__
لیست دوستان :: 90
لیست کلوبها :: 190
  • نام کلوب :مهندسین هسته‌ای
    نام انگلیسی : eng_nuc
    تاسیس : 9 اردیبهشت 1384
    533 عضو ، 62 بحث ،

    مهندسین هسته‌ای

  • نام کلوب :وبلاگ نویسان مذهبی
    نام انگلیسی : weblogmazhabi
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    254 عضو ، 99 بحث ، 9 آلبوم ، 2 مقاله ، 5 لینک

    وبلاگ نویسان مذهبی

  • نام کلوب :محمود کریمی
    نام انگلیسی : mahmoodkarimi
    تاسیس : 13 خرداد 1384
    245 عضو ، 29 بحث ، 1 مقاله ، 4 لینک

    محمود کریمی

  • نام کلوب :صنعت برق ایران
    نام انگلیسی : barghe_iran
    تاسیس : 31 شهریور 1385
    45 عضو ، 6 بحث ، 1 آلبوم

    صنعت برق ایران

  • نام کلوب :شبیه سازی سیستم قدرت
    نام انگلیسی : simpowersys
    تاسیس : 31 شهریور 1385
    24 عضو ، 1 بحث ،

    شبیه سازی سیستم قدرت

  • نام کلوب :ماه محرم
    نام انگلیسی : moharram
    تاسیس : 3 شهریور 1385
    56 عضو ، 20 بحث ،

    ماه محرم

پدرم...
2 تیر 86 - 10:18

پدرم !

روح پاکت با امیرالمومنین(ع) محشور باد....

آن یار مهربان که دل از ما برید و رفت

چون مرغ عشق به حقیقت پرید و رفت

 

دید این جهان نبود جای زندگی

در نزد دوست خانه ی زیبا خرید و رفت

بیا که بی تو تماشای گل غم انگیز است

بهار با تو بهار است و بی تو پائیز است

  • ارسال نظر (10)
لیست توصیفنامه ها
29 دی 86 - 03:39
عشق مجالی است میان کربلا و دمشق…. مثال شهید به آئینه ماند که چون می شکند به هزار آینه مبدل شود. خون شهید، آئینه تمام نمای رسالت خون است. و تو مپندار که شهادت و رسالت خون با ریخته شدن در پای معبود به انجام خواهد رسید. راز خون را جز شهدا در نمی یابند. راز خون را در حدیث راه عشق باید جستجو کردن. آغاز آن کربلاست. و امتداد آن تا دمشق ... رسالت خون با کربلا آغاز می شود. آن هنگام که هر قطره خون، تمامی حیات خود را به پای معبود تقدیم می کند، آئینه وجود شکسته می شود و رسالت جوشیدن، رسالت ریخته شدن در پای معبود به انجام می رسد. اما... این آغاز راه عشق است و آغاز راز خون... راه عشق را امتداد تا دمشق است. راز خون در این جاست که باید تا دمشق هر شکسته ی این آئینه را ستاره ای کرد بر سقف این گنبد گردون که همیشه و همه وقت، راه عشق را به جویندگان بنماید. راز خون آنگاه آشکار خواهد شد که خون به فریاد بدل شود. کربلا هنگامه ریختن است و دمشق موسم فریاد. و در این ریختن و فریاد شدن است که راز خون تفسیر می شود... حدیث راه عشق را تو مپندار که تنها باید در کربلا جستجو کرد. عشق مجالی است میان کربلا و دمشق. در کربلا خون می جوشد، ریخته می شود، بر نیزه می رود، و در دمشق فریاد می شود... و اینست تفسیر آن آیت که فرمود: انی اعلم ما لا تعلمون... تو ملک چه می دانی که راز خون چیست؟ تاسوعا و عاشورای حسینی، زمانی است که خون، رسالت جوشیدن و ریخته شدن را به انجام می رساند. و راه عشق با ریخته شدن خون آغاز می شود... تسلیت این مصیبت به شما و تمامی دوستداران و ارادتمندان اهل البیت علیهم السلام التماس دعای خیر... شب چراغ
7 دی 86 - 22:56
به نام خدا صدای کیست چنین دلپذیر می آید کدام چشمه به این گرمسیر می آید؟ چه گفته است مگر جبرئیل با احمد؟ صدای کاتب و کلک دبیر می آید کسی به سختی سوهان، به سختی صخره کسی به نرمی موج حریر می آید خبر دهید که دریا به چشمه خواهد ریخت خبر دهید به یاران "غدیر" می آید هدایت نتیجه ولایت است و لاغیر... آنروز، در بارش ترنم کلام رسول خدا، قطره قطره کلام هدایت در کویر دلهای مردمان نشست... اما بر امت پیامبر چه گذشت... که خاک کویر به برکت باران کلام رسول رحمت، و به مختصر آب آن برکه کوچک، تا همیشه تاریخ سبز و زنده ماند، اما دلهای آن مردم، در کنار دریای وجود امیر مومنان، تا همیشه تشنه یک جرعه از حیات ماند... تشنگانی که عطش ، هدیه آنان به میهمانان دشت کربلا بود... چه رازی است که کاروان محرم، از منزلگاه غدیر می گذرد؟ آنروز چشمه سار غدیر به دریای وجود امیر مومنان نشست، و امروز چشمه وجود تو را کدام دریا میزبان خواهد بود؟ هله ای دوست... کاروان محرم به منزلگاه غدیر رسیده است.... اگر در ایام رندگانی، چشمه سار وجودت به آخرین دریای معرفت، امام عصر سلام الله علیه، راهی یافت، که همراه کاروان حسین خواهی شد... و اگر نه... نشان تو را در صف یزیدیان جستجو باید کرد... و مگر نشنیده ای آنگاه که خنجر ظلم بر گلوی حسین نشست، خورشیدی دیگر از مشرق کربلا دمیدن گرفت... این همان خورشید حقیقت است که تا ابد بر این سیاره رنج تابیدن گرفته است. و هر دم ما را ندا می دهد: هر روزتان عاشورائی دیگر و هر زمین کربلائی دیگر است. هر مسافر این سیاره رنج، پیش از آنکه به کربلای خود رسد، صف خود را از منزلگاه غدیر باید جستجو کند... اگر چشمه وجود، راهی به سوی سینه دریائی آخرین مرد از آل محمد علیهم السلام بیابد، که در کربلای خویش، در صف حسین و یاران اوست. و ... دریغ اگر راه خود به سوی دریا گم کند و به مرداب اصحاب یزیدیان درآید... .... در این سیاره رنج، هر کسی با رشته حب به امام خویش بسته است... اکنون بنگر که در آن سوی این رشته، چه کسی تو را به انتظار نشسته است... ................ هدایت نتیجه ولایت است و لا غیر.... ................. عید سعید غدیر، بر آخرین دریای بیکران معرفت، حضرت بقیه الله الاعظم سلام الله علیه، و بر شما تشنه کامان دریای معرفت ولایت محمدی مبارک. التماس دعای خیر... شب چراغ
16 اردیبهشت 86 - 23:18
بسم رب سید الشهداء از ((ژاكلین ذكریای ثانی))تا((زهرا علمدار)) من ژاكلین ذكریای ثانی هستم دوست دارم اسمم زهرا باشد.هجده سال سن دارمم ودر حال حاضرنیز پس از اینكه دیپلم گرفتم در كنكور شركت كردم .من از یك خانواده مسیحی هستم واز اسلام اطلاعات كمی دارم.وقتی وارد دبیرستان شدم از لحاظ پوشش وحجاب وضعیت مطلوبی نداشتم كه بر می گشت به فرهنگ زندگیمان .توی كلاس ما دختر بود به اسم مریم كه حافظ 18جزءاز قرآن مجید بود،بسیجی بود.واز شاگردان ممتاز مدرسه.می خواستم هر طوری شده با او دوست شوم . ....آن روز سه شنبه بود وتوی نماز خانه ی مدرسه مان دعای توسل برگزار می شد ،من توی حیات مدرسه داشتم قدم می زدم كه ناگهان كسی پشت سر چشمای من را گرفت .دستهایش كه از روی چشمانم برداشت ،از تعجب خشكم زد.بله!مریم بودكه اظهار محبت ودوستی می كرد.خیلی خوشحال شدم .او پیشنهاد كردكه با هم به دعای توسل برویم .اول برایم عجیب بود ولی خودم خیلی مایل بودم.وارد مجلس كه شدیم دیدم دارند دعا می خواندد وهمه گریه می كنند،من هم كه چیزی بلد نبودم نشستم یك گوشه ولی ناخواسته از چشمانم اشك سرازیر شد.از آن روز به بعد من و مریم با هم به مدرسه می رفتیم چون مسیر ما یكی بود ،هر روز چیز بیشتری یاد می گرفتم.اولین چیزی كه یاد گرفتم،حجاب بود.با راهنمایهای او به فكر افتادم كه در مورد دین اسلام مطالعه وتحقیق بیشتری كنم .هر روز كه می گذشت بیش از پیش به اسلام علاقه مند می شدم .مریم همراه كتاب های اسلامی ،عكس شهدا و وصیتنامه هایشان را برایم می آرودوبا هم می خواندیم ،این طوری راه زندگی كردن را یادم می داد. می توانم بگویم هر هفته با شش شهید آشنا می شدم ...اواخر اسفند 1377بود كه برای سفر به جنوب ثبت نام می كردند.مدتی بود كه یكی از كلیه هایم به شدت عفونت كرده بود وحتما باید عمل می شد.مریم خیلی اصرار كرد كه همرا آنها به مناطق جنگی بروم،به پدر و مادرم گفتم ولی آنها مخالفت كردند.دو روز اعتصاب غذا كردم و روز 28اسفند ساعت 3نصف شب بود كه یادم آمد دعای توسل بخوانم .شروع كردم به خواندن ،نمی دانم در كدام قسمت دعا بودم كه خوابم برد!در خواب دیدم كه در بیابان برهوت ایستاده ام ،دم غروب بود .مردی به طرفم آمد و گفت((زهرابیا.....بیا.....می خواهم چیزی نشانت دهم)). دنبالش راه افتادم .در نقطه ای از زمین چاله ای بود كه اشاره كردبه آن داخل شوم،آن پائین جای عجیبی بودیك سالن بزرگ با دیوارها ی بلند و سفید كه ا زآنها نور آبی رنگ می تراوید،پراز عكس شهدا وآخر آنها هم یك عكس از آقا سید علی خامنه ای مولا وسرورم بود،به عكس ها كه نگاه می كردم احساس كردم كه دارند با من حرف می زنند ولی چیزی نفهمیدم .آقا هم شروع كرد به حرف زدن،فرمودشهدا یك سوزی داشتند كه همین سوزشان آنها را به مقام شهادت رساند،مثل شهید جهان آرا،شهید باكری ،شهیدهمت وعلمدار....))پرسیدم علمدار كیست؟چون اسمش به گوشم نخورده بود آقا فرمود: (علمدار همانی است كه پیش تو است .همانی كه ضمانت تو كرده كه به جنوب بیای )).از خواب پریدم .صبح به پدرم گفتم فقط به شرطی صبحانه می خورم كه بگذاری به جنوب بروم،او هم اجازه داد.هنگام ثبت نام برای سفر،با اسم مستعار زهرا علمدار خودم را معرفی كردم اول فروردین 78همراه بسیجیان عازم جنوب شدم نوار شهید علمدار را از نوار فروشی كنار حرم امام خمینی (ره)خریدم،وهرچه این نوار را گوش می دادم بیش تر متوجه می شدم كه چی می گفت. در طی ده روزسفری كه داشتم تازه فهمیدم كه اسلام چه دین شریفی است .وقتی بچه ها نماز جماعت می خواندند من یك كنار می نشستم.زانوهایم را بغل می گرفتم و بحال بد خود گریه می كردم .به شلمچه كه رسیدیم خیلی با صفا بود .نگفتم،مریم مادر سه شهید بود .دوتا از برادرهایش در شلمچه عملیات كربلای 5شهید شدند.بااو رفتم گوشه ای نشستم و او شروع كرد به خواندن زیارت عاشورا.یك لحظه احساس كردم شهدا دور ما جمع شده اندو دارند زیارت عاشورا می خوانند.آنجا بود كه حالم خیلی منقلب شدو از هوش رفتم.فردای آن روز ،عید قربان،قرار بود آقای خامنه ای به شلمچه بیاید ونماز عیدرا بخوانندوما هم رفتیم.ساعت حدود5/11بود كه آقا آمد.چه خبر شد شلمچه!همه بی اختیار گریه می كردند.با دیدن آقا تمام نگرانی ام به آرامش تبدیل شد.هنگامی كه خواست برود دوباره همه غم های عالم برجانم نشست .آقا داشت می رفت و دل های مارا هم با خود می برد.خاك شلمچه باید به خود می بالید از اینكه آقا برآن قدم گذاشته است بعد از رفتن آقا ،بچه ها خاك قدمگاه ایشان را به عنوان تبرك برداشتند ،خلاصه پس ازاینكه از جنوب برگشتم تمام شك هایم تبدیل به یقین شد ،آن موقع بود كه از مریم طریقه ی اسلام آوردن رابه من یاد بدهد.او هم خوشحال شد بعد از اینكه شهادتین را گفتم یك حال دیگری داشتم .احساس می كردم مثل مریم ودوستانش شده ام من هم مسلمان شده ام .فقط این را بگو یم كه همه اعمال مسلمان بودن را مخفیانه بجا می آوردم.لطف خدا هم شامل حالم شد و كلیه هایم به كلی خوب شد.هنگامی كه اسلام آوردنم را به اطلاع خانواده ام رساندم آنها عصبانی شدند وحتی كار به ضرب و شتم كشید ولی صبر كردم وبه پدر و مادرم تا الان بی احترامی نكرده ام. ((ژاكلین ذكریای ثانی))بر گرفته از كتاب (راه نا تمام دل نوشته های جمعی از راهیان نور) خدمت گزارکلوب مهدویون http://www.cloob.com/club.php?id=5460
__