لیست کلوبها :: 39انتخاب سرنوشت 4 دی 86 - 23:28 |
انتخاب سرنوشت سال ها پیش، مردی بود که هر کسی را سر راهش می دید، دوست می داشت و می بخشید. خدا فرشته ای فرستاد تا با او صحبت کند. فرشته گفت: "خدا از من خواست به دیدارت بیایم تا به خاطر نیکی ات به تو پاداشی بدهم. هر عطیه ای را که بخواهی، خدا به تو می دهد. می خواهی به تو قدرت درمانگری بدهد؟" مرد پاسخ داد:"اصلا". ترجیح می دهم خدا خودش کسانی را که باید درمان شوند، انتخاب کند." -"می خواهی وظیفه ی راهنمایی گمشدگان را به راه راست بر عهده بگیری؟" -"این وظیفه ی فرشتگانی مثل توست، نه من. نمی خواهم هیچ کس تحسینم کند و نمی خواهم الگوی دیگران بشوم." -"نمی توانم بدون این که برای تو معجزه ای بکنم، به آسمان برگردم. اگر خودت انتخاب نمی کنی، من خودم انتخاب می کنم." مرد کمی فکر کرد و سرانجام گفت: "پس، کاری کن که واسطه ی خیر باشم، اما بدون این که کسی بفهمد، حتی خودم؛ چرا که ممکن است دچار گناه غرور بشوم." فرشته کاری کرد که سایه ی آن مرد بتواند بیماران را درمان کند، بدین ترتیب، از هر جا می گذشت، بیماران درمان می شدند، زمین بارور می شد،و مردم غمگین شاد می شدند. مرد سال ها زمین را زیرپا گذاشت و هیچ وقت از معجزاتی که پشت سرش رخ می داد، خبر نداشت؛ چرا که وقتی روبه روی خورشید می ایستاد، سایه اش پشتش بر روی زمین می افتاد. بدین ترتیب، توانست بی خبر از قداست خود، زندگی کند و بمیرد. |
لیست توصیفنامه ها26 آذر 86 - 08:44 | |
غروب دریا برام
یه دلتنگی خاص داشته
درعین زیبایی وقتی خورشید
آخرین پرتوهای عاشقش رو روی تن
گرم دریا رها میکنه و آسمون که آبی بی
انتهاش رو چه بی ادعا پیشکش دریا کرده و دریا
که با همه اینها عاشقانه ساحل رو می پرسته و چه بی
غرور خودش رو در آغوش ساحل میندازه .همیشه وقتی به دریا
نگاه می کنم، مطمئن هستم که اونقدر مهربون هست که بشه کنارش
ایستاد و از زیبایی و شکیبایی و شعری که درش هست لذت برد.میدونی اگه دل
به دریا بدی آسمون دلت آبی میشه و اون وقت آبی آسمون پیش چشمات تبدیل به
بیکرانی میشه که بالهات رو به پرواز تشویق می کنه و این آغازی میشه تا اهل
آسمون بشی و زمین بشه خونه دوم تو.دل به دریا که بدی هوای دلت بوی
بارون میگیره اون وقت همیشه حس ناب باریدن در تو تازه است هر
وقت دلم از همه کس و همه جا می گیره وقتی دیگه حتی از
خودم هم خسته هستم میرم به خلوت دریا و ساحلش
کفشهام رو در میارم آن وقت که حرکت شن های
دریا رو زیر پام حس میکنم وقتی موجهای دریا
خودشون رو بی غرور زیر پاهام رها میکنن
نسیمی که منو درخودش می پیچه
و احساس سرما ئیکه همه
وجودم رو میگیره خیلی
میایستم یه گوشه
ساحل و چشمام
رو میبندم و
فقط گوش
میکنم
... |
4 اسفند 85 - 19:16 | |
کاش رویا هایمان روزی حقیقت می شدند... تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند... سادگی مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهایمان یک دم رعایت می شدند ...اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب ...،کاش روزی چشم هامان با صداقت می شدند... گاهی از غم می شود ویران دلم ...، کاشکی دلها همه مردانه قسمت میشدند |
29 بهمن 85 - 10:38 | |
چقدر شما خنده رو اید. چه خوب. |














