__
لیست دوستان برای دوستان مقدور می باشد.
لیست کلوب ها برای دوستان مقدور می باشد.
این پنجشنبه ی خود را چگونه گذراندید؟!؟! (قسمت اوّل)
26 مرداد 87 - 18:38
این پنجشنبه ی خود را چگونه گذراندید؟!؟!

ساعت شش و نیم صبح روز پنجشنبهست. هفته ی پرکاری رو پشت سر گذاشتم، بقدری پرکار، که نفهمیدم دیشب کی خوابم برد. دلم می خواست امروز تا ساعت ده صبح بخوابم، ولی رأس همون ساعت شش و نیم با صدای کوبیده شدن در حیاط از خواب بلند شدم. طبق معمول پسر کوچیک همسایه ی بالاییمون که صبح ها مجبوره در پارکینگ رو واسه باباش باز کنه، حرصش رو موقع بستن در خالی کرد و من بخت برگشته از خواب پریدم. به همین خاطره که مدّتیه من یکی از طرفدارهای سرسخت ریموت دار کردن در پارکنیگ شدم! این جوری حداقل ساعت دوازده شب یا کله ی سحر با اون صدای وحشتناک از خواب نمی پرم.

بعد از این که بابای رضا همون پسر کوچیک همسایه ی بالاییمون پاشو گذاشت رو گاز، تو این کوچه ی کم عرض و کاملاً مسکونی ویراژ داد و رفت، دیدم که نه... امروز از خواب تا ساعت ده خبری نیست! این بود که پا شدم.

اوّل از همه، خدا رو شکر کردم که دیشب تونستم یه دل سیر بخوابم، حداقل الآن که بیدار شدم، چشمام پف نداره. آخه آخر هفته س و ممکنه بچّه ها زنگ بزنن یه سر بریم بیرون...!

وقتی داشتم دست و صورتمو می شستم، به فکرم رسید که همه ی وقایع امروز رو مو به مو بنویسم. آخه خیلی وقت بود که غُر نزده بودم!

تو همین فکرها بودم که یه دفعه دستم سوخت چون فشار آب سرد کم شده بود. آب گرم رو بستم تا یه کم آب خنک بشه و دستمو که سرخ شده بود، زیر آب سرد گرفتم. خنک که شد، از دستشویی اومدم بیرون و از مامان پرسیدم؛ چرا همچین شد؟

- احتمالاً بازم همسایه ی بغلی به خاطر تعمیرات آب سرد رو بسته.

بله، این طور که معلوم شد، همسایه ی بغلیمون که دو ماهی هست داره تعمیرات اساسی می کنه، به خاطر تعمیر نمی دونم چی چی فلکه ی اصلی آب سرد رو بسته. یه بار دیگه خدا رو شکر کردم، این بار به خاطر همین یه کم آبی که توی لوله بود و میومد تا من دست و صورتم رو بشورم! ولی نمی دونم ساعت شش و نیم صبح کدوم کارگری میاد کار کنه که اینا از الآن فلکه ی آب دوازده تا خانواده رو بستن که تازه چندتاشون هم بچّه ی کوچیک دارن. خوبه لااقل لوله کشی آب کولرها جداست.

اومدم صورتم رو خشک کنم، دیدم حوله م نیست. مامان گفت؛ دیشب شستمش، توی بالکنه، برو بردار. وقتی رفتم برش دارم، دیدم چند تا خط سرخابی روی حوله ی سفید من - که یادگاری سفرم به مکّه بود- افتاده. بالا رو که نگاه کردم، دیدم بله، همسایه ی طبقه ی چهارمی دیشب تو این بی آبی پتو شسته احتمالاً به خاطر اعتراض همسایه ها بوده که نصف شب این کارو کرده. و بدون این که آبشو بگیره، انداخته روی نرده. اون آب بی مرّوت سرخابی هم کل لباس های تو مسیرش رو رنگ آمیزی کرده اومده تا پایین.

صورتم رو با دستمال خشک کردم و داشتم به این فکر می کردم چه جوری به این همسایه ی بی فکرمون اعتراض کنم که داد و بیداد راه نیفته، که اف اف زنگ زد. گوشی رو که برداشتم یه صدای نتراشیده و نخراشیده بدون سلام کردن از اون پایین داد زد: خانوم، این پراید سفید مال شماست؟ جلوی در پارکینگ ما پارک کرده. منم تقریباً داد زدم: علیک سلام آقای محترم، نخیر، ما خودمون پارکینگ داریم، پراید سفید نداشته مون رو هم توی کوچه جلوی در پارکینگ مردم نمی ذاریم. اینو که گفتم، آقاهه با لحن آروم تری گفت: خانوم، شما هم سر صبحی قاتی ها، خدا به داد شوهرت برسه. بعدش هم زنگ یه همسایه ی دیگه رو زد. همون طور که داشتم به مکالمه ش با همسایه ی بعدی گوش می دادم، حرص می خوردم، ولی دیدم فایده نداره، جمله ای به ذهنم نمی رسه که باهاش داد بزنم، واسه همین گوشی رو محکم گذاشتم. مامانم از اون ور بلند گفت؛ بچّه جون، چرا دق و دلیت رو سر اف اف خالی می کنی؟!

دیگه هیچی نگفتم. اومدم تو آشپزخونه چایی بریزم که دیدم هواکش داره بوی خیلی بدی رو می کشه تو. این بار همون همسایه ی دارای تعمیرات اساسی مون شروع کرده بود به قیر داغ کردن توی تراس. صبحونه رو با عطر قیر نوش جان کردم و راه افتادم سمت باشگاه.

فاصله ی باشگاه تا خونه زیاد نیست و چون از وسط دو تا پارک فسقلی می گذره، معمولاً با فس فس راه می رم تا از طبیعت اطرافم لذّت ببرم! اونم چه لذّتی اون روز... به پارک که رسیدم، دیدم دو تا جوون که معلوم بود شهرستانین، روی صندلی پارک خوابیدن. دلم گرفت. قبلاً کمتر از این صحنه ها می دیدم، ولی الآن زیاد شده؛ جوون هایی که توی شهر خودشون کار نیست، میان تهران دنبال کار، دریغ از کار، که اگه کار بود این همه جوون تهرونی بیکار و بیعار ول نمی گشتن، کار هم که نباشه، پشت سرش فساد و اعتیاد و هزار جور کوفت و مرض دیگه میاد...، جوون های تهرونی هم که دنبال کار پامیشن راه میفتن کشورهای دیگه، انگار این سیکل دردناک حالا حالاها تمومی نداره. دو قدم جلوتر، یه خانوم میانسال شیک و پیک داشت روی صندلی پارک چرت می زد، سگشو آورده بود بیرون یه هوایی بخوره، از ته آرایشی که روی صورتش مونده بود، معلوم بود دیشب تا دیروقت توی مهمونی بزن و برقص بوده. قلاده ی سگش که از دستش افتاد، چرتش پاره شد، دور و برش رو یه نگاهی کرد، سگش رو بغل کرد، راه افتاد و رفت. به ته پارک که رسیدم، یه دختر و پسر خیلی کم سن و سال رو دیدم که تا من رسیدم، خودشونو جمع و جور کردن. دلم واسه اینایی هم که مکان ندارن، می سوزه! با این سن کم، پنبه و آتیش کنار هم، اونم تو خیابون، ترکیب نامتوازن و خطرناکی هستن که اگه پاشون به یه فضای خلوت باز بشه، همه جور دردسر واسه خودشون و خانواده هاشون درست می کنن. آخه تو کشور ما که نمیان تنظیم خانواده رو تو مدرسه یاد بدن، میان تو دانشگاه که یه کم دیره - یه کتاب آپدیت نشده ی اجباری کسل کننده رو میذارن، که اگه اون کتاب رو بدی دست خود بچّه ها، خودشون یه ویرایش عالی و علمی و دقیق از زیر چاپ میدن بیرون که معمولاً حاصل همین تجربه های ناموفّق دوران نوجوونی و دبیرستانه!

از در باشگاه که اومدم تو، مثل همیشه به دربون باشگاه سلام کردم. اونم جواب سلامم رو با حوصله و روی خوش داد. این آدم جزء معدود آدم هاییه که می بینم با تمام مشکلاتی که داره، همیشه لبخند می زنه و به آدم روحیّه می ده.

این باشگاهی که من میرم، یه باشگاه دولتی و مجهّزه، که تمرینات یکی از تیم های ملّی این جا انجام میشه، ولی گاهی وقتها توی یه چیزایی کم میاره که ... چی بگم آخه! مثلاً همین امروز؛ اومدم از آب سردکن قمقمهم رو پر کنم، پام تقریباً سوخت. خوب شد تمرینو شروع نکرده بودم و شلوار پام بود، والّا سوخته بودم. این آب سردکن رو کنج دیوار گذاشتن، چون لوله ی آب رو به زور از اون گوشه درآوردن، مجبور شدن آب سردکن رو برعکس بذارن و قسمت پشتش رو که موتورش هست، رو به کسی گذاشتن که میاد آب بخوره. بعد نمی دونم چرا دل و رودهش بیرونه، یعنی اون صفحه ای رو که آخر سر روی موتور میذارن، نذاشتن. مثل فولکس غورباقه ای[1] هایی که در کاپوتشون رو باز می ذارن! خلاصه من حواسم نبود، پام گرفت به این موتور بی در و پیکر و یه کم سوخت. قبل از این که برم بالا، دیدم مستخدم اون جا شلنگ آبو گرفته دستش، کل دستشویی و توالت و دوش ها رو داره آبیاری می کنه، می خواستم بهش بگم، حداقل فشار آبو کم کن، مُردیم از بی آبی و بی برقی، چنان اخمی به خودش کرده بود که ترجیح دادم خفه شم!

بهرحال رفتم بالا. آیینه ی توی پاگرد راه پلّه موج داشت، مثل بقیّه ی آیینه های باشگاه. آدم که از پایین میاد بالا اوّل شکل گلابی می شه بعد شکل قارچ! راستی، کسی می دونه آیینه های موجدار ارزون ترن یا گرون تر؟!

روی بُرد یه کاغذ زدن به این مضمون که؛ آوردن موبایل به داخل سالن ممنوع بوده، و با متخلّف مطابق مقررّات برخورد خواهد شد. یه نگاه که انداختم، دیدم تنها کسی که گوشیشو گذاشته خونه اومده، منم! همین جوری میشه که گوشی های مردم پر میشه از فیلم های استخر و شوهای لباس زنونه و ... واقعاً باید به حال این مردم افسوس خورد که لَنگِ دیدن همچین چیزای پیش پا افتاده ای هستن... تو همین فکرها بودم که دیدم از پایین صدای داد و بیداد و دعوا میاد. یکی از بچّه ها رفت پایین که ببین چه خبره. وقتی برگشت، صورتش از عصبانیّت سرخ شده بود. می گفت تو کلاس آیروبیک به یکی از بچّه ها گیر دادن که شلوارکت بیش از حد کوتاهه، برو عوضش کن! شاخ درآوردم. آخه تو کلاسی که همه خانومن، پوشیدن شلوارک کوتاه شلوارک یعنی شلوار کوتاه نه شلوار خیلی کوتاه!!!- حال کیو ممکنه دگرگون کنه؟ مگر این که اکثریت با خانومها یا آقایون همجنس باز باشه! جالب این جا بود که اون خانوم خانومی که دم در میشینه و تذکّر منکراتی به همه می ده!- به این دختر گفته بود؛ برو به آقای فلانی بگو ببین اجازه می ده تو این شلوارکو امروز بپوشی یا نه!!! یاد دوستی افتادم که چند روز پیش نگذاشته بودن تو استخر بیکینی بپوشه، اونم اومده بود بیرون، و یکی دو ساعت وقتش تلف شده بود تا یه استخر روباز پیدا کنه که اجازه بدن بیکینی بپوشه نه مایوی یه تیکه.

تمرین رو که شروع کردم، سر موزیک اختلاف نظر بود. یکی می خواست تاتو بذاره، یکی اسکوتر، اون یکی تیستو ، هیچ کسی هم کوتاه نمیومد. اصولاً ما هنوز یاد نگرفتیم که توی جمع باید تابع نظر جمع باشیم، بلکه برعکس، اگه حرف خودمونو به کرسی بنشونیم، افتخار هم می کنیم. بالاخره، مربّی قائله رو ختم به خیر کرد و با تحمیل سلیقه ی خودش بچّه ها رفتن سر کارشون. یه ربع از تمرین مونده بود و من داشتم با دستگاه های غیر استاندارد سر و کلّه می زدم که یکی اومد گفت؛ بچّه ها زودتر سالن رو خالی کنین، آقایون میخوان بیان. یادم نبود امروز پنچشنبهس و آقایون محترم زودتر کلاس هاشون شروع می شه. جالب این جاست که این باشگاه اصلاً بدنسازی با دستگاه برای آقایون نداره و سالن کلاً زنونهست. اونایی هم که می خواستن بیان، می خواستن از سالن رزمی کناری استفاده کنن، حالا ما هرچی هر هفته چک و چونه می زنیم که؛ بابا جان، خب بیان تمرین کنن، ما که این یکی سالن هستیم، فایده نداره که نداره. خب، جنس خودشونو با شیشه خورده هاش خوب میشناسن! تند تند لباس هامو پوشیدم اومدم پایین. دیدم طبق معمول هر پنجشنبه پسرها ردیف ایستادن تا بچّه ها بیان رد بشن، اینا هم سان ببینن. جالبه که وسط هفته همین شازده پسرها چند دقیقه ای دیر سر کلاسشون حاضر میشن، ولی پنجشنبه ها همشون سحرخیز میشن! به اندازه ی کافی که دیده زده شدم، اومدم بیرون. گفتم سر راه یه نون بربری داغ بخرم. هربار که نونوایی می رم از زندگی سیر می شم. آدم اون جا همه چی می بینه الّا بهداشت. نمی دونم چرا دولت به جای این که این همه هزینه واسه منکرات بکنه، واسه بازرسی بهداشتی هزینه نمی کنه. نه تنها نونوایی، رستوران ها، کافی شاپ ها، ... خیلی اوضاعشون بی ریخته.

وقتی برگشتم خونه، بساط قیربازی هنوز به راه بود، ولی آب سرد درست شده بود. یه دوش گرفتم و منتظر نشستم. ساعت نزدیک ده بود، ولی نه زنگی، نه اس ام اسی، نه هیچی. مثل این که امروز هیچکس حوصله ی بیرون رفتن نداشت. گفتم یه سری به دنیای سایبر بزنم. ADSL کهنداشتم،باDial Up رفتم. سرعتشدستکمیازمهاجرتسالانهیلاکپشتهایاقیانوسی نداشت! تازه صفحه ی اوّل یاهو و کلوب رو باز کرده بودم که برق رفت! چند ثانیه ای بهت زده به مونیتور خاموش خیره موندم. فکر کنم وقتی این بی برقی ها که تموم بشه، ما هم باید این سیستم فلک زده رو قاتی آشغالها بذاریم دم در. این دفعه ی سوّم بود که وقتی سیستم روشنه، برق می ره.

با لب و لوچه ی آویزون پاشدم لباس پوشیدم که برم بیرون یه دوری بزنم. تصمیم گرفتم یه قسمتی از مسیرو با مترو برم. روی پلّه های مترو یه خانومی یه بچّه ی کثیف و دماغو رو بغل کرده بود و می گفت؛ شوهرم زندانه، خرجی ندارم، بیسکوئیت بخرین ازم، ... به نظر میومد از این باندهایی هستن که بچّه کرایه می کنن، کاسبی می کنن. نمی دونم. راهمو کشیدم رفتم پایین. به محض این که رسیدم روی سکّو، ترن اومد. با این که عجله ای برای رفتن نداشتم، واسه این که جا نمونم، پریدم تو اوّلین واگن که ویژه ی خانوادهست. تا درهارو بستن، یه بوی گرم نه چندان مطبوع زد توی صورتم. همون جا از پرش خودم پشیمون شدم! نمی دونم این مردهای ما کی می خوان استفاده کردن از دئودورانت رو یاد بگیرن.[2] چند ثانیه ای که گذشت، علیرغم میل باطنیم مجبور شدم به ساحت این آقایون اسائه ی ادب کنم و دستمو جلوی بینیم بگیرم. ترجیح دادم عطر روسری خودمو استشمام کنم. به ایستگاه بعدی که رسیدیم، رفتم تو واگن خانوم ها. این جا حداقل یه تنوّع رنگی به چشم می خورد علیرغم غالب بودن رنگ مشکی- و عطرهای مختلف رو می شد استشمام کرد! تازه، فروشنده های دوره گرد خانوم هم هستن که کلّی آدم رو سرگرم می کنن. یکی دوبار ازشون خرید کردم، بد هم نبوده. اوائل زیاد از این قضیّه خوشم نمیومد، ولی عکس العمل مردم برام جالب بود. مسافرها بخصوص مسافرهای خانوم مخالفتی با دستفروش ها نداشتن و معتقد بودن که اینا دارن «کار» می کنن و اگه مجبور نبودن، دستفروشی نمی کردن. حتّی بعضی هاشون با این که چیزی لازم نداشتن، با خرید از اونا قصد کمک به این خانوم ها رو داشتن. این خانوم های دستفروش هم پدیده ای شدن واسه خودشون. اکثراً زنانی بسیار معمولی از سطح متوسط جامعه هستن که من چند تایی لیسانسه هم بینشون دیدم. غالب اون ها با لباس مرتّب و مناسب و یه آرایش ملایم سرکارشون میان و به کاری هم که انجام می دن افتخار می کنن. البتّه یه کار تمام وقت خسته کننده که تمام مدّت از دست پلیس مترو باید قایم بشن. خب، هر کاری سختی های خودشو داره.

از مترو که اومدم بیرون، دیدم یه آب میوه می چسبه. یه رانی هلو گرفتم و رفتم بالا! نمی دونم چی شد یاد مقاله ای افتادم که چند وقت پیش تو روزنامه خوندم. نوشته بود که خیلی از کشاورزها به خاطر کم آبی، آب فاضلاب رو می گیرن تو مزرعه هاشون، یا به خاطر گرونی کود از کود انسانی استفاده می کنن. تو این فکرها بودم که به خودم امیدواری می دادم اعراب[3] از این روش ها برای باغ های هلو استفاده نکنن! عرب ها که هلو ندارن... شاید مواد اوّلیّه شون رو از ایران تأمین می کنن...! نمی دونم. خدایا خودمو به تو میسپُرم!

خب، بالاخره یه صدایی از این گوشی دراومد. ای بابا، این که صورتحساب این دورهمه. مسیج های تبلیغ و تهدید[4] و ... کم بود، چند وقتیه صورتحساب با اس ام اس هم مُد شده. البتّه چیز بدی نیستا، ولی وقتی شب و نصف شب، موقع استراحت آدم میان، چندان خوشایند نیستن.

بیرون که اومدم، هوا خیلی گرم بود. همیشه دلم می خواست تابستون ها چتر بالای سرم بگیرم. ولی این مردم بیکار وایسادن ببینن آدم چی کار می کنه، باب مسخره کردن و توهین کردن رو باز کنن. با این که من آدمی هستم که چندان به حرف مردم اهمّیّت نمی دم، ولی گاهی وقت ها این بی پروایی مردم من رو هم از رو می بره. واسه همین، این تابستون رو هم با کرم ضد آفتاب و کلاه ماهیگیری سر کردم. البتّه مردم ما همیشه یا افراط می کنن یا تفریط. وقتی قبح یه چیزی تو جامعه می ریزه، ملّت خودشونو خفه می کنن. یادمه یه زمانی دخترهای مجرّد دست به صورتشون نمی زدن. به قول مدیر دبیرستانمون که هر جا هست، انشاءالله تنش سلامت باشه. به شوخی می گفت؛ دخترهای ما مثل هلو کرک دارن! ولی یه عدّه ای تابوها رو شکستن، و الآن به قدری این قضیه عادی شده که اگه یه دختری به خودش نرسه، خیلی بد می دونن، علاوه بر این که خیلی ها از اون طرف بام افتادن.

بگذریم.

دلم می خواست امروز یه حالی به خودم بدم. برنامه ی خاصّی هم نداشتم، ولی چون چند تا بوتیک سر راهم بود، با خودم گفتم؛ خرید می کنم! ولی... اوّلی، دوّمی، سوّمی، .... نمی دونم چرا این بوتیک دارها پول خون باباشون رو از مشتری می گیرن؟! هروقت خرید می کنم و فروشنده ازم می پرسه؛ چی کاره ای؟ نمی گم دندونسازم. آخه اسممون بد در رفته. هر کی ندونه، فکر می کنه چاپ اسکناس باز کردیم.[5] وقتی بفهمن همین قیمت های نجومی رو دوبل و سوبل با آدم حساب می کنن. خبر ندارن که اینا یه تی شرت می فروشن بیست تومن، من یه پلاک می سازم هفت تومن!!!

خب، برنامه ی خرید که منتفی شد! تصمیم گرفتم یه کم قدم بزنم. ولی چه قدم زدنی. هر چند متری که می رفتم، یه چیزی می رفت روی اعصابم:

-          راننده ای که دوبله چه عرض کنم، سوبله پارک کرده، به بوق و اعتراض بقیّه هم توجّهی نمی کنه،

-          اونی که ورود ممنوع میاد،

-          اونی که ویراژ می ده،

-          اونی که کورس میذاره،

-          مسافرکشی که سر یه مسافر با یه راننده ی دیگه گلاویز می شه و هر چی فحش بلده، نثار مادر اون بدبخت می کنه،

-          پسرهای بی ملاحظه و خودخواهی که وقتی از کنار آدم رد می شن، طعنه می زنن و زشت ترین متلک ها رو می گن، متلک هایی که معنی بعضی هاشون رو هم نمی دونم،

-          نگاه های سنگین مردم اعم از زن و مرد به خاطر رنگ روشن (زرد) مانتوم،

-          آشغال هایی که زیر پام خش خش می کنن،

-          پیاده رویی که یه تیکه آسفالت سالم نداره،

-          خیابونی که همچنین، !

-          بچّه ای که کفش نوی من رو لگد می کنه، بستنیش رو به لباسم می ماله و میره، و به جای عذرخواهی، مادرش سرم داد می زنه؛ هوی، کوری بچّه رو نمی بینی؟،

-          گدایی ازم آویزون می شه و من کیفم رو دودستی می چسبم،

-          بوتیک هایی پر از مارک های تقلّبی با قیمت های سر به فلک کشیده،

-          عطرهای تقلّبی با بوهای زننده با تست رایگان،

-          دعواهای خیابونی،

-          گشت ارشاد،

-          هوای آلوده،

-          ترافیک وحشتناک،

-          بوته های گل ابریشمی و همچنین درخت های چناری[6] که نزدیک به صد سالشونه و به خاطر تعریض خیابون ها ظرف چند دقیقه قطع می شن،

-          تبلیغات وسوسه کننده و واهی قرعه کشی بانک ها روی بیلبوردها،

-          اسکناس های دو و پنج هزار تومنی که تو دست مردم ردّ و بدل می شن و بزرگترین خیانت و توهین به اقتصاد ما هستن،

-          بازم گشت ارشاد،

-          خودپردازهای همیشه  شلوغ یا همیشه خراب،

-          پلیسی که گواهینامه ی خانوم رو می گیره ولی جریمهش نمی کنه، د...د...، اون چی بود گذاشت توی جیبش؟

-          پسر های عاطل و باطل با ابروهای نخ،

-          دخترهای عاطل و باطل با ابروهای نخ،

-          همچنان گشت ارشاد،

-          ...

اینقدر این آیتم ها روی مخم راه رفتن، که دیدم اگه برگردم خونه بهتره.

***

گاهی وقت ها به خودم می گم؛ به تو چه که توی جامعه چی می گذره؟ تو کلاه خودتو محکم بچسب. تو که کاری نمی تونی بکنی، پس واسه چی خودتو خسته می کنی؟

ولی نمی تونم، واقعاً نمی تونم. دلم برای خودم، کشورم، هموطن هام می سوزه. همه ی ما خیلی بهتر از این ها می تونیم زندگی بکنیم، به شرطی که تسلیم شرایط سخت جامعه نشیم و از خلاقیّتمون برای بهتر زندگی کردن استفاده کنیم نه برای دوشیدن همدیگه.

***

با همین فکرها به خونه برگشتم و چون خبری از دوستان، فامیل، دشمنان، ... نبود، دیدم بهتره ناهارمو بخورم و عصر امروز رو پای تلویزیون بگذرونم. تلویزیون که چه عرض کنم، آیینه ی دق...

.....

نه دیگه بسه، واسه امروز بسه، دیگه نمی خوام بقیه ی امروز رو غر بزنم، تا همین جا بسه!

برنامه های تلویزیون و ... باشه واسه یه لاگ دیگه!

......

فقط اگه آخرشو ننویسم خفه می شم!

شب که می خواستم برم بخوابم، از توی تراس دیدم که میدون آزادی[7] رو دارن با پروژکتورهای 6000 7000 واتی روشن می کنن. رقص نور قشنگی بود ولی تو این بی برقی....

آخیش......

گیر کرده بود توی گلوم........!

الهام، ک، ز

اَمرداد 1387

 



[1] غورباقه، قورباغه، غورباغه، قورباقه، ... هیچ وقت یاد نگرفتم دیکته ی درست این کلمه کدومه!!!

[2] لازم به توضیحه که طبق آمار کل جمعیّت سی چهل میلیونی مردهای کشور ما خیلی تمیز و استریل هستن و در مجموع شاید نزدیک چهل پنجاه نفرشون باشن که چندان به بهداشت فردی خودشون اهمّیّت نمی دن، که از شانس من، همه ی این پنجاه نفر اون روز توی همون واگنی سوار شده بودن که من بودم!!! اینو گفتم که یه وقت به جنتلمن هایی که این لاگ رو می خونن ، برنخوره، خدای نکرده!!!

[3] آبمیوه های «رانی» محصول یه کشور عربی هستن.

[4] منظورم این مسیج هاییه که می گه؛ اگه این مسیجو واسه هفت هشت نفر دیگه نفرستی، ملخ می شی، سنگ می شی، ...!

[5] نمونه ی بارز «بیرونمون مردم رو می کشه، درونمون خودمون رو» !!!

[6] تهران به خاطر درخت های چنار توی دنیا خیلی معروفه معروف بوده و توی تبلیغات توریستی سال های قبل به تهران «شهر چنارها» یا «چنارستان» هم می گفتن. طی سال های اخیر که تعداد چنارها خیلی کم شده و به جاش درخت های سرو، کاج، عرعر، گردوی زینتی، ... بیشتر کاشته شدن، این اسم کم کم از این متن ها حذف شده. بهانه ی شهرداری هم اینه که؛ چنار احتیاج به آبیاری زیاد داره!

[7] می دونم که پروفایلمو نخوندین! خونه ی ما خیابون ستارخانه!

  • ارسال نظر (4)
لیست توصیفنامه ها
24 مرداد 87 - 14:07
هیچ آرزوئی برای شما خلق نمی شود مگر اینکه قدرت تحقق آن نیز داده شود. البته برای رسیدن به آن باید تلاش کنید. (ریچارد باخ)
24 مرداد 87 - 14:07
هرگاه بندگان من از تو درباره من بپرسند، بدانند که من به آنان نزدیکم ، دعای دعا کننده را آنگاه که مرا بخواند، اجابت می کنم، پس باید دعوت مرا بپذیرد و به درگاه من دعا کند و به من ایمان بیاورند که دعایشان را اجابت می کنم، امید آنکه در دعایشان به درگاه خدا راهیاب شوند(آیه 186 سوره بقره)
23 مرداد 87 - 00:57
معمولاً عکس چیز دندون گیری نشون نمیده. مگر اینکه دست کاری شه. کلاً عکس از اون چیزاست که تو کلوب ذره ای اهمیت نداره. عکس اولین دروغ هست مگر اینکه دست کاری شه. چه قدر بخش مربوط به کار رو خوب و مختصر و مفید نوشتی. وسواسی که در پر کردن کامل پروفایل به خرج دادی باعث شده در مورد آدما دچار پیشداوری بشی. اینو گفتم چون برام جالب بود. اصلاً برام منفی و مثبت بودن این موضوع ارزشی نداره. «به طرز فجیعی ساده بودن چیز» تنها جمله ای بود که اصلاً ازش خوشم نیومد. چون این یک صفت هست که آدم از داشتنش راضی هست یا نیست. با چیزهایی که توی این صفحه خوندم در نظرم یه آدم سختکوش و منطقی مجسم شد. نتیجه اینکه دیدم این آدم در برخورد با خودش و محیطش خیلی دقت نظر داره چطور به این مورد رسیدگی نمی کنه که فاجعه آمیز نباشه و مثل خیلی از چیزای دیگه ای که اینجا نوشته بهش افتخار کنه و راضی باشه. به هر حال وقتم از خودن این پروفایل حروم نشد که هیچ لذت هم بردم.
__