لیست دوستان :: 5
لیست کلوبها :: 48كسی راز مرا داند.... 27 شهریور 87 - 20:36 |
فتاده تخته سنگ آن سوی تر ، انگار كوهی بود. و ما این سو نشسته ، خسته انیوهی، زن و مرد و جوان و پیر، همه با یكدیگر پیوسته لیك از پای و با زنجیر
اگر دل می كشیدت سوی دلخواهی به سویش می توانستی خزیدن ، لیك تا آنجا كه رخصت بود و تا زنجیر ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان و یا آوایی از جایی كجا؟ هرگز نپرسیدیم. چنین می گفت: " فتاده تخته سنگ آن سوی، و ز پیشینیان پیری هر دو رازی نوشته است هر كس طاق هر كس جفت..."
چنین می گفت چندین بار صدا و آنگاه موجی كه بگریزد ز خود در خاموشی می خفت و ما چیزی نمی گفتیم و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم. پس از آن نیز در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شك و پرسش ایستاده بود و دیگر سیل و خیل خستگی بود و فراموشی و حتی در نگه مان نیز خاموشی و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود.
شبی كه لعنت از مهتاب می بارید و پاهامان ورم می كرد و می خارید یكی از ما كه زنجیرش كمی سنگینتر از ما بود لعنت كرد گوشش را و نالان گفت:" باید رفت"
و ما با خستگی گفتیم " لعنت بیش بادا اگر گوشمان را چشممان را نیز باید رفت" و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود یكی از ما كه زنجیرش رهاتر بود بالا رفت و آنگه خواند
كسی راز مرا داند كه از این رو به آن رویم بگرداند و ما با لذتی بیگانه این راز غبار آلود را مثل دعایی زیر لب تكرار می كردیم.
و شب شط علیل بود پر مهناب. هلا، یك...دو...سه...دیگر بار هلا یك دو سه دیگر بار عرق ریزان، عزا، دشنام- گاهی گریه هم كردیم
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی ولی با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال ز شوق و شور مالامال یكی از ما كه زنجیرش سبكتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت. خط پوشیده را از خاك گل بسترد و با خود خواند( و ما بی تاب) لبش را با زبان تر كرد( و ما نیز چنان كردیم) و ساكت ماند. نگاهی كرد سوی ما و ساكت ماند.
دوباره خواند، خیره ماند، پنداری زبانش مرد. نگاهش را ربوده بود نا پیدایی دوری. ما خروشیدیم: " بخوان!" او همچنان خاموش " برای ما بخوان!" خیره به ما ساكت نگه می كرد پس از لختی
در اثنایی كه زنجیرش صدا می كرد فرود آمد.گرفتیمش كه پنداری كه می افتاد. نشاندیمش به دست ما و دست خویش لعنت كرد
" چه خواندی، هان؟" مكید آب دهانش را و گفت آرام: " نوشته بود" همان،
كسی راز مرا داند، كه از این رو به آن رویم بگرداند نشستیم و به مهتاب و شب روشن نگه كردیم و شب و شط علیلی بود.
" مهدی اخوان ثالث "
|
لیست توصیفنامه ها26 آبان 87 - 10:09 | |
خانمی از منزل خارج شد و در جلوی در حیاط با سه پیرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها را نمیشناسم ولی باید گرسنه باشید لطفا به داخل بیایید و چیزی بخورید. پیرمردان پرسیدند: آیا شوهرتمنزل است؟ زن گفت: خیر، سركار است. آن ها گفتند: ما نمیتوانیم داخل شویم. بعد از ظهر كه شوهر آن زن به خانه بازگشت، همسرش تمام ماجرا را برایش تعریف كرد. مرد گفت: حالا برو به آن ها بگو كه من در خانه هستم و آن ها را دعوت كن. سپس زن آن ها را به داخل خانه راهنمایی كرد ولی آن ها گفتند: ما نمیتوانیم با هم داخل شویم. زن علت را پرسید و یكی از آن ها توضیح داد كه: اسم من ثروت است و به یكی دیگر از دوستانش اشاره كرد و گفت او موفقیت و دیگری عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در میان بگذار و تصمیم بگیرید طالب كدامیك از ما هستید! زن ماجرا را برای شوهرش تعریف كرد. شوهر كه بسیار خوشحال شده بود با هیجان خاص گفت: بیا ثروت را دعوت كنیم و منزلمان را مملو از دارایی نماییم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزیزم چرا موفقیت را نپذیریم! در این میان دخترشان كه تا این لحظه شاهد گفت و گوی آن ها بود گفت: بهتر نیست عشق را دعوت كنیم و منزلمان را سرشار از عشقكنیم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بیا به حرف دخترمان گوش دهیم، برو و عشق را به داخلدعوت كن، سپس زن نزد پیرمردان رفت و پرسید كدامیك از شما عشق هستید؟ لطفا داخل شوید و مهمان ما باشید. در این لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو نفر هم بلند شده و وی را همراهی كردند. زن با تعجب به موفقیت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! در این بین عشق گفت: اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت میكردید دو نفر از ما مجبور بودند تا بیرونمنتظر بمانند اما زمانی كه شما عشق را دعوت كردید، هر جا كه من بروم آن ها نیز همراه من میآیند.
هر كجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقیت نیز حضور دارد.
|
















