لیست کلوبها :: 36
لیست توصیفنامه ها26 مهر 87 - 14:24 | |
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم نمی دانم کجا بودم چه ها کردم چه ها کردم در آن لمحه ز مستی حال گردان شد خدا دیدم وجودم محو وگریان شد بخود فائق شدم مستی ز سر رفت غرور آمد دلم از حد کم رست خدا دیدم خودم را بندگی کو؟ کجا شد جبر و سختی بی خودی کو؟ زدم حکمی که لیلی کو ومجنون؟ زدم حکمی کجا شد جنگ وکو خون؟ چو مستی دست در جای خدا زد به چنگیزان ونامردان قفا زد به لیلی حکم عشق دائمی داد به شیرین حق خوب زندگی داد به مجنون آتشی از جنس دم داد به فرهاد اهرمی کو هان شکن داد چرا لیلی ومجنون باز مانند؟ چرا فرهاد از شیرین برانند؟ چرا وقتی که من مست وخدایم چنان باشم که گویندم گدایم؟ در آن حالت که پیمانه پرم بود شرابم همدم ودل ساغرم بود من مست و خراب حالا خدایم ز ضعف و هجرو غم ، حالا جدایم به پیران وقت پیری می دهم جان جوانان در جوانی قوت ونانپ چرا آهو ز مادر باز ماند؟ چرا فرزند صیادش بنالد؟ چراها و چراها و چراها شب قدرت گذشت وآرزوها بسختی قامتم را راست کردم گلوی خشک خود را صاف کردم کنار بسترم پیمانه ای پر ولی جیبم تهی از سکه ودر شراب از سر برفته بی تا مل نمی یابم اثر از تاج واز گل همان مست ورهای رو سیاهم غلط کردم که پی بردم خدایم! |
26 مهر 87 - 14:24 | |
خدا وندا000!اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر گردی پشیمان می شدی از قصه خلقت از اینجا از آنجا بودنت !خداوندا000! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر به تن داری برای لقمه ی نانی غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی زمین و آسمان را کفر می گویی000 نمی گویی؟ خداوندا000اگر با مردم آمیزیشتابان در پی روزی ز پیشانی عرق ریزی شب آزرده ودل خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین آسمان را کفر می گویی000 نمی گویی؟ خدا وندا000اگر در ظهرگرماگیر تابستان تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشدو شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشدزمین و آسمان را کفر می گویی000 نمی گویی؟ خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را000!تو خود سلطان تبعیضی تو خود یک فتنه انگیزی اگر در روز خلقت مست نمی کردی یکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمی کردی جهانی را چنین غوغا نمی کردیدگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجددگر آهم نمی گیرد دگر این سازها شادم نمی سازد دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصدنه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می سایدنه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد0اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد برای نا مرادی های دل باشدخدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟ به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟! شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید! بگویید تا بفهمم چرا اشك مرا بیند؟چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گویدچرا او این چنین کور و کر و لال است و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش کنون از دست داده آن صفتها را چرا در پرده می گویم خدا هرگز نمی باشد من امشب ناله نی را خدا دانم من امشب ساغر می را خدا دانم خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد خدای من شراب خون رنگ می باشد مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است0خدا پوچ است0خدا جسمی است بی معنی خدا یک لفظ شیرین است خدا رویایی رنگین است شب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشدو گنجشك از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد من اما سرد و خاموشم! من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم اگر حق است زدم زیر خدایی000 !!!عجب بی پرده امشب من سخن گفتم خداوندا000 اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم ولی نه؟! چرا من روسیه باشم؟چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟خداوندا000 تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی تو می گفتی كه نامردان بهشتت را نمی بینند ولی من با دو چشم خویشتن دیدم كه نامردان به از مردان ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختندخداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را0 تو می گفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان حكم فرماید من او را با صلیب خشم خود مصلوب خواهم كرد! ولی من دیده ام چشمان شهوت ران فرزندی كه بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید! پس...قولت! اگر مردانگی این است به نامردی نامردان قسم نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم 000 !خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت رابس کن تو ظلمت را تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کردولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدربا نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزدخدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را |
26 مهر 87 - 14:22 | |
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم همان یك لحظه ی اول،كه اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان، جهان را با همه زیبایی و زشتی، بروی یكدگر ویرانه می كردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم كه در همسایه ی صدها گرسنه،چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم، نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم،بر لب پیمانه می كردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم كه می دیدم یكی عریان و لرزان،دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین، زمین و آسمان را واژگون مستانه می كردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم،نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز كرده، پاره پاره در كف زاهد نمایان،سبحه ی صد دانه می كردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یكی مجنون صحرا گرد بی سامان، هزاران لیلی ناز آفرین را كو به كو،آواره دیوانه می كردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان،دل عشاق سرگردان، سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می كردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم به عرش كبریایی،با همه صبر خدایی،تا كه می دیدم عزیز نا بجایی،ناز بر یك نا روا گردیده خواری می فروشد، گردش این چرخ را وارونه،بی صبرانه می كردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم كه می دیدم مشوش عارف و عامی،زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم كش، به جز اندیشه ی عشق و وفا ، معدوم هر فكری ، در این دنیای،پر افسانه می كردم. عجب صبری خدا دارد! چرا من جای او باشم؟ همین بهتر كه او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتكاریهای این مخلوق را دارد! وگرنه من به جای او چو بودم،یكنفس كی عادلانه سازشی، با جاهل و فرزانه می كردم؟ |











