__
لیست دوستان :: 226
لیست کلوبها :: 10
  • نام کلوب :ارومیه پاریس ایران
    نام انگلیسی : orumiyehparis
    تاسیس : 21 بهمن 1384
    2349 عضو ، 49 بحث ، 27 آلبوم ، 618 مقاله ، 23 لینک ، 1 نظرسنجی

    ارومیه پاریس ایران

  • نام کلوب :احمد کایا
    نام انگلیسی : ahmad_kaya_cloob
    تاسیس : 14 مهر 1385
    194 عضو ، 26 بحث ، 7 آلبوم ، 3 مقاله

    احمد کایا

  • نام کلوب :استاد شهریار
    نام انگلیسی : shahriyar
    تاسیس : 7 مرداد 1384
    2427 عضو ، 272 بحث ، 12 آلبوم ، 68 مقاله ، 3 لینک ، 1 نظرسنجی

    استاد شهریار

  • نام کلوب :ارومیه
    نام انگلیسی : orumieh
    تاسیس : 22 دی 1383
    1995 عضو ، 726 بحث ، 11 آلبوم ، 21 مقاله ، 28 لینک ، 1 نظرسنجی

    ارومیه

  • نام کلوب :بچه های با حال ارومیه
    نام انگلیسی : uromia
    تاسیس : 23 دی 1384
    425 عضو ، 129 بحث ، 2 آلبوم ، 2 مقاله ، 6 لینک

    بچه های با حال ارومیه

  • نام کلوب :تورك قیز اغلان
    نام انگلیسی : azari_girls_and_boys
    تاسیس : 4 آذر 1384
    983 عضو ، 160 بحث ، 7 آلبوم ، 19 مقاله ، 11 لینک ، 1 نظرسنجی

    تورك قیز اغلان

درباره دلی دومرول !
19 دی 86 - 12:31

روزی روزگاری میان قوم اوغوز پهلوانی بود به نام « دومرول دیوانه سر». او را دیوانه می گفتند برای اینكه در كودكی نه گاو نر وحشی را كشته بود و كارهای بزرگ دیگری نیز كرده بود. حالا هم بر روی رودخانه ی خشكی پلی درست كرده بود و تمام كاروانها و رهگذرها را مجبور می كرد كه از پل او بگذرند. از هر كه می گذشت سی« آخچا»** می گرفت و هر كه خود داری می كرد و می خواست از راه دیگری برود، كتكی حسابی نوش جان می كرد و چهل آخچا می پرداخت و می گذشت.

** پول نقره

 شما هیچ نمی پرسید دومرول چرا چنین می كرد؟ او خودش می گفت كه: می خواهم پهلوان پرزوری پیدا شود و از فرمان من سرپیچی كند و با من بجنگد تا او را بر زمین بزنم و نام پهلوانی ام در سراسر جهان بر سر زبانها بیفتد.دومرول چنین دلاوری بود.روزی طایفه ای آمدند و در كنار پل او چادر زدند. در میان ایشان جوانی بود كه به نیكی و پهلوانی مشهور بود. روزی ناگهان مریض شد و جان سپرد. فریاد ناله و زاری به آسمان برخاست. یكی می گفت: « وای، فرزند!..» و مویش را می كند. دیگری می گفت: « وای، برادر!..» و خاك بر سر می كرد. همه می گریستند و شیون می كردند و نام آن دلاور را بر زبان می آوردند.ناگهان دومرول پهلوان از شكار برگشت و صدای ناله و شیون شنید. عصبانی شد و فریاد زد: آهای، بدسیرتها! چرا گریه می كنید؟ این چه ناله و زاری است كه در كنار پل من راه انداخته اید؟بزرگان طایفه پیش آمدند و گفتند: پهلوان، عصبانی نشو. ما جوان دلاوری داشتیم كه همین امروز مرد، از میان ما رفت. به خاطر او گریه می كنیم.دومرول دیوانه سر شمشیرش را كشید و فریاد زد: آهای، كی او را كشت؟ كی جرئت كرد در كنار پل من آدم بكشد؟ بزرگان گفتند: پهلوان، كسی او را نكشته. خداوند به عزراییل فرمان داد و عزراییل كه بالهای سرخ رنگی دارد ناگهان سررسید و جان آن جوانمرد را گرفت.دومرول دیوانه سر غضبناك فریاد برآورد: عزراییل كیست؟ من عزراییل مزراییل نمی شناسم. خداوندا، ترا سوگند می دهم عزراییل را پیش من بفرست و چشم مرا بر او بینا كن تا با او دست و پنجه نرم كنم و مردانگی ام را نشان بدهم و جان جوان دلاور را از او باز گیرم و تا عزراییل باشد دیگر ناجوانمردانه آدم نكشد و جان دلاوران را نگیرد.

دومرول این سخنان را گفت و به خانه اش برگشت.خداوند از سخن دومرول خوشش نیامد. به عزراییل گفت: ای عزراییل، دیدی این دیوانه ی بدسیرت چه سخنان كفرآمیزی گفت؟ شكر یگانگی و قدرت مرا به جا نمی آورد و می خواهد در كارهای من دخالت كند و این همه بر خود می بالد.عزراییل گفت: خداوندا، فرمان بده بروم جان خودش را بگیرم تا عقل به سرش برگردد و بداند كه مرگ یعنی چه.خداوند گفت: ای عزراییل، هم اكنون فرو شو و به چشم آن دیوانه دیده شو و بترسانش و جانش را بگیر و پیش من بیاور.عزراییل گفت: هم اكنون پیش دومرول می روم و چنان نگاهی بر او می اندازم كه از دیدنم مثل بید بلرزد و رنگش چون زعفران شود...***

دومرول دیوانه سر در خانه ی خود نشسته بود و با چهل پهلوان برگزیده اش گرم صحبت بود. از شكار شیر و پلنگ و پهلوانیهاشان گفتگو می كردند. و نگهبانان درها را گرفته بودند و نگهبانی می كردند. ناگهان عزراییل پیش چشم دومرول ظاهر شد. كسی از دربانان و نگهبانان او را ندیده بود. پیرمردی بدصورت و ترسناك كه شیر بیشه از دیدارش زهره ترك می شد. چشمان كورمكوری اش تا قلب راه پیدا می كرد.دومرول تا او را دید دنیا پیش چشمش تیره و تار شد. دست پرتوانش به لرزه افتاد و روزگار بر او تنگ شد. فریاد برآورد. حالا نگاه كن ببین چه گفت. گفت: ای پیر ترسناك، كیستی كه دربانانم ندیدندت، نگهبانانم ندیدندت؟ چشمانم را تیره و تار كردی و دستهای توانایم را لرزاندی. آهای، پیر ریش سفید، بگو ببینم كیستی كه لرزه بر تنم انداختی و پیاله ی زرینم را بر زمین افكندی؟ آهای، پیر كورمكوری، بگو اینجا چه كار داری؟ وگرنه بلند می شوم و چنان درد و بلا بر سرت می بارم كه تا دنیا باشد در داستانها بگویند.دومرول دیوانه سر چنان برآشفته بود كه سبیلهایش را می جوید و با دستش قبضه ی شمشیرش را می فشرد. پهلوانان دیگر ساكت نشسته بودند و یقین داشتند كه پیرمرد جان سالم از دست دومرول به در نخواهد برد.وقتی سخن دومرول تمام شد، عزراییل قاه قاه خندید و گفت: آهای، دیوانه ی بدسیرت! از ریش سفیدم خوشت نیامد، ها؟ بدان كه خیلی پهلوانان سیاه مو بوده اند كه جانشان را گرفته ام. از چشم كورمكوری ام نیز خوشت نیامد، ها؟ بدان كه خیلی دختران و نوعروسان آهوچشم بوده اند كه جانشان را گرفته ام و مادران و شوهران بسیاری را سیاهپوش كرده ام...از كسی صدایی برنمی آمد. دهن دومرول كف كرده بود. می خواست هر چه زودتر پیرمرد خود را بشناساند تا بلند شود و با یك ضربه ی شمشیر دو تكه اش كند. فریاد برآورد و گفت: آهای، پیرمرد! اسمت را بگو ببینم كیستی. والا بی نام و نشان خواهمت كشت... من دیگر حوصله ی صبر كردن ندارم. عزراییل گفت: حالا خودت می فهمی من كی هستم. ای دیوانه ی بدسیرت، یادت هست كه بر خود می بالیدی و می گفتی اگر عزراییل سرخ بال را ببینم می كشمش و جان مردم را خلاص می كنم؟دومرول گفت: باز هم می گویم كه اگر عزراییل به چنگم بیفتد بالهایش را خواهم كند و مغزش را داغون خواهم كرد.عزراییل گفت: ای دیوانه ی خودسر، اكنون آمده ام كه جان خودت را بگیرم!.. جان می دهی یا با من سر جنگ و جدال داری؟دومرول دیوانه سر تا این را شنید از جا جست و فریاد زد: آهای، عزراییل سرخ بال تویی؟عزراییل گفت: آره، منم.دومرول گفت: پس بالهایت كو، بدبخت!عزراییل گفت: من هزار شكل دارم.دومرول گفت: جان این همه دلاوران و نوعروسان را تو می گیری، ناجوانمرد؟عزراییل گفت: راست گفتی. اكنون نیز نوبت تست!دومرول فریاد زد: بدفطرت، ترا در آسمان می جستم در زمین به چنگم افتادی.

حالا به تو نشان می دهم كه چگونه جان می گیرند.دومرول این را گفت و به نگهبانان و دربانان فرمان داد: دربانان، نگهبانان، درها را ببندید، خوب مواظب باشید كه این بدفطرت فرار نكند!آنوقت شمشیرش را كشید و بلند كرد و به عزراییل هجوم كرد. عزراییل كبوتر شد و از روزنه ی تنگی بیرون پرید و ناپدید شد. دومرول دست بر دست زد و قاه قاه خندید و به پهلوانانش گفت: دیدید كه عزراییل از ضرب شمشیرم ترسید و فرار كرد! چنان هول شد كه در گشاده را ول كرد و مثل موشها به سوراخ تپید. اما من دست از سرش برنخواهم داشت. بلند شوید پهلوانانم!.. دنبالش خواهیم كرد و قسم می خورم كه تا او را شكار شاهینم نكنم آسوده نگذارمش.چهل و یك پهلوان برخاستند و سوار اسب شدند و راه افتادند. دومرول دیوانه سر شاهین شكاری اش را بر بازو گرفته بود و دنبال عزراییل اسب می تاخت. هر كجا كبوتری دید شكار كرد اما عزراییل را پیدا نكرد. در بازگشت تنها شد. از بیراهه می آمد كه مگر عزراییل را گیر آورد. كنار گودالی رسید. ناگهان عزراییل پیش چشم اسب دومرول ظاهر شد. اسب به تاخت می آمد كه ناگهان رم كرد و دومرول را بلند كرد و به ته گودال انداخت. سر سیاه موی دومرول خم شد و خمیده ماند. عزراییل فوری فرود آمد و پایش را بر سینه ی سفید دومرول گذاشت و نشست و گفت: آهای دومرول دیوانه سر، اكنون چه می گویی؟ حالا كه دارم جانت را می گیرم، چرا دیگر عربده نمی كشی و پهلوانی نمی كنی؟دومرول به خرخر افتاده بود. گفت: آهای عزراییل، ترا چنین ناجوانمرد نمی دانستم. نمی دانستم كه با راهزنی جان می گیری و از پشت خنجر می زنی... آهای!..عزراییل گفت: حرف بیخودی نزن. اگر حرف حسابی داری بگو كه داری نفسهای آخرت را می كشی.دومرول پهلوان توانا، دلاور جوانمرد، اسیر موجود ناجوانمردی شده بود كه هزار شكل دارد و با راهزنی جان می گیرد و از پشت خنجر می زند. دومرول آن پهلوان آزاده اكنون حال پریشانی داشت و دل در سینه اش می تپید و نمی خواست بمیرد. می خواست مرگ نباشد و زندگی باشد و زندگی پر از شادی باشد و شادی برای همه باشد و او شادی را برای دیگران فراهم كند، چنان كه پیش از این برای قوم خودش جانفشانی كرده بود و شادی و خوشبختی را به سرزمین خود آورده بود.

آخر گفت: عزراییل یك لحظه مهلت بده. گوش كن ببین چه می گویم: در سرزمین زیبای ما كوههایی است بزرگ و سترگ با قله های برف پوش و چنان بلند كه حتی تیر پهلوانی مثل من به نوك آن نمی تواند برسد. در دامنه ی این كوهها، ما باغهای فراوانی داریم پر درخت. و درخت مو در این باغها فراوان است. و این موها انگورهای سیاهی می آورند، چه شیرین و چه لطیف و چه پاك و تمیز. انگورها را می چلانیم و خمها را از آبش پر می كنیم و منتظر می مانیم كه آبها شراب شود آنگاه از آن شراب می خوریم و سرمست می شویم و بیخود می شویم و بی باك می شویم و چنان نعره می زنیم كه شیر بیشه از ترس می لرزد و مو بر اندامش راست می شود. من نیز از آن شراب خوردم و بیخود شدم و ندانستم چه گفتم كه خداوند خوشش نیامد. والا پهلوانی ملولم نكرده، از زندگی سیر نشده ام و از مرگ بدم می آید و نمی خواهم بمیرم، می خواهم باز هم زندگی كنم، باز هم جوانمردی كنم، نیكی كنم. آهای!.. عزراییل، مدد!.. جانم را مگیر!.. مرا به حال خودم بگذار و برو جان آنهایی را بگیر كه بدند و بدی می كنند و خوشبختی را در بیچارگی دیگران جستجو می كنند و نانشان را با گرسنه نگهداشتن دیگران به دست می آورند. برو!.عزراییل گفت: حرفهای بیخود می زنی بدسیرت!.. از التماس و خواهش تو نیز بوی كفر می آید. یكی هم اینكه التماس به من نكن. من خودم نیز مخلوق عاجزی هستم و كاری از دستم ساخته نیست. من فقط فرمان خداوند را اجرا می كنم.دومرول گفت: پس جان ما را خداوند می گیرد؟عزراییل گفت: درست است. به من مربوط نیست.دومرول گفت: پس تو چه بلای نابهنگامی كه خود را قاتی می كنی؟ از پیش چشمم دور شو تا من خودم كار خودم را بكنم.عزراییل از سینه ی دومرول برخاست. اما همچنان پایش را بر سینه ی سفید او می فشرد و نفس دومرول پهلوان تنگی می كرد و پای عزراییل ضربه های قلب او را حس می كرد و گرمی اش را می فهمید.دومرول دیوانه سر پای شكسته اش را دراز كرد و خون پیشانی اش را پاك كرد و گفت: خداوندا، نمی دانم كیستی، چیستی، در كجایی. بیخردان بسیاری در آسمانها پی تو می گردند، در زمین جستجویت می كنند اما هیچ نمی دانند كه تو خود در دل انسانها جا داری. خداوندا، اگر هم جانم را می گیری خودت بگیر، به این عزراییل ناجوانمرد واگذار مكن!..عزراییل گفت: بیچاره ی بدبخت، از دعا و زاری تو هم بوی كفر می آید، خلاصی نخواهی داشت!..خداوند از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراییل فرمان داد: آهای عزراییل، این كارها به تو نیامده. بگو دومرول جان دیگری پیدا كند و به من بدهد و تو دیگر جان او را مگیر.عزراییل گفت: خداوندا، این انسان گستاخ را سر خود ول كردن خوب نیست.خداوند گفت: عزراییل، تو دیگر در كارهای من دخالت نكن.عزراییل پایش را از روی سینه ی دومرول برداشت و گفت: بلند شو. اگر بتوانی جان دیگری پیدا كنی كه عوض جان خودت به من بدهی، با تو كاری نخواهم داشت.دومرول پهلوانی تكانی به خود داد و بلند شد روی پای شكسته اش ایستاد و گفت: دیدی عزراییل، چگونه از دستت در رفتم؟ بیا برویم پیش پدر پیرم. او خیلی دوستم دارد، جانش را دریغ نخواهد كرد.دومرول دیوانه سر پیش افتاد و عزراییل پشت سرش، آمدند

پیش پدر پیر دومرول. نام پدرش « دوخاقوجا» بود. وقتی دومرول را با سر و صورت خونین دید، فریاد برآورد و گفت: فرزند، این چه حالی است؟ اسبت كجا مانده؟ این كیست كه چنین چشم بر من می دوزد؟دومرول خم شد و دست پدر پیرش را بوسید و گفت: پدر، ببین چه بر سرم آمده: كفر گفتم و خداوند خوشش نیامد. به عزراییل فرمان داد كه از آسمانهای بلند فرود آید و جانم را بگیرد. عزراییل پا بر سینه ی سفیدم گذاشت و به خرخرم افكند و خواست جانم را بگیرد. اكنون پدر، تو جانت را به عزراییل می دهی كه مرا ول كند و یا می خواهی در عزای من سیاه بپوشی و « وای، فرزند!..» بگویی؟ كدام را می خواهی پدر؟ زودتر بگو كه وقت زیادی نداریم.دوخاقوجا ساكت شد و به فكر فرو رفت. چهل پهلوان دومرول از شكار باز آمده اسب رمیده ی او را دیده بودند كه تك و تنها از راه رسید و دومرول را نیاورد. همه نگران دومرول شده بودند و اكنون می دیدند كه پهلوان شكسته و زخمی پیش پدرش ایستاده است.پدرش آخر به سخن آمد و گفت: ای دومرول، ای جگر گوشه، ای پسر، ای پهلوانی كه در كودكی ات نه گاو نر وحشی را كشتی، تو ستون خانه و زندگی منی! تو نوگل دختران و عروسكان زیباروی منی! من نمی گذارم تو بمیری. این كوههای سیاه بلند كه روبرو ایستاده اند، مال من است، اگر عزراییل می خواهد بگو مال او باشد. من چشمه های سرد سردی دارم، اسبهای گردنفرازی دارم، قطار در قطار شتر دارم، آغلها و طویله هایی دارم پر گوسفند و بز، اگر عزراییل لازم دارد همه مال او باشد. هر چقدر زر و سیم لازم دارد می دهمش، اما فرزند، زندگی شیرین است و جان عزیز، از آنها نمی توانم چشم پوشی كنم.دومرول گفت: پدر، همه چیزت مال خودت باد، من جانت را می خواهم، می دهی یا نه؟دوخاقوجا گفت: فرزند، عزیزتر و مهربانتر از من مادرت را داری. برو پیش او.عزراییل دست به كار شده بود كه جان دومرول را بگیرد. دومرول گفت: دست نگهدار، ناجوانمرد!.. می رویم پیش مادرم.رفتند پیش مادر پیر دومرول.

دومرول دست مادرش را بوسید و گفت: مادر، نمی پرسی كه چرا شكسته شده ام، چرا زخمی شده ام و چه بر سرم آمده؟مادرش ناله كنان گفت: وای فرزندم، چه بلایی بر سرت آمده؟دومرول گفت: مادر، عزراییل سرخ بال از آسمانهای بلند پر كشید و فرود آمد و برسینه ام نشست و بر خرخرم افكند و خواست جانم را بگیرد. از پدرم جانش را خواستم كه عزراییل از من درگذرد، پدرم نداد. اكنون از تو می خواهم، مادر. جانت را به من می بخشی یا می خواهی در عزای من سیاه بپوشی و « وای، فرزند!..» بگویی؟.. مادر، چه می گویی؟مادرش لحظه ای به فكر فرو رفت بعد سر برداشت و گفت: فرزند، ای فرزند، ای نور چشم، ای كه نه ماه در شكمم زندگی كردی، ای كه شیر سفیدم را خوردی، كاش در قلعه های بلند و برجهای دست نیافتنی گرفتار می شدی می آمدم زر و سیم می ریختم و نجاتت می دادم. اما چه كنم كه در جای بدی گیر كرده ای و من پای آمدن ندارم. فرزند، زندگی شیرین است و جان عزیز، از جانم نمی توانم چشم بپوشم. چاره ای ندارم...مادر دومرول نیز جانش را دریغ كرد. دومرول دلتنگ شد. عزراییل پیش آمد كه جانش را بگیرد. دومرول برآشفت و نعره زد: دست نگهدار، ناجوانمرد!.. یك لحظه امان بده، بی مروت!..عزراییل ریشخندكنان گفت: پهلوان، حالا دیگر چه می خواهی؟ دیدی كه هیچ كس بر تو رحم نكرد و جان نداد. هر چه زودتر جان بدهی به خیر و صلاح خودت است.دومرول گفت: می خواهی حسرت به دلم بماند؟عزراییل گفت: حسرت چه كسی؟دومرول گفت: من همسر دارم. دو پسر دارم، امانتند. برویم آنها را به همسرم بسپارم، آنوقت هر چه می خواهی با من بكن.دومرول پیش افتاد و پیش همسر خود رفت.

همسر دومرول دو پسرش را روی زانوانش نشانده شیر به آنها می داد و نوازششان می كرد و بچه ها با مشت به پستانهای پر مادرش می زدند و نفس زنان شیر می خوردند و چشمانشان می خندید.دومرول وارد شد. زنش را دید، پسرانش را نگاه كرد و دلش از شادی و حسرت لبریز شد. زنش تا دومرول را دید، پسرانش را بر زمین نهاد و فریاد برآورد و از گردن دومرول آویخت و گفت: ای دومرول، ای پشت و پناه پهلوان من، این چه حالی است؟ تو كه هیچوقت دلتنگی نمی شناختی، تو كه شكست یادت نمی آید، حالا چرا چنین گرفته و پریشانی؟.. پسرانت را تماشا كن...دومرول به دو پسرش نگاه كرد. بچه ها روی پوست آهو غلت می خوردند و یكدیگر را با چنگ و دندان می گرفتند و می كشیدند و صدا برمی آوردند و چشمانشان از زیادی شادی و خوشی می درخشید.دومرول لحظه ای تماشا كرد. آنوقت به زنش گفت: ای زن، ای همسر شیرینم و ای مادر فرزندانم، بدان كه امروز عزراییل سرخ بال از بلندی آسمانها فرود آمد و ناجوانمردانه روی سینه ام نشست و خواست جان شیرینم را بگیرد. پیش پدر پیرم رفتم، جانش را نداد، پیش مادر پیرم رفتم، جانش را نداد. گفتند: زندگی شیرین است و جان عزیز، نمی توانیم از آنها چشم پوشی كنیم. اكنون، ای زن، ای مادر فرزندانم، آمده ام پسرانم را به تو بسپارم. كوههای سیاه بلندم ییلاقت باد! آبهای سرد سردم نوش جانت باد! اسبهای گردنفراز زیادی در طویله ها دارم، مركبت باد! خانه های پرشكوه زرینم سایه بانت باد! شتران قطار در قطارم باركشت باد! گوسفندان بیشماری در آغل دارم، مركبت باد! ای زن، ای مادر فرزندانم، بعد از من با هر مردی كه چشمت بپسندد و دلت دوست بدارد عروسی كن اما دل فرزندانم را مشكن، پیش تو امانت می گذارم و می روم...عزراییل پیش آمد: دومرول بیحركت ایستاد. ناگهان زن دومرول از جا جست و میان عزراییل و شوهرش سد شده و فریاد زد: ای عزراییل، دست نگهدار!.. هنوز من هستم و نمی گذارم كه شوهرم، پشت و پناهم، پهلوانم بمیرد و جوانی و پهلوانی پسرانش را نبیند.آنوقت رویش را به طرف شوهرش گرفت و گفت: ای دومرول، ای شوهر، ای پدر پهلوان پسرانم، این چه حرفی است كه گفتی؟.. ای كه تا چشم باز كرده ام ترا شناخته ام، ای كه به تودل داده ام و دوستت داشته ام، ای كه با دلی پر از محبت زنت شده ام و با تو خرسند شده ام، خوشبخت شده ام، پس از تو كوههای سرسبزت را چه می كنم؟ قبرستانم باد اگر قدم در آنها بگذارم. پس از تو آبهای سرد سردت را چه می كنم؟ خون باد اگر جرعه ای بیاشامم. پس از تو زر و سیمت را چه می كنم؟ فقط به در كفن خریدن می خورد. پس از تو اسبهای گردنفرازت را چه می كنم؟ تابوتم باد اگر پا در ركابشان بگذارم. پس از تو شوهر را چه می كنم؟ چون مار بزندم اگر شوهر كنم. ای مرد ای پدر پسرانم، جان چه ارزشی دارد كه پدر و مادر پیرت از تو دریغ كردند؟.. آسمان شاهد باشد، زمین شاهد باشد، خداوند شاهد باشد، پهلوانان و زنان و مردان قبیله شاهد باشند، من به رضای دل جانم را به تو بخشیدم!..زن شوهرش را بوسید، پسرانش را بوسید و پیش عزراییل آمد و ساكت و آرام ایستاد. عزراییل خواست جان زن را بگیرد. این دفعه دومرول تكان خورد و نعره زد: ای عزراییل ناجوانمرد، تو چه عجله ای داری كه ما را سیاه بپوشانی؟.. دست نگهدار كه من هنوز حرف دارم.

عزراییل دومرول را چنان غضبناك دید كه جرئت نكرد دست به زن دومرول بزند. یك قدم دور شد و ایستاد.دومرول پهلوان بزرگ و پردل تاب دیدن مرگ همسرش را نداشت. دهن باز كرد و بلند بلند گفت: خداوندا، نمی دانم كیستی، چیستی و در كجایی!.. بیخردان بسیاری در آسمانها پی تو می گردند، در زمین جستجویت می كنند اما هیچ نمی دانند كه تو خود در دل انسانها جا داری. خداوندا، بر سر راهها عمارتها درست خواهم كرد، گرسنگان را سیر خواهم كرد، برهنگان را لباس در تن خواهم كرد، خوشبختی را برای همه خواهم آورد. من زنم را دوست دارم، اگر می خواهی جان هر دومان را بگیر و اگر نمی گیری جان هر دومان را رها كن!..خداوند از سخن دومرول خوشش آمد و به عزراییل فرمان داد: ای عزراییل، این دو همسر صد و چهل سال دیگر زندگی خواهند كرد، تو برو جان پدر و مادر دومرول را بگیر و برگرد.عزراییل بلند شد رفت جان پدر و مادر دومرول را گرفت و برگشت.دومرول همسر و فرزندانش را در آغوش كشید و غرق بوسه شان كرد. همه شاد شدند و آوازهای پهلوانی خواندند و سرودهای خوشبختی سردادند و نعره كشیدند و زن و مرد رقصیدند و اسب تاختند و در این هنگام « دده قورقود»، پیر ریش سفید قوم اوغوز، پیش آمد و در شادی آنها شریك شد و احوال دومرول و همسرش را داستان كرد و ترانه به نام آنها ساخت تا پهلوانان بخوانند و بدانند و درس بیاموزند.

 


  • ارسال نظر (3)
__