__
لیست دوستان برای دوستان مقدور می باشد.
لیست کلوب ها برای دوستان مقدور می باشد.
زیباترین نامه های عاشقانه بزرگان جهان
24 آبان 87 - 21:02
نامه ی نیما به عالیه

نیما یوشیج "علی اسفندیاری" رو همه می شناسید


*****

بانو،بانوی بخشنده ی بی نیاز من!

این قناعت تو دل مرا عجب می شکند...
این چیزی نخواستنت و با هر چه که هست ساختنت...
این چشم و دست و زبان توقع نداشتنت و به آن سوی پرچین ها نگاه نکردنت...
کاش کاری می فرمودی دشوار و ناممکن،که من به خاطر تو سهل و ممکنش می کردم...
کاش چیزی می خواستی مطلقا نایاب که من به خاطر تو آن را به دنیا ی یافته ها می آوردم...
کاش می توانستنم هم چون خوب ترین دلقکان جهان تو را سخت و طولانی و عمیق بخندانم...
کاش می توانستم هم چون مهربان ترین مادران رد اشک را از گونه هایت بزدایم....
کاش نامه یی بودم ، حتی یک بار با خوب ترین اخبا...
کاش بالشی بودم ، نرم، برای لحظه های سنگین خستگی هایت...
کاش ای کاش اشاره ای داشتی، امری داشتی،نیازی داشتی،رویای دور و درازی داشتی...

آه که این قناعت تو دل مرا عجب می شکند....
*
جک لندن


آنای عزیزم

آیا من گفتم كه می توان انسان ها را در گروه هایی طبقه بندی كرد؟ خب اگر من هم گفته باشم بگذار آن را اصلاح كنم. این گفته در مورد همه انسان ها صدق نمی كند. تو را از خاطر برده بودم برای تو نمی توانم جایگاهی در این طبقه بندی پیدا كنم. تو را نمی توانم درك كنم. ممكن است لاف بزنم كه از هر ده نفر، در شرایط خاص. می توانم واكنش نه نفر را پیش بینی كنم یا اینكه از هر ده نفر از روی گفتارها و رفتارها تپش قلب نه نفر را تشخیص دهم. اما به دهمین نفر كه می رسم ناامید می شوم. فهم واكنش و احساس او فراتر از توان من است. تو آن نفر دهم هستی.

آیا هرگز دو روح گنگ، ناهمگون تر از ما به هم پیوند خورده اند؟! البته شاید احساس كنیم نقاط مشتركی داریم. اغلب چنین احساسی داری و هنگامی كه نقطه مشتركی با هم نداریم باز هم یكدیگر را می فهمیم و در عین حال زبان مشتركی نداریم. كلمات مناسب به ذهن ما نمی رسد و زبان ما نامعلوم است. خدا حتما به لال بازی ما می خندد...

تنها پرتو عقلی كه در كل این ماجرا دیده می شود این است كه هر دوی ما طبعی عالی داریم. اینقدر عالی كه همدیگر را درك كنیم. آری، اغلب همدیگر را درك می كنیم اما بسیار مبهم و تاریك. ماند ارواح كه هرگاه در وجودشان شك كنیم، پیش چشم ما مایان می وند و حقیقت خود را بر ما نمایان می سازند. با این وجود خودم به آنچه گفتم اعتقاد ندارم (!) چرا كه تو همان دهمین نفری كه نمی توانم حركات یا احساساتش را پیش بینی كنم.

آیا نامفهوم حرف می زنم؟ نمی دانم. به گمانم كه این طور است. نمی توانم آن زبان مشترك را پیدا كنم. آری ما طبیعتا عالی هستیم. این همان چیزی است كه ارتباط ما را اصولا امكان پذیر ساخته است. در هر دوی ما جرقه ای از حقایق جهانی وجود دارد كه ما را به سوی هم می كشاند با این وجود بسیار با هم فرق داریم.

می پرسی چرا وقتی به شوق می آیی به تو لبخند می زنم؟ این لبخند قابل چشم پوشی است... نه؟ بیشتر از سر حسادت لبخند می زنم. من بیست و پنج سال امیالم را سركوب كرده ام. یاد گرفته ام به شوق نیایم و این درسی است كه به سختی فراموش می شود. دارم این درس را فراموش می كنم اما این كار به كندی صورت می گیرد. خیلی كه خوشبین باشم فكر نمی كنم تا دم مرگ تمام یا قسمت اعظم آن را به فراموشی بسپارم.

اكنون كه در حال آموختم درس جدیدی هستم، می توانم به خاطر چیزهای كوچك به وجد بیایم اما به خاطر آنچه از من است و چیزهای پنهانی كه فقط و فقط مال من است نمی توانم به شوق بیایم، می توانم. آیا می توانم منظورم را به طور قابل فهم بیان كنم؟ آیا صدای مرا می شونی؟ گمان نمب كنم. بعضی آدم ها خودنما هستند. من سرآمد آنها هستم.

جك
اوكلئو، 3 آوریل 1901
 
*
نامه توماس آتوی به باری
توماس آتوی، شاعر انگلیسی، این نامه را در خلال سال های 1678 و 1688 به خانم باری، بازگر تئاتر، نوشته است. باری در نمایشنامه های آتوی ایفای نقش می كرد اما توجهی به عشق واقعی او نداشت. آتوی در سن سی و چهار سالگی در فقر و تنگدستی و حسرت این عشق نافرجام از دنیا رفت.
اگر می توانستم تو را ببینم و قلبم به تپش نیفتد یا از دوری و فراقت درد نكشم، دیگری نیازی نبود تا از تو پوزش بخواهم كه این گونه تجدید پیمان می كنم و می گویم كه تو را بیش از سلامتی و خوشبختی در این دنیا و پس از آن دوست دارم.

هر كاری كه می كنی بر افسون و زیباییت در چشم من می افزاید و گرچه هفت سال ملال آور در آرزوی وصل تو سختی كشیده ام و ناامیدانه در آتش حسد و حسرت سوخته ام، اما هر دقیقه كه تو را می بینم باز هم مهر و افسون تازه ای در تو می یابم. بنگر كه چقدر دوستت دارم و به خاطر تو چگونه حاضرم كه دست به هر كار خطیری بزنم یا از هر موهبت چشم بپوشم.

اگر از آن من نباشی سیه روز می شوم. تنها دانستن اینكه كی زمان خوشبختی من فرا می رسد می تواند سال های آتی عمر مرا قابل تحمل سازد. یكی دو كلام آرام بخش به من بگو. در غیر این صورت دیگر هرگز به من نگاه نكن زیرا نمی توانم امتناع سرد تو را در پی نگاه گرمت تحمل كنم.

در این لحظه دلم برایت پر می زند و اگر نتوانم به تو برسم آرزو می كنم تا وقتی كه دیگر هرگز نتوانم شكایتی بكنم همچنان مشتاق و پردرد بمانم
*
 
لودیگ فون بتهوون به زنی ناشناس !!!!
لودیك فون بتهوون (1827 - 1770) یكی از مشهورترین و اسرارآمیزترین آهنگ سازان تاریخ در سن 57 سالگی در گذشت و رازی بزرگ را با خود به جهان دیگر برد. پس از مرگ وی نامه ای عاشقانه در وسایلش پیدا شد. این نامه خطاب به زنی ناشناس نوشته شده است كه بتهوون او را تنها با لقب "محبوب ابدی" خطاب كرده است.
شاید جهانیان هرگز نتوانند این زن اسرارآمیز را بشناسند یا موقعیت و شرایط رابطه عاشقانه این زن و بتهوون را دریابند.
نامه بتهوون تنها چیزی است كه از عشق او به جا مانده است. عشقی كه به اندازه موسیقی اش پر احساس بوده است، همان موسیقی پر احساسی كه بتهوون را پرآوازه كرد. آثاری مانند "سونات مهتاب" علاوه بر بسیاری از سمفونی های او به وضوح داستان غم انگیز رابطه ای را نشان می دهد كه هیچگاه آشكار نشد.


فرشته من، تمام هستی و وجودم، جان جانانم. امروز تنها چند كلمه، آن هم با مداد برایم نوشته بودی كه تا قبل از فردا وضعیت جا و مكان تو مشخص نمی شود. چه اتلاف وقت بیهوده ای! چرا باید این غم و اندوه عمیق وجود داشته باشد؟ آیا عشق ما نمی تواند بدون اینكه قربانی بگیرد ادامه پیدا كند؟ بدون اینكه همه چیزمان را بگیرد؟ آیا می توانی این وضع را عوض كنی - اینكه من تماما به تو تعلق ندارم و تو هم نمی توانی تمام و كمال از آن من باشی؟
چه شگفت انگیز است! به زیبایی طبیعت كه همان عشق راستین است. بنگر تا به آرامش برسی، عشق هست و نیست تو را طلب می كند و به راستی حق با اوست. حكایت عشق من و تو نیز از این قرار است. اگر به وصال كمال برسیم، دیگر از عذاب فراق آزرده نخواهیم شد.
بگذار برای لحظه ای از دنیا و مافیها رها شده و به خودمان بپردازیم. بی گمان یكدیگر را خواهیم دید. از این گذشته نمی توانیم آنچه را كه در این چند روز در مورد زندگی ام پی برده ام در نامه بنویسم. اگر در كنارم بودی هیچ گاه چنین افكاری به سراغم نمی آمد. حرف های بسیاری در دل دارم كه باید تو بگویم.
آه لحظه هایی هست كه حس می كنم سخن گفتن كافی نیست. شاد باش - ای تنها گنج واقعی من بمان - ای همه هستی من!
بدون شك خدایان آرامشی به ما ارزانتی خواهند داشت كه بهترین هدیه است.

ارادتمند تو، لودویگ
6 جولای 1806
 
*
 
نامه عاشقانه شكسپیر به همسرش

ویلیام شکسپیر از بزرگترین درام نویسان انگلستان بود که آثار دوران نخستین حیاتش چندان قابل توجه نبود ولی چون به مرحله استادی و تکامل رسید به خلق آثار جاویدانی توفیق یافت البته بیشتر داستانهائی که این دارم نویس خلق کرده قبلاً به صورت نیمه تاریخ یا قصه و افسانه* به رشته تحریر درآمده بود از جمله نمایشنامه هاملت 6 سال پیش از اینکه شکسپیر آن را به رشته تحریر و بر روی صحنه نمایش بیاورد در لندن به معرض نمایش گذاشته شد و نویسنده*اش فرانسوادوبلفورست یا ساکسوگراماتیسلامح بود البته چون آن نمایشنامه که تحت عنوان سرگذشت*های غم*انگیز بود در دست نیست تا بتوان میزان و نحوه اقتباس شکسپیر را تعیین کرد.

وقتی كه خاطرات گذشته در دل خاموشم بیدار می شوند بیاد آرزوهای در خاك رفته. اه سوزان از دل بر می شكم و غم های كهن روزگاران از كف رفته را در روح خود زنده می كنم.
با دیدگان اشكبار یاد از عزیزانی می كنم كه دیری است اسیر شب جاودان مرگ شده اند.
یاد از غم عشق های در خاك رفته و یاران فراموش شده می كنم. رنج های كهن دوباره در دلم بیدار می شوند. افسرده و ناامید بدبختی های گذشته را یكایك از نظر می گذانم و بر مجموعه غم انگیز اشك هایی كه ریخته ام می نگرم. و دوباره چنان كه گویی وام سنگین اشك هایم را نپرداخته ام دست به گریه می زنم. اما ای محبوب عزیز من اگر در این میان یاد تو كنم غم از دل یكسره بیرون می رود. زیرا حس می كنم كه در زندگی هیچ چیز را از دست نداده ام.
بارها سپیده درخشان بامدادی را دیده ام كه با نگاهی نوازشگر بر قله كوهساران می نگریست.
گاه با لب های زرین خود بر چمن های سرسبز بوسه می زند و گاه با جادوی آسمانی خویش آب های خفته را به رنگ طلایی در می آورد.
بارها نیز دیده ام كه ابرهای تیره چهره فروزان خورشید آسمان را فرو پوشیدند. مهر درخشان را واداشتند تا از فرط شرم چهره از زمین افسرده بپوشاند و رو در افق مغرب كشد.
خورشید عشق من نیز چون بامدادی كوتاه در زندگی من درخشید و پیشانی مرا با فروغ دلپذیر خود روشن كرد. اما افسوس. دوران این تابندگی كوتاه بود زیرا ابری تبره روی خورشید را فرا گرفت. با این همه در عشق من خللی وارد نشد زیرا می دانستم كه تابندگی خورشید های آسمان پایندگی ندارد.

*
نادر ابراهیمی:
در روزگار ما شاید کم تر نویسنده ای صاحب نام به اندازه ی ابراهیمی اثر آفرین بتوان یافت.بیش از صد اثر داستانی و نقد و تحلیل و مباحث داستان نویسی و فیلم نامه و ...از وی به چاپ رسیده است.
نخستین کتاب ابراهیمی در سال 1341 با نام خانه ای برای شب منتشر شد.پس از آن مصبابا و رویای گاجرات (1343) ،غزل داستان های سال های بد،مردی در تبعید ابدی،سه دیدار، افسانه ی باران،رمان آتش بدون دود،تضاد های درونی،رونوشت بدون اصل،مکان های عمومی،اجازه هست آقای برشت،بارر دیگر شهری که دوست می داشتم،یک عاشقانه ی آرام،انسان جنایت احتمال،ابوالشاغل و .... را به چاپ رسانده است.
عزیز من!
روزگاری است که حتی جوان های عاشق نیز قدر مهتاب را نمی دانند. این ما هستیم که در چنین روزگار دشواری باید نگهبان اعتبار شب های شفاف و پرشکوه،کهکشان شیری و شهاب های فروزنده باشیم...
شاید بگویی:در زمانه یی چنین چگونه میتوان به گزمه رفتن در پرتو ماه پر اندیشید؟و شاید نگویی،چرا که پاسخ این پرسش ها را بار ها و بارها از من شنیده ای و باز خواهی شنید.


آن که هرگز نان به اندوه نخورد
و شب را به زاری سپری نساخت
شما را ای نیروهای آسمانی
هرگز،هرگز نخواهد شناخت
گوته
اگر فرصتی پیش بیاید-که البته باید بیاید-و باز هم شبی مثل آن شب های عطر آگین رود بارک که سرشار است از موسیقی ابدی و پر خروش سرداب رود، در جاده های خلوت خاکی قدم بزنیم دست در دست هم،دوش به دوش هم ،باز هم به تو خواهم گفت:گوش کن!گوش کن بانوی من!در آن ارتفاع، کسی هست که ما را صدا می زند...
و تو می گویی:این فقط موسیقی نامیرای افلاک است...
 
*
 
فرانتس لیست (86 - 1811) نابغه خردسال مجارستانی بدل به یكی از نام آورترین آهنگسازان قرن نوزده گردید. در سن شش سالگی استعداد استثنایی خود را در موسیقی به نمایش گذاشت. اولین كنسرت خود را در سن نه سالگی اجرا كرد و یازده ساله بود كه اولین پیس پیانوی خود را نوشت و آن را در حضور برخی از معروف ترین موسیقی دانان اروپا اجرا كرد. وی پاریس را با اجراهای استادانه خود یكباره مسخّر كرد. طی سالهای اقامت در پاریس با كنتس زیبا و جوان، ملاقات كرد كه در آن هنگام تازه از همسرش جدا شده بود. كنتس با دیدن لیست دیوانه وار عاشق او شد و در نهایت با وی ازدواج كرد.

او در زندگی دو عشق بزرگ داشت : كنتس مری دگول و پرنسس كارولین سین وینگنشتاین آثاری همچون سونات پیانو در سل ماژور و سمفونی دانته، او را یكی از مشهورترین آهنگسازان دوران خود ساخت. وی مردی با احساسات و اعتقادات شدید مذهبی بود و در كسوت روحانیت در سن هفتاد و چهار سالگی در بایروت باواریا با زندگی وداع كرد.

قلب من سرشار از احساس و شادی است! نمی دانم چه لطافت طبع آسمانی، چه لذت بی نهایتی در آن نفوذ كرده است كه وجودم را به آتش می كشد. گویی تاكنون عاشق نبوده ام! به من بگو این آشفتگی عجیب، این نمونه بیان نشدنی شادی و شعف، این لرزش های الهی عشق از كجا می آیند؟ آه، خواهر، فرشته، زن، ماری سرچشمه تمام اینها خود تو هستی! اینها مسلما چیزی جز پرتویی ملایم از روح آتشین تو نیست با اینكه قطره اشكی پنهان و غم بار است كه كه مدت هاست در سینه من جاگذشته ای.

خدایا! خدایا! به ما رحم كن و هرگز ما ار از هم جدا نكن! چه می گویم؟ ایمان ضعیفم را ببخش. تو هرگز ما را از هم جدا نمی كنی. خداوند! تو جز رحمت برای ما چیزی نمی فرستی... نه، نه، بیهوده نیست كه روح و جسم ما برانگیخته شده و با كلام تو ابدی می شود. كلام تو كه در ژرفای وجود ما فریاد بر می آورد پدر، پدر... دست ما را بگیر و قلب شكسته ما را به پناهگاه امن خود ببر. آه، تو را شكر می گوییم و برای هر آنچه به ما داده ای و پس از این به ما عطا خواهی كرد تو را ستایش می كنیم.
آمین. آمین.
*
ماری! ماری!
بگذار این نام را صد بار بلكه هزاران بار تكرار كنم،
سه روز است كه این نام در درونم خانه كرده
بر من چیره گشته
و وجودم را به آتش كشیده است.
من به تو نامه نمی نویسم.
چرا كه درست در كنار تو هستم.
تو را میبینم.
صدایت را می شنوم...
ابدیت در آغوش توست و بهشت و دوزخ نیز
همه چیز در درون توست و در تو صد چندان شده...
آه، بگذار در هذیان خویش خوش باشم.
دیگر این جهان تنگ پست محتاط كفاف مرا نمی دهد.
باید باده زندگی را تا به آخر سر كشیم.
عشق هامان، غصه هامان و هر آنچه كه هست...
آه، باور داری كه من توان از خود گذشتگی،
پاكی شكیبای و پرهیزگاری را دارم؟
بگذار از این قصه بگذریم
بر توست كه جویا شوی و تصمیم بگیری
تا آنگونه كه صلاح می دانی مرا برهانی.
بگذار دیوانه و مدهوش بمانم.
زیرا تو نیستی كه به من یاری رسانی.
دریغا...
كاش اكنون می شد با تو سخن بگویم.
ای كاش می شد!
ای كاش!!!

 
 
 
 

لیست توصیفنامه ها برای دوستان مقدور می باشد.
__