__
لیست دوستان برای دوستان مقدور می باشد.
لیست کلوبها :: 249
  • نام کلوب :انگلستان
    نام انگلیسی : avril
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    495 عضو ، 45 بحث ، 3 آلبوم ، 10 مقاله ، 5 لینک ، 1 نظرسنجی

    انگلستان

  • نام کلوب :بروبچ هوا فضا
    نام انگلیسی : aerospacelovers
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    1398 عضو ، 119 بحث ، 45 آلبوم ، 38 مقاله ، 43 لینک ، 1 نظرسنجی

    بروبچ هوا فضا

  • نام کلوب :مهندسی مکانیک
    نام انگلیسی : mechanical_eng
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    1482 عضو ، 253 بحث ، 6 آلبوم ، 1 مقاله ، 12 لینک

    مهندسی مکانیک

  • نام کلوب :مهندسی فناوری اطلاعات
    نام انگلیسی : it_engeneering
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    1659 عضو ، 180 بحث ، 34 مقاله ، 14 لینک ، 1 نظرسنجی

    مهندسی فناوری اطلاعات IT

  • نام کلوب :عاشقان اتومبیل
    نام انگلیسی : khoodro
    تاسیس : 30 دی 1383
    1718 عضو ، 283 بحث ، 11 آلبوم ، 3 مقاله ، 4 لینک ، 1 نظرسنجی

    عاشقان اتومبیل

  • نام کلوب :انجمن مهندسین مکانیک
    نام انگلیسی : ims
    تاسیس : 20 دی 1383
    2572 عضو ، 77 بحث ، 5 آلبوم ، 32 مقاله ، 36 لینک

    انجمن مهندسین مکانیک ایران

لیست توصیفنامه ها
7 بهمن 86 - 23:53
پیش از این‏ها فکر می‏کردم خدا خانه‏ای دارد کنار ابرها مثل قصر پادشاه قصه‏ها خشتی از الماس و خشتی از طلا پایه‏های برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه، برق کوچکی از تاج او هرستاره، پولکی از تاج او اطلس پیراهن او، آسمان نقش روی دامن او، کهکشان رعد و برق شب، طنین خنده‏اش سیل و طوفان، نعره‏ی توفنده‏اش دکمه‏ی پیراهن او، آفتاب برق تیغ و خنجر او، ماهتاب هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از این‏ها خاطرم دلگیر بود ازخدا، در ذهنم این تصویر بود آن خدا بی‏رحم بود و خشمگین خانه‏اش در آسمان، دور از زمین بود، اما در میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هرچه می‏پرسیدم، از خود، از خدا از زمین، از آسمان، از ابرها زود می‏گفتند این کار خداست پرس‏وجو از کار او کاری خطاست هرچه می‏پرسی، جوابش آتش است آب اگر خوردی، عذابش آتش است تا ببندی چشم، کورت می‏کند تا شدی نزدیک دورت می‏کند کج گشودی دست، سنگت می‏کند کج نهادی پای، لنگت می‏کند تا خطا کردی، عذابت می‏کند در میان آتش آبت می‏کند... با همین قصه، دلم مشغول بود خواب‏هایم، خواب دیو وغول بود خواب می‏دیدم که غرق آتشم در دهان شعله‏های سرکشم در دهان اژدهایی خشمگین بر سرم باران گرز آتشین محو میشد نعره‏هایم، بی‏صدا در طنین خنده‏ی خشم خدا... نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هرچه می‏کردم، همه از ترس بود مثل بر کردن یک درس بود مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه تلخ، مثل خنده‏ایی بی‏حوصله سخت، مثل حل صدها مسئله مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر در میان راه، در یک روستا خانه‏ای دیدیم، خوب آشنا زود پرسیدم: پدر این جا کجاست؟ گفت: این جا خانه‏ی خوب خداست! گفت: این جا می‏شود یک لحظه ماند گوشه‏ای خلوت، نماز ساده خواند با وضویی، دست و رویی تازه کرد با دل خود، گفت و گویی تازه کرد گفتمش: پس آن خدای خشمگین خانه‏اش این جاست؟ این جا، در زمین؟ گفت: آری خانه‏ی او بی‏ریاست فرش‏هایش از گلیم و بوریاست مهربان و ساده و بی‏کینه است مثل نوری در دل آیینه است عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی خشم، نامی از نشانی‏های اوست حالتی از مهربانی‏های اوست قهر او از آشتی شیرین‏تر است مثل قهر مهربان مادر است دوستی را دوست، معنی می‏دهد قهر ما با دوست، معنی می‏دهد هیچ کس با دشمن خود قهر نیست قهری او هم نشان دوستی است... تازه فهمیدم خدایم، این خداست این خدای مهربان و آشنا است دوستی، از من به من نزدیک‏تر از رگ گردن به من نزدیک‏تر آن خدا را پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد آن خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی، نقش روی آب بود می‏توانم بعد از این، با این خدا دوست باشم، دوست، پاک و بی‏ریا می‏توان با این خدا پرواز کرد سفره‏ی دل را برایش باز کرد می‏توان درباره‏ی گل حرف زد صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد چکه چکه مثل باران راز گفت با دو قطره صد هزاران راز گفت می‏توان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد می‏توان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند می‏توان مثل علف‏ها حرف زد با زبان بی‏الفبا حرف زد می‏توان درباره‏ی هر چیز گفت می‏توان شعری خیال انگیز گفت مثل این شعر روان و آشنا
7 بهمن 86 - 22:48
من اگر برخیزم، تو اگر برخیزى، هـمه برمى‌خیزند؛ من اگر بنشینم، تو اگر بنشینـى، چه كسى بزخیزد؟ چه كسى با دشمن بستیزد؟ چه كسى پنجه در پنجه ء هر دشمنِ دون آویزد؟!!!
7 بهمن 86 - 21:49
آری،آری، جان خود در تیر کرد آرش برف میبارد برف میبارد به روی خار و خارا سنگ آنک،آنک ،کلبه ای روشن در کناره شعله آتش قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز گفته بودم زندگی زیباست" گفته ونا گفته،ای بس نکته ها کاین جاست آسمان باز آقتاب زر باغهای گل دشتهای بی در و پیکر آمدن ، رفتن ،دویدن در غم انسان نشستن پا به پای شادمانیهای مردم ،پای کوبیدن کار کردن،کار کردن آرمیدن آری ،آری ،زندگی زیباست زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست گر بیفروزیش،رقص شعله اش در هر کران پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست زندگانی شعله میخواهد صدا در داد عمو نوروز شعله ها را هیمه باید روشنی افروز" کودکانم ،داستان ما ز آرش بود او به جان خدمتگذار باغ آتش بود روزگاری بود روزگار تلخ و تاری بود بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره دشمنان بر جان ما چیره ترس بود وبالهای مرگ کس نمی جنبید ،چون بر شاخه ،برگ از برگ سنگر آزادگان خاموش خیمه گاه دشمنان پر جوش انجمنها کرد دشمن رایزنها گرد هم آورد دشمن تا به تدبیری که در نا پاک دل دارند هم به دست ما شکست ما بر اندیشند نازک اندیشانشان، بی شرم که مباداشان دگر ، روز بهی در چشم، یافتند آخر فسونی را که می جستند ... چشمها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو می کرد وین خبر را هر دهانی زیر گوشی باز گو می کرد آخرین فرمان آخرین تحقیر مرز را تیری می دهد سامان گر به نزدیکی فرودآید خانه هامان تنگ آرزوهامان کور ور بپرد دور تا کجا؟ تا چند؟ آه ! ... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان؟ هر دهانی این خبر را باز گو می کرد چشمها، بی گفتگویی ،هر طرف را جستجو میکرد لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر کودکان بر بام دختران بنشسته بر روزن مادران غمگین کنار در کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته خلق چون بحری برآشفته به جوش آمد خروشان شد به موج افتاد برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد "منم آرش " چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن "منم آرش، سپاهی مرد آزاده به تنها تیرو ترکش، آزمون تلختان را اینک آماده کمانداری، کمانگیرم شهاب تیز رو تیرم مرا تیر است آتش پر مرا باد است فرمانبر ولیکن چاره امروز، زورو پهلوانی نیست رهایی با تن وپولادو نیروی جوانی نیست پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد به آهنگی دگر، گفتار دیگر کرد "درود، ای واپسین صبح،ای سحر بدرووود که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بووود به صبح راستین سوگند به پنهان آفتاب مهربارپاک بین سوگند که آرش جان خود در تیر خواهد کرد پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند درنگ آورد و یکدم شد به لب خاموش نفس در سینه ها بی تاب میزد جوش زمین خاموش بود و آسمان خاموش تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش به یال کوهها لغزید کم کم پنجه خورشید هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید نظر افکند آرش سوی شهرآرام کودکان بر بام دختران بنشسته بر روزن مادران غمگین کنار در مردها در راه دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز راه وا کردند کودکان از بامها او را صدا کردند مادران او را دعا کردند پیر مردان چشم گردانند آرش،اماهمچنان خاموش از شکاف دامن البرز بالا رفت وز پی او پرده های اشک پی در پی فرو ریخت ... شامگاهان راه جویانی که می جستند ،آرش را به روی قله ها ، پی گیر باز گردیدند بی نشان از پیکر آرش با کمان و ترکشی بی تیر ... آری آری ،جان خود در تیر کرد آرش کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش تیر آرش را سوارانی که می جستند بر جیحون به دیگر نیمروز از پی آن روز بر تناور ساق گردویی فرو دیدند و آنجاراازآن پس مرز ایرانشهرو توران باز نامیدند ... آفتاب وماه را در گشت سالها بگذشت در تمام پهنه البرز وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید وندرون دره های برف آلودی که می دانید رهگذرهایی که شب در راه می مانند نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند با دهان سنگهای کوه ،آرش می دهد پاسخ می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها ، آگاه می دهد امید می نماید راه
__