لیست دوستان :: 2
لیست کلوبها :: 5
لیست توصیفنامه ها15 آبان 87 - 11:00 | |
خسته ام از نوشتن،از عشق ...از نوشتن از این همه دروغ... خسته ام از این کلمات کودکانه،از این دلخوشی های بچه گانه خسته ام از این مستی و سردرگمی...خسته از جستجو کردن ، فراموش کردن هستی ام ...وجودم...خسته از بازی های بچه گانه از بازی با این همبازی های بچه تر از خودم...خسته از دویدن... برای رسیدن...برای رسیدن به هیچ! خسته ام از این اعتیاد قلبم به عشق...از اعتیاد چشمانم به اشک. خسته از باور دروغی بنام عشق...خسته از این قمار ...از قمار دل...قماری که آخرش چه برنده باشی و چه بازنده...بازنده ای بیش نخواهی بود... قماری که در پایانش بجای مشتی اسکناس چکشی ردو بدل میشود که برنده با آن بر دل بازنده میکوبد... چکشی که فقط خرد میکند..و دست به دست منتقل میشود بازنده های قمار امروز شاید چکش به دستان قمار فردا باشند خسته از جارو کردن خرده شیشه های دل...خسته از بریده شدن دستم به دست این خرده شیشه های مقدس...خسته از مرهم گذاشتن بر این زخم های کهنه،خسته از شنیدن صدا در دل...که هر از گاه غریبه ای بر آن میکوبد... خسته از کاروانسرا شدن دل و به زیر سوالرفتن عشق... خسته ام .. خستهء .. خسته
|
13 آبان 87 - 12:21 | |
از من بگریزید که می خوردم امروز با من منشینید که دیوانه ام امشب ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد ای بی خبر از گریه ی مستانه ام امشب یک جرعه ی آن مست کند هر دو جهان را چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب بی حاصلم از عمر گران مایه فروغی گر جان نرود در پی جانانه ام امشب دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم امشب از اون شباست که من دوباره دیوونه بشم توو مستی و بی خبری اسیره می خونه بشم امشب از اون شباست که من دلم می خواد داد بزنم توو شهره این غریبه ها دردم و فریاد بزنم دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم از این همه در به دری توو قلب من قیمته چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته از این همه در به دری دلم رسیده جون من به داد من نمیرسه خدای آسمون من دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم دلم گرفت از آسمون هم از زمین هم از زمون توو زندگی چقدر غمه دلم گرفته از همه ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم |
13 آبان 87 - 11:44 | |
تشنگی...
باران می بارد آرام....
گاه بر آبها گاه بر سنگهای کوه...
مردم، جانداران، خاک، آب می نو شند...
سیراب همه می خندند...
تشنگی... تشنگی...
و هیچیک به باران نمی اندیشند...
تشنگی دراندیشه هاست. |













