__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوبها :: 16
  • نام کلوب :زمزمه های دلتنگی
    نام انگلیسی : lovable
    تاسیس : 24 تیر 1384
    1930 عضو ، 206 بحث ، 11 آلبوم ، 6 مقاله ، 3 لینک

    زمزمه های دلتنگی

  • نام کلوب :هنر و معماری
    نام انگلیسی : art_architectur
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    4330 عضو ، 851 بحث ، 16 آلبوم ، 32 مقاله ، 17 لینک ، 1 نظرسنجی

    هنر و معماری

  • نام کلوب :تفکر معماری
    نام انگلیسی : consepts
    تاسیس : 7 مرداد 1384
    1872 عضو ، 142 بحث ، 8 آلبوم ، 2 مقاله ، 24 لینک

    تفکر معماری

  • نام کلوب :عاشقان معماری
    نام انگلیسی : asheghan_memar
    تاسیس : 11 فروردین 1385
    774 عضو ، 145 بحث ، 5 آلبوم ، 12 مقاله ، 6 لینک

    عاشقان معماری

  • نام کلوب :مهندسین معماری
    نام انگلیسی : architect
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    2150 عضو ، 352 بحث ، 1 آلبوم ، 183 مقاله ، 3 لینک ، 1 نظرسنجی

    مهندسین معماری

  • نام کلوب :جامعه مهندسان معمار ج
    نام انگلیسی : young_architect
    تاسیس : 8 مهر 1384
    895 عضو ، 182 بحث ، 6 آلبوم ، 161 مقاله ، 6 لینک

    جامعه مهندسان معمار جوان

درنا
8 شهریور 85 - 20:26

از طرف مجید برادر خوبم


8->


به كجا می روی ای عشق نهان


ای كه اندوه زمان در دلت گشته فغان


همچو درنا می شتابی بی امان


لانه ات دورتر است از این جهان


ای پرنده


خوش به حال آسمان


خوش به حال عاشقان


خوش به حال هر كه با تو همدلست و همزبان


هر كه از تو می زند نغمه ای ناز


خوش به حال مردمان مهربان


خوش به آن دردی كه درنا می كشد آن را به جان


اندرون قلب كوچكش دردی نهان


ای گل محبوبه ی شب


ای گل همیشه خندان


ای گل سنگ صبوری


تو و درد بی وفایی !!!


تویی نور هر دو دیده


چشم خسته من


همه شب خواب تو دیده


توی آسمان خدایا


اگه باز نشست پرنده


با دلی غمگین و خسته


هرجا كه می بری با خود


درنایی كه دل شكسته


كامل نگهدارش باش


از درد و رنج و غصه


درنا دلش پردرده


دردش ز بی كسی هاست


درمان درد بی كس


در دست حق تعالی ست


                   مجید 9/12/84


  • ارسال نظر (1)
لیست توصیفنامه ها
30 شهریور 86 - 12:14
دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند. نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت، نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد. کاش دیوارها پنجره داشت و می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد. البته می شود از دیوارها فاصله گرفت واصلا فراموش کرد و قاطی زندگی شد،یا اینکه می شود تیشه ای برداشت و کند وکند.شاید دریچه ای ،شاید شکافی ،شاید روزنی،سر سوزن برای رد شدن نور، برای عبور عطر و نسیم، برای… بگذریم… گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به آن تا اگر همه چیز ساکت باشد صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم .اما هیچ وقت همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند… دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.مثل بچه بازیگوشی که توپش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد، به امید آنکه در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار . آن طرف، حیاط خانه خداست... و آن وقت هی در می زنم، در می زنم ، در می زنم ، و می گویم:"دلم افتاده توی حیاط شما، می شود دلم را پس بدهید؟" کسی جوابم را نمی دهد، کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه ، دستی ، دلم را می اندازد این طرف دیوار. همین… ومن این بازی را دوست دارم .همین که دلم پرت می شوداین طرف دیوار ، همین که… من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم، آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند.تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند:"بیا خودت دلت را بردار و برو." آن وقت من می روم و دیگر برنمی گردم و من این بازی را ادامه می دهم…
19 شهریور 86 - 21:28
....oooO............... .....(....)................ ......)../.....Oooo.... .....(_/.....(....)....... ...............)../........ ...............(_/........ ........................... ... I WAS ............. .......... HERE ......
7 تیر 86 - 21:32
قصه گو گفت: یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود .وقتی او مرد همه می گفتند به بهشت رفته است.آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رود.در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد… در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود.مرد وارد شد و آنجا ماند… چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت و گفت: "این كار شما تروریسم خالص است" پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید "چه شده؟" ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:"آن مرد را به دوزخ فرستاده اید،كار و زندگی ما را به هم زده" از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...در چشم هایشان نگاه می كند...به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!لطفا این مرد را پس بگیرید ! وقتی قصه گو با آرامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت :"با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی،خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند"
__