یه یادگاری 29 آذر 86 - 13:57 | ||
خدایا با من بمان تا با تو بمانم همان زمان که ابر رحمتت بر من باریدن گرفت از نیستی به هستی پیوند خوردم پس مرا نیست مکن مرا از بی خبران قرار مده تا دنیا و آخرت برایم چون خوابی بی نشان سپری شود من ازمجازات شدن بخاطر گناهانم هراسی ندارم حتی اگر گناهی بزرگ با مجازاتی سخت در انتظا رم باشد من لذت مجازات را به درد بی دردی ترجیح می دهم با من بمان تا چون قطره ای در تو نیست شوم عشقت را برمن ببار ودلم به درد آور که دل بی درد دل نیست دل با درد زنده است
عمر به چشمم باد است.... زنده این گونه به غم خفته ام در تابوت حرفها دارم در دل می گزم لب به سکوت دست بردار که گر خاموشم با لبم هر نفسی فریاد است به نظر هر شب و روزم سالی است گر چه خود عمر به چشمم باد است گریه نکن ابر بهار دل من از تو پر تره
| ||












