لیست دوستان :: 298
لیست کلوبها :: 73سلام 21 بهمن 86 - 05:20 |
سلام به آلبوم تصاویرم را نگاه کنید متشکرم |
لیست توصیفنامه ها18 اردیبهشت 87 - 09:48 | |
خدا گفت: زمین سردش است. چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟ لیلی گفت: من. خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم. خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش. لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد. لیلی گر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید. می ترسید آتش اش تمام شود. مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد. آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد. خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود |
3 اردیبهشت 87 - 03:22 | |
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نیاز نیمشبی دفع صد بلا بکند
عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
زملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند
طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ وبویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
|
30 فروردین 87 - 04:07 | |
گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی در کنار تنهایی می نشینم و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت در این هنگام است که اشک اولین اثر از وجود زندگی یاری که از ابتدای تولد با من است یادی از این دیوانه ی تنها می کند گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند یا شاید... رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟!! نام او را نخواهم گفت واژگان زمینی از گفتن آن عاجزند و من از گفتن واژگان آسمانی اکنون, او دیگر تعلق به دروغ ها و بدی ها و... ندارد شاید فاصله ی ما به قدر بستن چشمان باشد یا شاید در زیر سایه ی درخت در همین اطراف است در روزگاری که مردم به سایه خود نیز اعتماد نمی کردند من به جفت سایه ی خود اعتماد کردم یکی را به طلب خاک دادیم و دگر نیز با غروب خورشید زندگی از دیدگان محو شد چندی است که دیگر کسی به این کوچه قدم رنجه نمی کند! نمی دانم چرا؟! شاید دیگر دل ها رنگ بی رنگی ندارند گویی خدا نیز این کوچه را به دست فراموشی سپرده است در این کوچه تیر چراغ برقی است که مرا می بیند, می شنود و می خواند! او تنهاست, خدا هم تنهاست و من هم... میان ما عهدی است در این کوچه مورچه ای زیر پا له نمی شود نوشته ای خط زده نمی شود نفسی در سینه حبس نمی شود و شاخه ی درختی نمی شکند شیرینی زندگی در اینجا مجهول می خواند و تلخی نیز واژه ای نا مفهوم بهای شیرینی زندگی بسیار است!!! برای آنان که می دانند شاید بهای آن محکومیت کسی است که معنای جرم را نمی داند راستی برای که می نویسم؟! برای که می خوانم؟ نمی دانم!!! شاید برای کسی که همه او را دیوانه می خوانند یا شاید برای مهمان نا خوانده ای که چندی پیش گذر از این کوچه ی خلوت کرده است... آدمیان کوچه حقیر ادبیات و دبیر ریاضی اند چرا که معنی واژگانی چون دروغ و دو رویی و بدی را نمی دانند جالب است... . ولی فاصله ها را خوب می شناسند و می سنجند در شگفتم! از این مردمان نیزکس نتوانست اندک شادی هایم را به غم هایم تقسیم کند یا شاید از صفر بیزارند آنچه را می جستم, یافته ام؟ آری ولی در کجا؟ یکی در همین کوچه و دیگری در خواب دیگر آرزویی ندارم دیروز ها رفتند و با تمام خوبی و ... این کوچه را ساختند ولی... فردایی هست؟ نمی دانم!!! هیچ کس نمی داند! پس دوست بدار آنها را که لایق دوستی اند. |





















