وای بر من ...گر تو آن گم کرده ام باشی... 16 مهر 87 - 10:51 |
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی... که بس دور است بین ما .. که این سو پیرمردی با سپیدی های مو و هزاران بار مردن و رنج بردن... با خمی در قامت از این راه دشوار... که این سو دستها خشکیده دل مرده ... به ظاهر خنده ای برلب وگاهی ... و گاهی حرفهای پیچ در پیچ و هم هیچ ... و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز ... وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی..... که آن سو نازنینی ... غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل دلی گهواره عشقی که چیزی بیش نیست شاید... و از بازیچه بودن سخت بیزار است... وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی... که بس دور است بین ما ... و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است... |






