لیست دوستان :: 14
لیست کلوبها :: 29سهگانهای برای مرگ 26 آذر 85 - 03:18 |
خدایگان و بنده
هگل در بخشی از «خدایگان و بنده»1 می نویسد: «... کار شکل می دهد و می پرورد. کار، جهان را دگرگون و متمدن، و انسان را تربیت می کند. انسانی که بخواهد کار کند، یا باید کار کند، باید بر غریزه خود که او را به مصرف کردن فوری عین خام وا می دارد، مهار بزند...» این همان چیزی است که تجسد وظیفه می نامیم. «... در جریان کار، او چیزها را دگرگون می کند و در عین حال خود دگرگون می شود. او با دگرگون کردن و تربیت کردن خویش، چیزها و جهان را دگرگون می کند.» در یادداشت قبلی ام، از حقیقی بودن و آگاهی سخن گفتم. هگل کار را نوعی جنبه عینیت بخش به آگاهی تلقی می کند که «آگاهی» با آن به پایندگی در می آید. کار در این نگاه، نه صرفا بعد تولید ملموس کالا یا انجام خدمات، که اندیشیدن و تفکر را نیز در بر می گیرد. اما آن اندیشه و تفکری که نمود بیرونی اش کنشی تحول خواهانه است. امروزه نیز مفاهیمی چون دانشکار (کارگر دانش) Knowledge Worker دال بر همین مضمون هگلی می تواند باشد. «انسان تک ساحتی»2 هربرت مارکوزه یک کتاب فلسفی است، اما مبنای عمل سیاسی در جنبش دانشجوی 68 قرار گرفت. پس کار را باید در چنین معنای وسیعی دید و کاوید. هگل در همان کتاب می نویسد: «... پس تنها با کار و در کار است که انسان خود را به طور عینی به عنوان انسان تحقق می بخشد. تنها پس از ایجاد یک عین ساختگی است که انسان خود را به طور واقعی و عینی - چیزی بالاتر از یک موجود طبیعی و غیر از یک موجود طبیعی [باز می یابد]. پس به سبب کار است که انسان موجودی فوق [العاده] واقعی و آگاه از واقعیت خویش است.» با تأکید بر واقعی بودن و آگاه بودن، هگل در ادامه می نویسد: «بدین دلیل تنها کار است که انسان را از حیوان ممتاز می گرداند و تربیت میکند. بدین دلیل انسان تربیت شده، انسان کمال یافته و خشنود از کمال خویش، نه ارباب بلکه بنده یا دست کم کسی است که بندگی کرده است...» و سرانجام اشاره می کند که: «... اگر تاریخ انسان، تاریخ کار اوست، و این کار فقط به آن شرط، تاریخی و اجتماعی و انسانی است که بر ضد غریزه یا نفع بی واسطه (فوری) کارگر انجام گیرد، کار باید در خدمت دیگری و اجباری و انگیخته اضطراب از مرگ باشد. تنها این کار است که انسان (بنده) را آزاد، یعنی انسانی منش می گرداند...» هگل به زیبایی معنای زندگی را با مسئله حقیقت، آگاهی و عمل تصویر می کند و جای مرگ را هم در آن خالی نمی گذارد. زیرا که هستی و نیستی دو روی یک سکه اند و به قول کامو نمی توان از پشت و روی این سکه، فقط یکی را برگزید. بگذارید سخنان زیبای هگل را باز هم بخوانیم: «... ترسیدن و حتی دانستن اینکه آدمی از مرگ ترسیده، کافی نیست. زندگی باید تابع ترس باشد. ولی اینگونه زیستن خدمت کردن به کسی است که آدمی از او می ترسد و اضطراب در دل آدمی می افکند یا مظهر اضطراب است؛ یعنی خدمت کردن به یک ارباب است. و خدمت به یک ارباب همان اطاعت از قوانین اوست. بدون این خدمت، اضطراب نمی تواند وجود را دگرگون کند و وجود هرگز نخواهد توانست از حالت اضطراب آمیز ابتدایی خود پیش افتد. این با خدمت به دیگری و با "بیرونی" ساختن خویش و با همبستگی با دیگران است که آدمی از چنگ هراس اسارت آوری که اندیشه مرگ بر جان او چیره می کند، رها می شود... از سوی دیگر بدون کار، هراس به حالت درونی و گنگ باقی می ماند و آگاهی برای "خود" موجود نمی شود...» هگل معتقد است که بدون "کار"ی که جهان عینی و واقعی را دگرگون کند، انسان نمی تواند خویشتن را به طور واقعی دگرگون کند و اگر هم انسان دگرگون شود، دگرگونی او درونی و خودمانی، یعنی صرفا ذهنی و تنها مکشوف بر خود او و گنگ می ماند و سودی به دیگران نمی رساند. نتیجه این دگرگونی درونی و به تعبیر هگل "خودمانی" این است که فرد با جهان دگرگون نشده و با دیگرانی که با این جهان دگرگون نشده همبسته اند، در ستیز و ناسازگاری باشد. در نتیجه چنین فردی، بیخرد و بزهکار می شود و واقعیت و آگاهی، بیخردی و بزهکاری را نابود خواهد کرد. به عبارتی جامعه این فرد را نخواهد پذیرفت و او را طرد خواهد کرد. هگل می گوید، این آگاهی که ما از آن سخن می گوییم، نباید هراس مطلق از مرگ باشد، بلکه باید مزه نوعی اضطراب باشد که فرد بتواند آزاد باشد و زندگی انسانی داشته باشد. او می گوید: «انسانی که اضطراب از مرگ را حس نکرده باشد نمی داند که "جهان طبیعی داده" دشمن اوست و در پی کشتن و نابود کردن اوست و ذاتا از آن که او را به طور واقعی خشنود کند، ناتوان است. پس چنین انسانی در بن دل، با جهان داده همبسته می ماند. او حداکثر می خواهد جهان را اصلاح کند یعنی جزئیات آن را تغییر دهد، و در آن تعدیلات جزئی به عمل آورد بی آنکه خصایص ذاتی و اساسی آن را دگرگون کند. این انسان در مقام اصلاح طلب زیرک و ماهر و حتی همچون مردی همرنگ جماعت عمل خواهد کرد ولی هرگز انقلابی راستین نخواهد بود.» تغییر انقلابی جهان در این رویکرد، متضمن نفی و پرهیز از پذیرش جهان داده در مجموع خویش است. ریشه این نفی مطلق، چیزی جز ترس مطلقی که خدایگان بر دلها می افکند نیست. خدایگان به تعبیر هگل بنده جهانی است که خود ارباب آن است. به قول مولوی: جمله شاهان، بنده بنده خودند !پس تنها مرگ، آزادی از این بندگی را به ارمغان خواهد آورد. باز به قول مولوی: دردی است، غیر مردن آن را دوا نباشد. اما هگل نکته جالبی پیش می کشد. او می گوید ارباب نمی تواند هرگز از زیست-جهان خود جدا شود و اگر این زیست-جهان نابود شود، او نیز با آن نابود خواهد شذ. تنها بنده است که می تواند از جهان خدایگان برتر رود و نابود شود. تنها بنده می تواند جهانی را که او را در بندگی شکل می دهد و ثابت نگاه می دارد، دگرگون کند و جهانی بیافریند که خود آن را شکل دهد و در آن آزاد باشد. و بنده به آن جهان نخواهد رسید مگر به وسیله کار اضطراب آمیز که در خدمت ارباب انجام می دهد. دگرگونی جهان بنده و شرایط تازه، به او امکان می دهد تا به نبرد رهایی بخش در راه شناخته شدن ارج خویش که پیش تر، از ترس مرگ، از آن روی برتافته بود، دست یازد. بگذارید آخرین جملات این بخش را از خود هگل نقل کنم: «... پس تنها آگاهی، که نخست وابسته و خدمتگزار و چاکرانه بود، در فرجام کار، کمال مطلوب انسان را که خودآگاهی آزادکام و مستقل است و بدینسان حقیقت آن را پدید می آورد، تحقق خواهد بخشید.» شاید با این تفاصیل، باز خواندن مطلب قبلی من، خالی از فایده نباشد ! |
















