لیست کلوبها :: 124از چه بنویسم؟ 3 بهمن 86 - 19:07 |
امشب که سقف آبیه اتاق بر سرم سنگینی میکند مانده ام از چه بنویسم؟از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند بنویسم؟یا از تو که همیشه حرفای مرا می خوانی؟از چه بنویسم؟از اسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟از زمین بنویسم یا از زمان یا از نگاهی مهربان؟از خاطراتی که با تو در باران خیس شدند یا از غزل هایی که هیچ وقت سروده نشدند؟از چه بنویسم؟از نامه هایی که هرگز به سویت نفرستادم یا از ترانه هایی که هرگز برایت نخواندم؟از چتری که هرگز زیر آن نایستادم یا از بدرودی که هرگز به زبان نیاوردیم؟من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم.من دلبسته ی درختی هستم که فرصت نشد آسمان را روی آن حک کنیم.من منتظر پنجره یی هستم که عطر تو را دوباره به من نشان بدهد.من دیوانه ی ساقه یی هستم که اولین بار در خواب سپید تو رویید.ای عشق ناگزیر!اگر قرار باشد بنویسم باید در همه ی سطرهای دفترم حضور داشته باشی.نفسهای تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند.من بیقرار حرفای ناب توام.حرفهایی که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی به من خواهی گفت!من از اولین روز آفرینش چشم به راه توام.کی مرا می یابی؟تقدیم به بهترینم |
لیست توصیفنامه ها11 خرداد 87 - 23:17 | |
عزیزی که فرصت بیان احساسات رو به من ندادی، خداحافظ
من دیگه غرق تنهایی شدم که تو می خواستی در آن غرق بشم
می خوام ساده و پاک برای تو و قلب خودم و همه اعتراف کنم،
و مطمئنم این چیزی از ارزشهای من کم نمی کنه و لطمئه ای هم به غرورم نمیزنه
برای یکبار و حتی آخرین بار هم که شده مجبوری احساس منو بخونی، می دونی چرا؟
چون دیگه گوش نمی دی و فقط چیزی رو می خواهی که خودت می خواهی ببینی یا بشنوی
می دونی وقتی كسی داره غرق می شه، دیگه نمیگه سلام
فقط کمک می خواد، ولی كار من دیگه از کمک خواستن گذشته
می خوام برای آخرین بار بگم: که من برای نابود نشدن عشق و احساسم همه ی تلاشمو کردم
درست تو لحظه ی اوج، درست تو اون بالا بالاها، که فكر میکردم دستت توی دست منه
ولی افسوس که تو خیلی وقت بود دستت رو از دست من جدا کرده بودی،
و من چه دیر فهمیدم، که تنها درون گود وایستادم و دارم برای چیزی می جنگم،
كه اون خیلی وقته مال من نیست
من توی وجود تو، یه ذره از وجود خدا، یا حتی یه تکه از وجود خودمو پیدا کرده بودم
تو اون شاهزاده ای نبودی که من توی قصه هام ازش یه بت ساخته بودم
تو حتی اون چیزی که خودت رو نشون میدادی، هم نبودی
برای من دیگه اسم تو یا هویت تو مهم نیست
برای من اون عشق و احساسی که توی وجود تو پیدا کردم، عزیز و دوست داشتنیه
واسه همین هم تا ابد دوستت خواهم داشت
فقط بدون، همیشه خواستم پُر بشی از من
تو عمیق تر از اونی بودی که احساس من بتونه تو رو پر کنه
و هر چی تلاش کردم، دیدم تمام وجودت خالیه، آره! از من خالیه
آخه من چقدر هستم که بتونم عظمت وجود تو رو پر کنم
به جای اینکه من پُرت کنم، غرق اعماق وجود تو شدم و نابود شدم
آره! توی وجود تو گم شدم
و كسی به من فرصت کمک خواستن هم نداد
همیشه از خدا می خواستم که یه عشق واقعی رو بهم بده،
اون عشق رو بهم داد، گرچه خیلی زود هم ازم گرفت
ولی هر چه بیشتر میگذره به حقیقی بودن اون عشق مطمئن تر میشم
حتی نبودن تو توی این مدت نتونست ذره ای از احساس من کم کنه،
چه بسا هر لحظه قدرتش رو توی قلبم بیشتر از پیش احساس می کنم
دلم می خواد برات آرزو کنم که یه روزی عاشق بشی،
ولی برات آرزوی قشنگتری می کنم
اینکه اگر عاشق شدی هیچ وقت دلت نشکنه و در کنار عشقت طعم خوشبختی واقعی رو بچشی
آرزوی یه عاشق برای معشوقش چیزی غیر از این نمی تونه باشه
دیگه حتی نمی خوام فکر کنم که احساس واقعی تو چی بود؟
دیگه دنبال مقصر هم نمی گردم.. دنبال برنده و بازنده هم نیستم
اگه برنده و بازنده ای هم باشه.. اون برنده تویی
تو بردی... آره! فقط تو بردی
ولی من خوشحالم که به تو باختم
|
9 اسفند 86 - 13:44 | |
رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان
گفتا که زغیر دوست بربند زبان
گفتم که غذا گفت همین خون جگر
گفتم پرهیز گفت از هردوجهان |
9 اسفند 86 - 13:41 | |
نوایی تازه
شنیدم مصرعی شیوا، كه شیرین بود مضمونش
« منم مجنون آن لیلا كه صد لیلاست مجنونش»
به خود گفتم تو هم مجنون یك لیلای زیبایی
كه جان داروی عمر توست در لبهای میگونش
بر آر از سینه جان شعر شورانگیز دلخواهی
مگر آن ماه را سازی بدین افسان افسونش!
نوایی تازه از ساز محبت، در جهان سركن،
كزین آوا بیاسایی ز گردشهای گردونش.
به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ دیگر زن
كه خود آگاهی از نیرنگ دوران و شبیخونش.
ز عشق آغاز كن، تا نقش گردون را بگردانی،
كه تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش،
به مهر آویز و جان را روشنایی ده كه این آیین
همه شادی است فرمانش، همه یاری است قانونش
غم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افكند
كه غمهای دگر را كرد از این خانه بیرونش!
غرور حسنش از ره میبرد، ای دل صبوری كن!
به خود باز آورد بار دگر شعر فریدونش.
moshiri |














