خدایا
بادهای نا آرامت را بر من فروفرست
برگهای پاییزت روحم را فرو پوشانده اند
خداوندا
بارانهایت را بر من فرو فرست
گردهای پاییزی ات روحم را فرو پوشانده اند
ای خدای شادی
که روزهای آرام آفتابیت را دوست داشتم
که روزهای آرام آفتابیت را دوست دارم
خدایا
خدایا
در دنیا مرا یاد تو بس
و در عقبی مرا دیدار تو بس
خدایا
مرا آن ده
8->که مرا آن به
ناگهان دیدم که دور افتاده ام از همرهانم
مانده با چشمان من- دودی به جای دودمانم
ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
دیدم آوخ...قرنها راه است ازمن- تا زمانم
ناشناشی در عبور از سرزمین بی نشانی
- گرچه ویران ، خاکش اما آشنا با خشت جانم
ها... شناسم : این همان شهر است – شهر کودکی ها-
خود شکستم تکچراغ روشنش را با کمانم
میشناسم این خیابانها و این پس کوچه ها را
بارها این دوستان بستند ره بردشمنانم
آن بهاری باغها واین زمستانی بیابان!
زآسمان می پرسم : آخر من کجای این جهانم؟
سوز سردی می کشد شلاق ومی چرخاند و- من
درد را حس می کنم ، - در بند بند استخوانم
می نشینم ،از زمین سرزمین بی گناهم
مشت خاکی روی زخم خونفشانم می فشانم
خیره بر خاکم که می بینم ز کرت زخمهایم
می شکوفد سرخ گلهائی شبیه دوستانم
می زنم لبخند و بر می خیزم از خاک و- بدینسان
می شود آغاز فصل دیگری از داستانم
8->
گفتمش: دل میخری؟! پرسید چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جامانده بود 