7 آذر 85 - 01:21 |
آه نیمه ی فراموش شده ی شرقی من!!!...دلت برای من به اندازه ی بزرگی خیابان در چشم مورچه ای تنگ شده است؟؟؟!!!...نمی دانی که چقدر بی تو راحت بودم و آسایش شبنم زادگان آذرمیدخت را در تلالوهای باستانی طلوع می فهمیدم...دیدی.. دیدی که دلت طاقت دوری مرا ندارد!!!...نیامدی...آنقدر نیامدی که من در راه رفتن شدم...بارها به تو گفتم...گفتم که تاریخ این دل نوشته ها به باستانی بازمی گردد که تو نبودی...همه ی نجواهای دلتنگی من فرزند همین کوچه پس کوچه های دلتنگی است...قهرمانان افسانه ای ناله هایم در زیر همین گذر به دنیا آمده اند...ببین من نگاهم ماهیتی دمکراتیک دارد...همه در نگاه من به وحدت وجود رسیده اند؛ همه در میتینگ های تجلی فریادم ؛ فریاد می کشند...همه در کائنات دردهایم اجتماع کرده اند و ندای هل من مزید سر می دهند...همه امده اند در راهپیمایی هجرت من شرکت کنند...ببین...ببین...جهان شناسنامه اش را به دست گرفته است برای مهر تجلی...من اتنخابات این مهمانان ناخوانده را تحریم می کنم...سگهای دهکده ی نگاهم زوزه می کشند؛ چقدر فلسفه ی تنهایی نفرت آور من به دلیل نزدیک شده است. ابتدای باستانی شرقی من!!!....امروز سنجاقکها به مدرن ترین رنگها مجهز شده اند و پروانه ها در سوررئالیستی ترین چمن ها پرواز می کنند...امروز می توانم دکمه ی دلم را فشار دهم تا یک بمب اتمی اشک منفجر شود...می توانم با یک پیک سحرگاهی از نشئه آمیزترین نیایشها برخیزم.امروز علفهای احساس بالاست و به زحمت می توانم زنان را از مروارید بازشناسم...ببین...تو نیامدی و من رفتم...ببین که امروز لاله های سرخ نگاهم به زبان مینیاتور سخن می گویند...اسطوره های درداور تنهایی نفرت آور باهم آب بازی می کنند و نحویان ملکوت زخم نشسته اند و افعال پاکیزه ی شهوت را به صیغه ی مونث صدا می زنند...چقدر تب عشق به رسوایی در من بالاست!!!....احساسم در برهنه ترین آیینه های تحیر است...اشراق در بازوان من به خواب رفته است...عشق این بوزینه ها که ادای انسان را درمی آورند؛ لخت شده و تن زده است به اقیانوس آرام شهوت...می ترسم...می ترسم به اندازه ی یک قوس بیشتر به جاودانگی زخمهایم نزدیک شده باشم... آه...احساس بی حضور شرقی من!!!...زخم است...غربت است...فاصله های طبقاتی تنهایی است...خشکسالی پی در پی اندیشه است...می توانم هر روز صبح؛ سهمیه ی بوسه ام را از لبهای جهان بگیرم...می توانم هر روز در رودخانه ی گیسو شناور باشم...می توانم به میخانه های مژگان بروم و شب را تا صبح یک گوشه ی چشم یار بیفتم...براستی تنهایی نفرت آور من چقدر زیباست!!!...با آن پیراهن ارغوانی که دوشیزه ی درد پوشیده است؛ کامل می شود...می بینی؟؟؟... می بینی؟؟!!...در تنهایی نفرت آور من می توان انجیل را با تفسیر خورد...می توان سفره ی سینا را با ته-چین تورات تزیین داد...می توان کنار هر استکان بوسه؛ یک قندان لب گذاشت...می توان گلهای داوودی را شنید و تا منتهی الیه زخم دراز کشید...می توان بر گنبدهای زیبای شهوت ایستاد و اذان وسوسه سر داد...تو مرا می فهمی!!!...می فهمی؟؟؟....نه؟؟؟...می فهمی و می دانی مثل معصوم گناهی در بازوان رحمت درد به خواب رفته ام...تنهایم بگذار....تابعد.... |
لیست توصیفنامه ها3 مرداد 86 - 10:36 | |
سلام . عزیز من ، مهربون ، بهترینم .....
خودم تنها می مونم ولی تو رو هیچ وقت تنها نمی گذارم ....
صدای تو . اون نگاهت . و دلت ..........
می دونی دلم رو گم کردم . خیلی دلم تنگ ...هر وقت می بینمت یادم میره گفتن از دلتنگی هام .... بگذار اینجا در دل کنم باهات ....
دوست همیشگی تو .... |
4 اردیبهشت 86 - 20:47 | |
زندگی یک شاخه گل است پراز عطرو خار پراز گلبرگهای لطیف یادمان اگر گلی چیدیم بدانیم عطروخاروگل وگلبرگش همه همسایه دیوار به دیوار همند |
28 فروردین 86 - 04:00 | |
-----------------------------------------------
ماه احساس تو را می فهمد
و شبی از شب ها
که به استقبال چشم تو می اندیشد
او تو را خواهد دید
در بلندای دل دریاییت
در ستاره باران شب پروازت
او تو را خواهد دید...
---------------------------------------------- |










