتنی با گوش کر ... عشق یعنی دیدنی با چشم کور ... عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت ... عشق یعنی آخر خط بهشت ........ عشق یعنی گم شدن در لحظه ها .... عشق یعنی آبی یه بی انتها....... عشق یعنی یک سوال بی جواب ... عشق یعنی رفتن توی خواب ...... عشق یعنی آرزومند شما ......!!! ................................................................................................................ ساده و بی سایه در ویرانه ی دل نشسته ام چشم براه و منتظرم كه اشكی بیاید بارانی ببارد تا كالبدم را از فریب عشق بشوید لا اقل تو مرا بیادت هست من امیر اقلیم عشق بودم ******** یك روز باد بی نشان آهسته و پاورچین بر سر شاخه های شكسته ام وزید و بذر آفتاب را بر مزار دلم پاشید دلم آفتابی شد شگفتم دراقلیم عشق زمستانم بهاری شد غافل كه جام سرد تقدیر از گرمای عشق ترك خواهد خورد بیادت هست ؟ من امیر اقلیم عشق بودم ................................................................................................................ وقتی برف آرام آرام برروی زمین می نشست ، "او" از پشت پنچره به تماشا ایستاده بود، اما هر لحظه این نظاره ازهرم نفس هایش تیره می شد و ازتن سرد پنجره ، باران آه شره میکرد، کلافه و درمانده ، نگاهش را از پنجره برداشت و به فضای پر شده از سکوت اتاق ، انداخت شولا ، کنار بخاری ، زانو هایش رابغل گرفته بود و خیره ، نگاهش را به گل بوته های قالی کوک می زد. به میانه ی اتاق رفت ، مردد کنا ر میز ایستاد ، بدنبال واژه ای می گشت تا آن سکوت سنگین را بشکند ، ، ولی با کدام واژه ، کدام حرف ؟ صدا در گلویش ماسیده بود ، خم شد کاغذ را از روی میز برداشت ، و بار دیگر دلش کوبید ، هنوز باور نداشت ، به سختی نیشخند ی زد و گفت:جدایی ......، این یعنی حرف آخر ؟ باز هم سکوت واژه ها را بلعید تا دو ذهن مشوش از جدایی ، خاطره ها را یکی یکی سیر کنند آسمان خسته از باریدن برف ، آرام گرفته بود ، گنچشک های مست شده از بوی بهار، بر روی ایوان پوشیده از برف می رقصیدند و او باز هم پشت پنجره ایستاده بود ولی این بار نظاره بر جدایی داشت که شولای عشق با خود می برد و آرام آرام از تیر رس نگاهش دور می کرد. هان ای عقاب عشق از اوج قله های مه آلود دور دست پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد..... آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد در راه زندگی با این همه تلاش و تمنا و تشنگی با این که ناله می کشم از دل که: آب ....... آب دیگر فریب هم سرابم نمی برد ................................................................................................................ می خواهم تو را در خواب ببینم بیشتر می خوابم تا تو را بیشتر در خواب ببینم.اگر بدونم مردگان نیز خواب می بینن می میرم تا تو را همیشه در خواب ببینم... هر كس مرا بخواند او را می خوانم هر كس مرا دوست بدارد دوستش میدارم هر كس عاشق من باشد عاشقش می شوم هر كس كه من عاشقش شدم اورا می كشم هركس كه من اورا كشتم خون بهایش با من است هركس خون بهایش با من است خود خون بهایش میشوم, .............................................................................................................. نازنینم ! آن دم که نگاه مهربانت به نگاهم برخورد , آرام و قرار از من بیچاره ستود من از آن ابتدای آشنایی شدم جادوی موج چشمهایت تو رفتی و گذشتی مثل باران منم دستی تکان دادم برایت تو یادت نیست آنجا اولش بود همان جایی که با هم دست دادیم همان لحظه سپردم هستیم را به موج بیکران دستهایت تو رفتی باز هم مثل همیشه منو یاد تو با هم گریه کردیم تو ناچاری برای رفتن و من همیشه تشنه شهد صدایت شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدان همه با هم سلامت میرسانند هوای آسمان دیده ابریست هوای کوچه غرق رد پایت اگر میماندی و تنها نبودم عروس آرزو خوشبخت میشد و فکرش را بکن چه لذتی داشت شکفتن روی باغ شانه هایت ................................................................................................................ از خدا خواستم عادتهای زشت را تركم بدهد. خدا فرمود:خودت باید آنها را رها كنی. از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد. فرمود:لازم نیست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است. از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند. فرمود:صبر، حاصل سختی و رنج است. عطاكردنی نیست، آموختنی است. گفتم:مرا خوشبخت كن. فرمود:نعمت از من خوشبخت شدن از تو. از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند. فرمود:رنج از دلبستگیهای دنیایی جدا و به من نزدیكترت میكند. از او خواستم روحم را رشد دهد. فرمود:نه تو خودت باید رشد كنی. من فقط شاخ و برگ اضافیات را هرس میكنم تا بارور شوی. از خدا خواستم كاری كند كه از زندگی لذت كامل ببرم. فرمود:برای این كار من به تو زندگی دادهام. از خدا خواستم كمكم كند همانقدر كه او مرا دوست دارد، من هم دیگران را دوست بدارم. خدا فرمود:آها، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد. ................................................................................................................ اگر ثروتمند نیستی مهم نیست بسیاری از مردم ثروتمند نیستند اگر سالم نیستی هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی میکنند اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی وجود دارد اگر جوان نیستی همه با چهره پیری مواجه میشوند اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم میتوان زندگی کرد اگر قدرت سیاسی و مقام نداری مشاغل مهم متعلق به محدودی از انسانهاست اما اگه عزت نفس نداری برو بمیر که هیچ چیز نداری گوته ................................................................................................................ خدایا:«چگونه زیستن »را به من بیاموز ،« چگونه مردن» را خود ، خواهم دانست . خدایا:رحمتی كن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را؛ وحتی نامم را در خطر ایمانم افكنم. تا از آنها باشم كه پول دنیا می گیرند وبرای دین كار می كنند ؛ نه آنها كه پول دین می گیرند وبرای دنیا كارمی كنند . از نیایشهای معلم شهید دكتر علی شریعتی ................................................................................................................ آنکس که بداند وبداند که بداند اسب کهر از گنبد گردون برهاند آنکس که بداند ونداند که بداند بیدارش نمائیدکه بس خفته نماند آنکس که نداند وبداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند آنکس که نداند ونداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند ................................................................................................................ در آینه ی انصاف مبادا به صخرها و سنگ ها دل ببندیم مبادا کارمان به جایی برسد که با هزاران خواهش و تمنا هم قطره ای اشک از چشمانمان جاری نشود.مبادا فقط خودمان را ببینیم و تمام آینه ها را برای خودمان بخواهیم،مبادا احوالپرسی از فرودست نشینها را از یاد ببریم در کنار همه ی دغدغه ها خوب است گاهی با خودمان،دلمان ،روحمان خلوت کنیم،برای خلوت کردن یک اتا ق 3 در 4 کاهگلی هم کافیست... باور کن بدون وقت قبلی هم میتوان خدا را ملاقات کرد،میتوان خدا را دید و با او صحبت کرد.باید با خودمان خلوت کنیم،ببینیم چه به سر خودمان آورده ایم،چقدر از آن پاکی و درستی فاصله گرفته ایم،چقدر به خودمان ظلم کرده ایم و روحمان را کدر و تیره ساخته ایم.....گاهی خوب است به دور از همه ی دغدغه ها، تکبرها و دلمشغولیها با خودمان خلوت کنیم و در آینه ی انصاف به تماشای خود بنشینیم ................................................................................................................ روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود باسرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان ازبین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبیل او برخوردكرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دیدكه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت و اورا سرزنش كرد.پسرك گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:"اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبورمی كند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم. برای اینكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم". مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی كرد. برادرپسرك را بلند كرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد. در زندگی چنان با سرعت حركت نكنید كه دیگران مجبور شوندبرای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !خدا در روح ما زمزمه می كند و با قلب ما حرف میزند. اما بعضی اوقات زمانی كه ما وقت نداریم گوش كنیم، او مجبورمی شود پاره آجربه سمت ما پرتاب كند. این انتخاب خودمان است كه گوش كنیم یا نه ! ................................................................................................................ روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند؛غم,شادی,غرور,ثروت,عشق و... . روزی خبر رسید که قرار است تمام جزیره به زیر آب برود؛پس تما اهل جزیره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند.اما عشق راضی به ترک جزیره نشد !چرا که او عاشق جزیره بود! آن لحظه فرار رسید و تمام جزیره به زیر آب رفت!عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببری؟ غرور گفت:نه تمام بدنت خیس و کثیف شده است و قایقم را کثیف می کنی! غم در نزدیکی عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آیا تو مرا با خود می بری؟ غم با صدایی حزن آلود گفت:آه عشق من خیلی غمگینم و احتیاج دارم تا تنها باشم! پس اینبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:آیا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت:قایق من پر از طلا و جواهر است و دیگر جایی برای تو نیست! عشق اینبار از شادی کمک خواست.اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید. ناگهان صدایی مسن و خسته گفت:بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!! عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد! آنها به خشکی رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پیرمردرا هم نمی داند. از پیره دیگری پرسید آیا تو او را می شناسی؟گفت:آری او زمان است! عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!! پیرمرد گفت:آری زمان؛چراکه تنها او قادر به عظمت عشق است!!!!! ................................................................................................................ پسر بچه ای بود كه اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هر بار كه عصبانی می شوی باید یك میخ به دیوار بكوبی. روز اول پسر بچه 37 میخ به دیوار كوبید. طی چند هفته، همانطور كه یاد می گرفت چگونه عصبانیتش را كنترل كند، تعداد میخهای كوبیده شده به دیوار كمتر می شد. او فهمید كه كنترل عصبانیتش آسان تر از كوبیدن میخها بر دیوار است... بالاخره روزی رسید كه پسر بچه دیگر عصبانی نمی شد. او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار كه می تواند عصبانیتش را كنترل كند، یكی از میخها را از دیوار درآورد. روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید كه تمام میخها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار دیوار برد و گفت:«پسرم! تو كار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی. اما به سوراخهای دیوار نگاه كن. دیوار دیگر مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرفهایی می زنی، آن حرفها هم چنین آثاری به جای می گذارد. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو كنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد؛ آ .................................................................................................................
روزی فرا خواهد رسید که پس از تسخیر فضاها مهار کردن بادها وجزرومد دریاها ونیروی جاذبه زمین ما با یاری خدا نیروی عظیم عشق را در اختیار خواهیم گرفت وآ |













