__
لیست دوستان :: 29
لیست کلوبها :: 24
  • نام کلوب :بناب شهر عشق
    نام انگلیسی : foryou
    تاسیس : 30 اردیبهشت 1384
    268 عضو ، 80 بحث ، 22 آلبوم ، 14 مقاله ، 1 نظرسنجی

    بناب شهر عشق

  • نام کلوب :خون آشامها!!!
    نام انگلیسی : lovelybloody
    تاسیس : 13 خرداد 1384
    235 عضو ، 1 بحث ،

    خون آشامها!!!

  • نام کلوب :فرشته عشق
    نام انگلیسی : love_angel
    تاسیس : 10 تیر 1384
    271 عضو ، 38 بحث ، 8 آلبوم ، 2 لینک

    فرشته عشق

  • نام کلوب :نگو دیگه نمی خوامت
    نام انگلیسی : nemikhamet
    تاسیس : 3 تیر 1384
    354 عضو ، 64 بحث ، 8 آلبوم ، 18 مقاله ، 1 لینک

    نگو دیگه نمی خوامت

  • نام کلوب :بچه های بی خیال
    نام انگلیسی : bache_haye_bi_kheal
    تاسیس : 3 تیر 1384
    181 عضو ، 25 بحث ، 6 آلبوم ، 1 مقاله

    بچه های بی خیال

  • نام کلوب :متولدین سال 1363
    نام انگلیسی : 1363_1984
    تاسیس : 26 دی 1383
    1985 عضو ، 229 بحث ،

    متولدین سال 1363

سکوت
9 شهریور 86 - 20:25

خدایا
بادهای نا آرامت را بر من فروفرست
برگهای پاییزت روحم را فرو پوشانده اند
خداوندا
بارانهایت را بر من فرو فرست
گردهای پاییزی ات روحم را فرو پوشانده اند
ای خدای شادی
که روزهای آرام آفتابیت را دوست داشتم
که روزهای آرام آفتابیت را دوست دارم
خدایا

خدایا
در دنیا مرا یاد تو بس
و در عقبی مرا دیدار تو بس
خدایا
مرا آن ده
8->که مرا آن به

 

ناگهان دیدم که دور افتاده ام از همرهانم

مانده با چشمان من- دودی به جای دودمانم

ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی

دیدم آوخ...قرنها راه است ازمن- تا زمانم

ناشناشی در عبور از سرزمین بی نشانی

- گرچه ویران ، خاکش اما آشنا با خشت جانم

ها... شناسم : این همان شهر است – شهر کودکی ها-

خود شکستم تکچراغ روشنش را با کمانم

میشناسم این خیابانها و این پس کوچه ها را

بارها این دوستان بستند ره بردشمنانم

آن بهاری باغها واین زمستانی بیابان!

زآسمان می پرسم : آخر من کجای این جهانم؟

سوز سردی می کشد شلاق ومی چرخاند و- من

درد را حس می کنم ، - در بند بند استخوانم

می نشینم ،از زمین سرزمین بی گناهم

مشت خاکی روی زخم خونفشانم می فشانم

خیره بر خاکم که می بینم ز کرت زخمهایم

می شکوفد سرخ گلهائی شبیه دوستانم

می زنم لبخند و بر می خیزم از خاک و- بدینسان

می شود آغاز فصل دیگری از داستانم8->

 

  گفتمش: دل می‏خری؟! پرسید چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جامانده بود


  • ارسال نظر (0)
لیست توصیفنامه ها
13 فروردین 86 - 23:53
کاش ته مداد زندگی ماهم یه پاک کن داشت. باهاش غلطامون رو پاک میکردیم و درستش رو مینوشتیم......
27 شهریور 85 - 18:29
خدا همیشه دوستت دارد... حتی در نهایت دلتنگی..... چرا كه در اوج دلتنگی می توانی اشك بریزی... و این نهایت عشق اوست!!!
9 شهریور 85 - 06:57
خون اشام كارپات سلام
__