لیست دوستان :: 2
لیست کلوبها :: 61زنانی كه با گرگها می دوند 11 تیر 87 - 17:40 |
اگر به جنگل نروی ،هرگز هیچ چیز رخ نخواهد داد و زندگی ات هرگز
آغاز نخواهد شد .
آنها گفتند : « بیرون نرو . به جنگل نرو . بیرون نرو . »
دختر پرسید : « چرا نروم ؟ چرا امشب نباید به جنگل بروم ؟ »
گفتند : « آنجا گرگ بزرگی هست كه آدمهایی مثل تو را می خورد . بهجنگل نرو . بیرون نرو . فهمیدی ؟»
طبیعتا دختر بیرون رفت . او به هر حال به جنگل رفت . و البته
همانطور كه به او هشدار داده بودند ، با گرگ برخورد كرد .
دختر گفت: این زندگی من است ، نه قصه ای كودكانه . احمقها ، من
باید به جنگل بروم و با گرگ ملاقات كنم و گر نه زندگی ام هرگز آغازنمی شود . »
اما گرگی كه دختر با آن برخورد كرد به دام افتاده بود . یك پای گرگ درتله بود . گرگ نالید : « كمكم كن . وای ، كمكم كن ! آی ی ی ی ، آی
ی ی ، آی ی ی ی !» او همین طور می نالید : « كمكم كن ! كمكمكن ! اگر كمكم كنی به تو جایزه می دهم .» چون شیوه گرگ در اینگونه ماجراها اینطور است .
دختر پرسید : از كجا بدانم كه به من صدمه نمی زنی ؟
او باید سؤال می كرد ، پس پرسید : از كجا بدانم كه مرا نمی كشی و
استخوانهایم را اینجا نمی گذاری ؟
گرگ گفت : چه سؤالی ! تو فقط باید به من اعتماد كنی . و شروع
كرد به نالیدن و دوباره زوزه كشیدن .
وای ، آ ی ی ی ی ! آ ی ی ی ی ! آ ی ی ی ی !
فقط یك سؤال هست ، دختر خوب ، كه ارزش پرسیدن دارد
ا و و و و و و و و و
آ ی ی ی ی ی ی ی ی
و و و و و و و و و و و و و؟
دختر گفت : خب امتحان می كنم . بسیار خوب ، بیا ! و تله را باز كرد وگرگ پنجه اش را از آن بیرون كشیده و دختر روی زخم او را با گیاهان وعلفهای دارویی مرهم گذاشت .
گرگ نفس راحتی كشید و گفت : وای ، متشكرم دختر مهربان .
دختر از آنجا كه قصه های منفی زیادی خوانده بود ، گریه كنان گفت :
حالا بیا و مرا بكش و بگذار همه این جریان تمام شود .
اما نه ، این اتفاق نیفتاد . به جای این كار ، گرگ پنجه اش را روی
بازوی او گذاشت .او گفت : من گرگی از زمان و مكان دیگرم . و یكی از مژه های
چشمش را كند و به دختر داد و گفت : از این استفاده كن و خردمندباش . از این به بعد تو می فهمی كه چه كسی خوب است . چه
كسی خوب نیست . فقط از چشم من نگاه كن تا همه چیز را بهوضوح بدانی .
برای اینكه اجازه دادی من زندگی كنم ،قول می دهم طوری زندگی كنیكه قبلا هرگز نكرده ای .به خاطر داشته باش ،فقط یك سؤال هست ،
دختر خوب ، كه ارزش پرسیدن داردا و و و و و و و و
آ ی ی ی ی ی ی ،و و و و و و و و و و و ؟
به این ترتیب دختر به دهكده اش برگشت ، خوشحال از اینكه زنده
است . و این بار هر وقت كسی می گفت بیا و با من ازدواج كن یاهمان چیزی را بگو كه من می خواهم بگویی و مثل روز تولدت خام
بمان ، دختر از مژه گرگ كمك می گرفت و از درون آن نگاه می كرد وانگیزه های آنها را می دید ، طوری كه قبلا ندیده بود .
یك بار وقتی قصاب گوشت را وزن می كرد ، دختر از درون مژه گرگنگاه كرد و دید كه او انگشت شستش را هم با آن وزن كرد ، و دید كه
كه خواستگارش دقیقا به هیچ دردی نمی خورد . و به این ترتیب نجات
یافت -البته نه از همه - اما از بسیاری از بدبختیها .اما بالاتر از این ، دختر در این بصیرت جدید نه تنها حقه بازها و ظالمهارا می بیند ، بلكه قلبش هم بی نهایت رشد می كند ، زیرا او با این
استعدادی كه گرگ به او بخشیده ، به هر كسی با دید تازه ای نگاه
می كند و ارزیابی اش می كند .
و او كسانی را دید كه واقعا مهربان بودند . و كنار آنها رفت و جفتش را
پیدا كرد و تمام عمر كنارش ماند ، شجاعانی را پیدا كرد و كنار آنها
رفت . مؤ منان را شناخت و به آنها پیوست ، پریشانی را در زیر خشمدید و یاد گرفت آرامش كند . عشق را در چشمان شرمگین دید و خودرا به آنها رساند . رنج را در لبهای بسته دید و خنده را به آنها را
بازگرداند . نیاز را در مرد خاموش دید و با او سخن گفت . ایمان عمیقرا در زنی دید كه می گفت هیچ ایمانی ندارد، و شعله ایمان او را ازایمان خودش روشن كرد .
او با مژه گرگش همه چیز را می دید ، همه چیزهای راست ، و همه
چیزهای دروغ ، همه چیزهایی كه علیه زندگی بلند می شد ، و همه
چیزهایی كه به طرف زندگی برمی گشت ،همه چیزها فقط ، تنها به
مدد مژه آنی نگریسته می شدند كهقلب را با قلب می سنجد ، نه با
ذهن تنها .
چنین بود كه او فهمید آنچه پیشینیان می گویند درست است ، و گرگ
خردمندترین موجود است . اگر به دقت گوش كنید ، گرگ در زوزه
هایش همیشه مهم ترین سؤال را می پرسد - نه اینكه غذای بعدی
كجاست ؟ نه اینكه نبرد بعدی كجاست ؟ نه اینكه رقص بعدی
كجاست ؟ -اما مهم ترین سؤالبرای درون و پشت چیزها ،برای سنجش ارزش هر چه كه زنده استاو و و و و و و وآی ی ی ی ی
و و و و و و و و ؟آ ی ی ی یوووووووووووكجاست روح ؟كجاست روح ؟
بیرون برو ، به جنگل برو . اگر به جنگل نروی ، هرگز هیچ چیز رخ
نخواهد داد و زندگی ات هرگز آغاز نخواهد شد .
به جنگل برو ، بیرون برو .
به جنگل برو ، بیرون برو .
به جنگل برو ، بیرون برو . |













