__
لیست دوستان :: 14
لیست کلوبها :: 27
  • نام کلوب :اورکات
    نام انگلیسی : orkut
    تاسیس : 19 دی 1383
    18335 عضو ، 699 بحث ، 4 آلبوم ، 30 مقاله ، 5 لینک

    اورکات

  • نام کلوب :گوگل
    نام انگلیسی : google
    تاسیس : 30 دی 1383
    773 عضو ، 31 بحث ، 4 آلبوم ، 2 مقاله

    گوگل

  • نام کلوب :جی میل
    نام انگلیسی : gmailclub
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    1411 عضو ، 28 بحث ، 1 مقاله

    جی میل

  • نام کلوب :hi5
    نام انگلیسی : hi5
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    1165 عضو ، 14 بحث ، 2 آلبوم ، 3 مقاله

    hi5

  • نام کلوب :زندگی شکلاتی
    نام انگلیسی : shokolat_life
    تاسیس : 30 دی 1383
    7208 عضو ، 20 بحث ، 31 آلبوم ، 28 مقاله ، 2 لینک

    زندگی شکلاتی

  • نام کلوب :عشقِ بچَه
    نام انگلیسی : lovebaby
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    1664 عضو ، 155 بحث ، 6 آلبوم

    عشقِ بچَه

چشمهای مزلوم
31 فروردین 84 - 18:35
 امشب باز صدای ترانه؛
باز صدای باد؛
باز صدای تیك تیك ساعت؛
باز صدای سكوت و تنهایی؛
صدای غم كه بر در دل می كوبد؛
وای چه غلغله است اینجا امشب؛
پر از مهمان است اینجا؛
همه و همه مهمان دل من؛
امشب همه غم و اندوه مهمان دل من اند؛
گویی در عالم كسی جز من ندارد غم؛
كه همه غم ها اینجایند و بس.
خسته ام خسته عالم؛
پر از فریادم و فریاد رسی نیست؛
دلم پر از تو هست و تو نیستی؛
غمی به بزرگی كوه روی شونه هام؛
عشقی به وسعت آسمان در دلم؛
اشكی به وسعت دریا در چشمانم؛
ولی من در قفس؛
در قفس تنهایی؛
بیا آزادم كن از این غم محنت بار؛
پر و بالم را بگشای؛ پر كشیدن را یادم ده؛
كوه غم را ویران كن با نگاه پر مهرت؛
نجاتش ده این عاشق دل سوخته را از شب.
هوای گریه دارم؛
ولی نه؛ گریه نمی كنم؛
كه مگر شاید باران خیس و اندوه من؛
تو را در درون دل من تر كند؛
نــــــــــه؛ گریه نمی كنم؛
ولی وای از آن لحظه كه بغض من پاره شود؛
سیل اشك من یاد تو را می برد؛
نـــــــــــــــه؛
یاد تو لذت بخش تر از اشك است.
دو پلك خود را بر روی هم می گذارم؛
یادت همچو تن با من؛
با تو سفر می كنم؛ به گذشته های دور؛
كه چه روزی بود آن روز؛
روز بارانی؛ من و تو در كنار گل؛
من و تو در آغوش هم؛
من و تو در اوج آسمانها؛
ولی نمی دانم كه چه شد آنروز؛
دست غیبی بوسه زد بر دل تو؛
یاد مرا برد از خیالت؛
چه روزی بود آن روز؛
سیل اشك اسمان بر من می زد و من تنها؛
پلك هایم را باز كردم؛
قطره های اشك از چشمانم جاری؛
همه جا تر بود و من گم؛
آری اسمان نبود كه اشك می ریخت؛
بغض شكسته من بود كه بر دامن می ریخت.
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
                                                   دوستت‌دارم‌
 
 
دعا كرد برای آنها كه دوستش ندارند! "
دو روزمانده به پایان جهان‏،
 تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است
.تقویمش  پر شده بود و تنها دو روز،
تنها دوروز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی
 .نزد خدارفت تاروزهای بیشتری از خدابگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سكوت كرد
.جیغ كشیدو جار و جنجال راه انداخت
.خدا سكوت كرد.آسمان و زمین 
را به هم ریخت. خدا سكوت كرد. 
به پروپای فرشته ها و انسان
پیچید‏،خداسكوت كرد. كفر گفت
 و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد. 
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد.
خدا سكوتش را شكست و گفت:عزیزم 
 اما یك روز دیگر هم رفت.
تمام روز را به بد و بیراه و
 جار و جنجال ازدست دادی.
تنها یك روز دیگر باقی است.
بیا و لااقل این یك روز رازندگی كن.
لا به لای هق هقش گفت:اما با یك روز
با یك روز چه كار می توان كرد
خدا گفت:آن كس كه لذت یك روززیستن 
را تجربه كند‏،گویی كه هزار سال زیسته 
است و آنكه امروزش را در نمی یابد‏،
هزار سال هم به كارش نمی آید.
وآنگاه سهم یك روز زندگی را
دردستانش ریخت وگفت:حالا
برو وزندگی كن.
او مات ومبهموت به زندگی نگاه
 كرد كه درگودی دستانش می درخشید.
اما می ترسید حركت كند‏، می ترسید
 راه برود‏ ،می ترسیدزندگی ازلای
 انگشتانش بریزد.قدری ایستاد
بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم‏
 نگه داشتن این زندگی چه فایده ای
 دارد.بگذاراین یك مشت زندگی 
رامصرف كنم.
آن وقت شروع به دویدن كرد
.زندگی را به سر و روی اش پاشید.
زندگی را نوشید و زندگی را بویید
 وچنان به وجد آمد
كه دید می تواند تا ته دنیا بدود .
 می تواند بال بزند.
می تواند پا روی خوشید بگذارد
.می تواند
او در آن یك روز، آسمان خراشی
 بنا نكرد.زمینی رامالك نشد.
مقامی را به دست نیاورد اما
اما در همان یك روز دست بر پوست
 درخت كشید. روی چمن خوابید.
كفش دوزكی را تماشاكرد. سرش را بال
ا گرفت و ابر ها رادید و به آنها كه 
او را نمی شناختند‏ سلام كرد و برای آنها 
كه دوستش نداشتنداز ته دل دعا كرد.
او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و
 سبك شد‏. لذت برد وسرشار شدو بخشید‏
عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.او همان
 یك روززندگی كرد ، اما فرشته ها در تقویم
 خدا نوشتند ‏امروز او درگذشت،كسی كه هزار
 سال زیسته بود!
 عرفان
 

 

 
 
 
تو از کدوم دیاری
که رنگ حادثه داری
نه دشمنی نه یاری
نه خفته نه بیداری
خزان خاطره داری
هوای ابر بهاری
هزار بغض در سینه داری و نمی باری
تو از کدوم زمانی
که جان پاک جهانی
نه حاضری نه غایب
نه سخت و نه آسانی
همیشه آینه داری
اگرچه غرق قباری
همیشه در صفر اما تو پنهانی

تو را چگونه بخوانم؟
تو را چگونه بدانم؟
چگونه دوست بدارم تورا؟
نمیدانم
......


بدان که ...............


علم ابزار می سازد

  • ارسال نظر (3)
لیست توصیفنامه ها
6 آبان 84 - 20:04
شاید آخرش یک روز دیوانه شوم و بروم وسط جالیز بایستم. درست مثل یک مترسک . آری اینطوری شاید دوستی پرنده ها را بخرم یا شاید هم دشمنی شان را! اما نه ؛ من بارها دیده ام پرنده ها روی بازوهای مترسک می نشینند . می دانی چیست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمی ترسند . آری ، فکر خوبیست . شاید یک روز بروم و میان یک دنیا گل بایستم تا دوست گنجشک ها شوم. چه آسوده خاطر و بی تکلف، در فضایی باز و راحت، دستانت را صد و هشتاد درجه می گشایی. حتی می توانی دهانت را نیز باز کنی و نفس های عمیقی بکشی که هیچگاه پیش از این نتوانسته ای . چقدر لذت بخش است . بعد گنجشک ها از راه می رسند. یکی یکی، دوتادوتا و دسته دسته دورت می چرخند. در آغاز کمی می ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ریز ریز می خندند . روی بازوها، دستان و کلاهت می نشینند و پس از مدتی نوک زدن، موهایت را پریشان می کنند. گاه خورشید با نورش می تابد به تو و نشاطت می بخشد. باران غمهایت را می شوید و باد نوازشت می دهد. گل ها به تو می نگرند چونان نگاهبانی نالایق که با دشمنان دوستی می کند. شاید هم در دادگاهشان تو را به جرم خیانت محکوم به مرگ کنند. اما تو فقط به همه لبخند می زنی، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشید و ماه ... آه، به روی همه می خندی. هر روز پیرتر و پیرتر می شوی. لباس هایت پاره تر می شوند و موهایت آشفته تر. خورشید گاه گاهی سربه سرت می گذارد و بی رحمانه می تابد، آفتاب لباس هایت را بی رنگ می کند و تو ناچار می سوزی و می سوزی... ابر می گرید و می بارد، بی مدارا به سر و رویت می کوبد و تو با او بی دریغ می باری و می باری... باد می وزد و موهایت را پریشان می کند و لباس هایت را به رقص وا می دارد و تو بی پروا دست در دست باد می رقصی ... فصل ها را پشت سر می گذاری و پیر می شوی. خورشید و ابر و باد، می تابند و می بارند و می وزند و تو همچنان استوار ایستاده ای و به روی همه لبخند می زنی. می ایستی و می خندی و می ایستی و می خندی، تا روزی محو شوی،هیچ شوی همچنان می ایستی و می خندی و دوستی ات تنها به یاد گنجشک ها می ماند
9 مهر 84 - 03:18
روزی ما دوباره كبوترهایمان را پیدا خواهیم كرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی كه كمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ست روزی كه دیگر درهای خانه را نمی بندند قفل افسانه ای ست و قلب برای زندگی بس است روزی كه معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی روزی كه اهنگ هر حرف زندگی ست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست وجوی قافیه نبرم روزی كه هر لب ترانه یی ست تا كم ترین سرود بوسه باشد.
5 مهر 84 - 01:50
گاهی دلم تنگ می شود برای خودم و سایه ای که ندارم، برای خاطره هایی که فراموش کردم، برای شعر هایی که نخواندم وبرای خواب هایی که ندیدم، دیروقت شده و باز من این سو دلتنگم
__