
لینک های داغ من- مشاهده
- "با لباس جنگی" می خواستم به مهمانی بروم ....
- 3 ساعت پیش
- مشاهده
- تاریخ را توده ها می سازند ...
- 3 ساعت پیش
- مشاهده
- در خواست از دبیرکل سازمان ملل متحد برای سفر به ایران
- 3 ساعت پیش
- مشاهده
- آیا می دانید كه ... ؟
- 3 ساعت پیش
- مشاهده
- اعتصاب خاموش
- 3 ساعت پیش
- مشاهده
- آخیش راحت شدم ...
- 3 ساعت پیش
- مشاهده
- چگونه تفکر صحیح داشته باشیم؟
- 3 ساعت پیش
- مشاهده
- زندگی شما وقتی بهتر می شود که...
- 3 ساعت پیش
- مشاهده
- اطلاعیه مهم مدیر مسئول (حتما بخوانید)
- 15 ساعت پیش


ساقی شرقیdokhtare_mashteghi | |
| خیلی زیباست که یه گل کوچولوی عشق رو تو دلت پرورش بدی... حتی اگه معشوقت اصلا از این عشق خبر نداشته باشه... پازل دل کسی رو به هم ریختن هنر نیست وقتی با تیکه های شکسته دل یه نفر براش یه پازل ساختی هنر کردی | |
| کلوب آی دی | dokhtare_mashteghi ، سن کلوبی : 4 سال و 5 ماه و 9 روز |
| درباره من | گفتگو رو نزن چون چت کردن رو دوست ندارم و
گفتگو رو بستم. اگه سوالی راجع به من داری از خودم بپرس اگه عکس خودت رو پروفایلت نیست پیغام ادد نده. وقتی حرفی رو بزنم پای حرفم می ایستم. گفتگو رو نزن چون چت کردن رو دوست ندارم و
گفتگو رو بستم. اگه سوالی راجع به من داری از خودم بپرس اگه عکس خودت رو پروفایلت نیست پیغام ادد نده. وقتی حرفی رو بزنم پای حرفم می ایستم. |
| وضعیت | زن25 ساله مجرد متولد 12/شهریور/1363 |
| جنسيت | زن |
| سيگار | نميکشم |
| علت عضويت | تماس با آشنايان و دوستان |
| زندگي با | با والدين |
| تحصيلات | ليسانس |
| شغل | کارمند |
| اطلاعات اضافي | آدم رک و راحتی هستم. دلم رو هم به کسی نمیدم. وقت اضافه واسه تلف کردن برای دوستی ندارم. |
| دین | اسلام |
| گرايش سياسي | چپ |
| قد | 165-170 |
| وزن | 50-55 |
| اخلاق و برخورد | شوخ ، جدي ، خشک ، دوستانه ، بد اخلاق ، شلوغ ، تيزهوش |
| مد و ظاهر | متغيير ، جين ، راحت ، کت و شلوار ، معمولي |
| تاریخ عضویت | 4 بهمن 1383 ساعت 13:33 |


تغییرات من

























.jpg)

















15 خرداد 88 - 13:40 |
به نام آنکه دوستی را آفرید. عشق را.رنگ را...... به نام آنکه کلمه را آفرید.و کلمه چه بزرگ بود و چه کوچک شد آن زمان که میخواستم از او بگویم. مدت هاست دچارش هستم.و چه سخت بود بیدلی را ساختن خانه ای در دل.... و این دل بی نهایت چه جای کوچکی بود بدای دل بیتابش. او رفت و من نشناختمش.از تمام میخک های سر هر دیوار آواز غریبش را شنیدم.اما نشناختمش.همانگونه که خودم را و بغض های گاه و بی گاهم را نشناختم. فقط آنقدر او را شناختم که در سایه های افتاده به کلامش به دنبال جای پای خدا بگردم. اینجا هرچه هست جز با صداقت او و کلام و نقش های او حوض بی ماهیست. شاید مزرعی ای باشد با زاغچه ای بر سر آن.زاغچه ای که هیچ کس جدی نگرفتش.... اینجا را هدیه اش میکنم به آنکه برای سبد های پر خوابم سیب آورد. ولی حیف که برای خوردن آن سیب تنها بودم. و چقدر هم تنها................................. |
|












