__
لیست دوستان :: 2
لیست کلوبها :: 61
  • نام کلوب :موفقیت
    نام انگلیسی : success
    تاسیس : 25 دی 1383
    6583 عضو ، 510 بحث ، 5 آلبوم ، 40 مقاله ، 3 لینک ، 1 نظرسنجی

    موفقیت

  • نام کلوب :کاربران فتو شاپ
    نام انگلیسی : photoshops
    تاسیس : 15 اردیبهشت 1385
    219 عضو ، 40 بحث ، 2 مقاله ، 4 لینک

    کاربران فتو شاپ

  • نام کلوب :عرفان خورشید حقیقت
    نام انگلیسی : erfan_khorshid_haghighat
    تاسیس : 20 آذر 1383
    611 عضو ، 172 بحث ، 5 آلبوم ، 2 نظرسنجی

    عرفان خورشید حقیقت

  • نام کلوب :جملات زیبا
    نام انگلیسی : cute
    تاسیس : 23 اردیبهشت 1384
    7140 عضو ، 131 بحث ، 6 آلبوم ، 61 مقاله ، 7 لینک ، 1 نظرسنجی

    جملات زیبا

  • نام کلوب :کتاب خونها
    نام انگلیسی : dostdaran_ketab
    تاسیس : 27 دی 1383
    4261 عضو ، 542 بحث ، 9 آلبوم ، 14 مقاله ، 7 لینک

    کتاب خونها

  • نام کلوب :زن، قدرتمندترین موجو
    نام انگلیسی : womenpower
    تاسیس : 26 آبان 1385
    208 عضو ، 28 بحث ، 3 مقاله

    زن، قدرتمندترین موجو کائنات

زنانی كه با گرگها می دوند
11 تیر 87 - 17:40

 

 

 اگر به جنگل نروی ،هرگز هیچ چیز رخ نخواهد داد و زندگی ات هرگز

 

 آغاز نخواهد شد .

 

آنها گفتند : « بیرون نرو . به جنگل نرو . بیرون نرو . »

 

دختر پرسید : « چرا نروم ؟ چرا امشب نباید به جنگل بروم ؟ »

 

گفتند : « آنجا گرگ بزرگی هست كه آدمهایی مثل تو را می خورد . به

 

جنگل نرو . بیرون نرو . فهمیدی ؟»

 

طبیعتا دختر بیرون رفت . او به هر حال به جنگل رفت . و البته

 

همانطور كه به او هشدار داده بودند ، با گرگ برخورد كرد .

 

دختر گفت: این زندگی من است ، نه قصه ای كودكانه . احمقها ، من

 

 باید به جنگل بروم و با گرگ ملاقات كنم  و گر نه زندگی ام هرگز آغاز

 

نمی شود . »

 

اما گرگی كه دختر با آن برخورد كرد به دام افتاده بود . یك پای گرگ در

 

تله بود . گرگ نالید : « كمكم كن . وای ، كمكم كن ! آی ی ی ی ، آی

 

ی ی ، آی ی ی ی !» او همین طور می نالید : « كمكم كن ! كمكم

 

كن ! اگر كمكم كنی به تو جایزه می دهم .» چون شیوه گرگ در این

 

گونه ماجراها اینطور است .

 

دختر پرسید : از كجا بدانم كه به من صدمه نمی زنی ؟

 

او باید سؤال می كرد ، پس پرسید : از كجا بدانم كه مرا نمی كشی و

 

 استخوانهایم را اینجا نمی گذاری ؟

 

گرگ گفت : چه سؤالی ! تو فقط باید به من اعتماد كنی . و شروع

 

كرد به نالیدن و دوباره زوزه كشیدن .

 

وای ، آ ی ی ی ی ! آ ی ی ی ی ! آ ی ی ی ی !

 

فقط یك سؤال هست ، دختر خوب ، كه ارزش پرسیدن دارد

 

ا و و و و و و و و و

 

آ ی ی ی ی ی ی ی ی

 

و و و و و و و و و و و و و؟

 

دختر گفت : خب امتحان می كنم . بسیار خوب ، بیا ! و تله را باز كرد و

 

گرگ پنجه اش را از آن بیرون كشیده و دختر روی زخم او را با گیاهان و

 

علفهای دارویی مرهم گذاشت .

 

گرگ نفس راحتی كشید و گفت : وای ، متشكرم دختر مهربان .

 

دختر از آنجا كه قصه های منفی زیادی خوانده بود ، گریه كنان گفت :

 

حالا بیا و مرا بكش و بگذار همه این جریان تمام شود .

 

اما نه ، این اتفاق نیفتاد . به جای این كار ، گرگ پنجه اش را روی

 

بازوی او گذاشت .

 

او گفت : من گرگی از زمان و مكان دیگرم . و یكی از مژه های

 

 چشمش را كند و به دختر داد و گفت : از این استفاده كن و خردمند

 

باش . از این به بعد تو می فهمی كه چه كسی خوب است . چه

 

 كسی خوب نیست . فقط از چشم من نگاه كن تا همه چیز را به

 

وضوح بدانی .

 

برای اینكه اجازه دادی من زندگی كنم ،

 

 قول می دهم طوری زندگی كنی

 

كه قبلا هرگز نكرده ای .

 

به خاطر داشته باش ،

 

فقط یك سؤال هست ،

 

دختر خوب ، كه ارزش پرسیدن دارد

 

ا و و و و و و و و 

 

آ ی ی ی ی ی ی ، 

 

و و و و و و و و و و و ؟

 

به این ترتیب دختر به دهكده اش برگشت ، خوشحال از اینكه زنده

 

است . و این بار هر وقت كسی می گفت بیا و با من ازدواج كن یا

 

همان چیزی را بگو كه من می خواهم بگویی و مثل روز تولدت خام

 

بمان ، دختر از مژه گرگ كمك می گرفت و از درون آن نگاه می كرد و

 

انگیزه های آنها را می دید ، طوری كه قبلا ندیده بود .

 

یك بار وقتی قصاب گوشت را وزن می كرد ، دختر از درون مژه گرگ

 

نگاه كرد و دید كه او انگشت شستش را هم با آن وزن كرد ، و دید كه

 

كه خواستگارش دقیقا به هیچ دردی نمی خورد . و به این ترتیب نجات

 

 یافت -البته نه از همه - اما از بسیاری از بدبختیها .

 

اما بالاتر از این ، دختر در این بصیرت جدید نه تنها حقه بازها و ظالمها

 

را می بیند ، بلكه قلبش هم بی نهایت رشد  می كند ، زیرا او با این

 

استعدادی كه گرگ به او بخشیده ، به هر كسی با دید تازه ای نگاه

 

می كند و ارزیابی اش می كند .

 

و او كسانی را دید كه واقعا مهربان بودند . و كنار آنها رفت و جفتش را

 

پیدا كرد و تمام عمر كنارش ماند ، شجاعانی را پیدا كرد و كنار آنها

 

رفت . مؤ منان را شناخت و به آنها پیوست ، پریشانی را در زیر خشم

 

دید و یاد گرفت آرامش كند . عشق را در چشمان شرمگین دید و خود

 

را به آنها رساند . رنج را در لبهای بسته دید و خنده را به آنها را

 

بازگرداند . نیاز را در مرد خاموش دید و با او سخن گفت . ایمان عمیق

 

را در زنی دید كه می گفت هیچ ایمانی ندارد،  و شعله ایمان او را از

 

ایمان خودش روشن كرد .

 

او با مژه گرگش همه چیز را می دید ، همه چیزهای راست ، و همه

 

 چیزهای دروغ ، همه چیزهایی كه علیه زندگی بلند می شد ، و همه

 

چیزهایی كه به طرف زندگی برمی گشت ،

 

 همه چیزها فقط ، تنها به

 

مدد مژه آنی نگریسته می شدند كه

 

قلب را با قلب می سنجد ، نه با

 

ذهن تنها .

 

چنین بود كه او فهمید آنچه پیشینیان می گویند درست است ، و گرگ

 

 خردمندترین موجود است . اگر به دقت گوش كنید ، گرگ در زوزه

 

هایش همیشه مهم ترین سؤال را می پرسد - نه اینكه غذای بعدی

 

كجاست ؟ نه اینكه نبرد بعدی كجاست ؟ نه اینكه رقص بعدی

 

 كجاست ؟ -

 

 اما مهم ترین سؤال

 

برای درون و پشت چیزها ،

 

برای  سنجش ارزش هر چه كه زنده است

 

 او و و و و و و و

 

 آی ی ی ی ی

 

 و و و و و و و و ؟

 

 آ ی ی ی ی 

 

 ووووووووووو 

 

كجاست روح ؟

 

كجاست روح ؟

 

بیرون برو ، به جنگل برو . اگر به جنگل نروی ، هرگز هیچ چیز رخ

 

نخواهد داد و زندگی ات هرگز آغاز نخواهد شد .

 

به جنگل برو ، بیرون برو .

 

به جنگل برو ، بیرون برو .

 

به جنگل برو ، بیرون برو .

 

__