لیست کلوبها :: 249
لیست توصیفنامه ها7 بهمن 86 - 23:53 | |
پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانهای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصهها
خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایههای برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او
هرستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنین خندهاش
سیل و طوفان، نعرهی توفندهاش
دکمهی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ و خنجر او، ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
ازخدا، در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بیرحم بود و خشمگین
خانهاش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه میپرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود میگفتند این کار خداست
پرسوجو از کار او کاری خطاست
هرچه میپرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت میکند
تا شدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست، سنگت میکند
کج نهادی پای، لنگت میکند
تا خطا کردی، عذابت میکند
در میان آتش آبت میکند...
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود
خواب میدیدم که غرق آتشم
در دهان شعلههای سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو میشد نعرههایم، بیصدا
در طنین خندهی خشم خدا...
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه میکردم، همه از ترس بود
مثل بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خندهایی بیحوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا
خانهای دیدیم، خوب آشنا
زود پرسیدم: پدر این جا کجاست؟
گفت: این جا خانهی خوب خداست!
گفت: این جا میشود یک لحظه ماند
گوشهای خلوت، نماز ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفت و گویی تازه کرد
گفتمش: پس آن خدای خشمگین
خانهاش این جاست؟ این جا، در زمین؟
گفت: آری خانهی او بیریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بیکینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانیهای اوست
حالتی از مهربانیهای اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی میدهد
قهر ما با دوست، معنی میدهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشنا است
دوستی، از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدا را پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
میتوانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بیریا
میتوان با این خدا پرواز کرد
سفرهی دل را برایش باز کرد
میتوان دربارهی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
میتوان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
میتوان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
میتوان مثل علفها حرف زد
با زبان بیالفبا حرف زد
میتوان دربارهی هر چیز گفت
میتوان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
|
7 بهمن 86 - 22:48 | |
من اگر برخیزم،
تو اگر برخیزى،
هـمه برمىخیزند؛
من اگر بنشینم،
تو اگر بنشینـى،
چه كسى بزخیزد؟
چه كسى با دشمن بستیزد؟
چه كسى پنجه در پنجه ء هر دشمنِ دون آویزد؟!!! |
7 بهمن 86 - 21:49 | |
آری،آری، جان خود در تیر کرد آرش
برف میبارد
برف میبارد به روی خار و خارا سنگ
آنک،آنک ،کلبه ای روشن
در کناره شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست"
گفته ونا گفته،ای بس نکته ها کاین جاست
آسمان باز
آقتاب زر
باغهای گل
دشتهای بی در و پیکر
آمدن ، رفتن ،دویدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانیهای مردم ،پای کوبیدن
کار کردن،کار کردن
آرمیدن
آری ،آری ،زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا بر جاست
گر بیفروزیش،رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست
زندگانی شعله میخواهد
صدا در داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز"
کودکانم ،داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگذار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
ترس بود وبالهای مرگ
کس نمی جنبید ،چون بر شاخه ،برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
انجمنها کرد دشمن
رایزنها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در نا پاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان، بی شرم
که مباداشان دگر ، روز بهی در چشم، یافتند آخر فسونی را که می جستند
...
چشمها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جستجو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی باز گو می کرد
آخرین فرمان
آخرین تحقیر
مرز را تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرودآید
خانه هامان تنگ
آرزوهامان کور
ور بپرد دور
تا کجا؟ تا چند؟
آه ! ... کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان؟
هر دهانی این خبر را باز گو می کرد
چشمها، بی گفتگویی ،هر طرف را جستجو میکرد
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری برآشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد
"منم آرش "
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
"منم آرش، سپاهی مرد آزاده
به تنها تیرو ترکش، آزمون تلختان را اینک آماده
کمانداری، کمانگیرم
شهاب تیز رو تیرم
مرا تیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
ولیکن چاره امروز، زورو پهلوانی نیست
رهایی با تن وپولادو نیروی جوانی نیست
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر، گفتار دیگر کرد
"درود، ای واپسین صبح،ای سحر بدرووود
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بووود
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربارپاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
درنگ آورد و یکدم شد به لب خاموش
نفس در سینه ها بی تاب میزد جوش
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوهها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهرآرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گردانند
آرش،اماهمچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرو ریخت
...
شامگاهان
راه جویانی که می جستند ،آرش را به روی قله ها ، پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
...
آری آری ،جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می جستند بر جیحون
به دیگر نیمروز از پی آن روز
بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجاراازآن پس مرز ایرانشهرو توران باز نامیدند
...
آفتاب وماه را در گشت
سالها بگذشت
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
با دهان سنگهای کوه ،آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها ، آگاه
می دهد امید
می نماید راه |









