لیست دوستان :: 5
لیست کلوبها :: 24
لیست توصیفنامه ها15 مرداد 85 - 01:16 | |
سلام
کجایی داش
کم پیدایی؟
|
21 تیر 85 - 21:24 | |
در این یك سال گذشته، من ماه ها از شما دور بوده ام و در دنیا زندگی می كرده ام.
آموختم كه شما و پیام شما چگونه برایم یك تجربه ی همه روزه می شوید،
مستقل از زمان و فاصله.
به نوعی عجیب، زندگی شما زندگی من شده است و زندگی من زندگی شما.
بودن در نزدیكی شما بسیار لذیذ است.
وقتی صحبت از ترك ما می كنید، باوجودی كه اشكم به در می آید،
می دانم كه كارتان را خوب انجام داده اید.
نگرش شما، پس از بازگشت بدنتان به زمین، بسیار طولانی زندگی خواهد كرد.
پرسشی ندارم، فقط یك سپاسگزاری برای تلاش های بسیار شما برای بیداركردن ما.
ضمناً: لطفاً به ناخدای كشتی تان بفرمایید تا قدری بیشتر در اطراف سیر كند.
او چنان زیاد شکیبا بوده كه چند سال دیگر تفاوت زیادی نخواهد داشت.
ضمناً، ضمناً : پرسش من این است:
آیا با این میل كه می خواهم شما قدری بیشتر بمانید، خودخواه هستم؟
دواگیت Devageet، این ابداً خودخواهی نیست كه بخواهی من قدری بیشتر اینجا باشم.
این یك اشتیاق ساده است، زیرا كه سفر تو هنوز كامل نشده است. تو وارد طریق شده ای و خوب رشد می كنی، ولی هنوز به باغبان نیاز داری تا از تو مراقبت كند.
و نگران ناخدای كشتی من نباش، زیرا او خادم من نیست: او نیز مرید من است. او خودش میل دارد تا من قدری بیشتر در اینجا باشم. و مشكلی وجود ندارد. اگر به من نیاز داری، من تا زمانی كه نیاز تو برطرف شود اینجا خواهم بود. و حتی اگر هم بروم، اگر عشق تو
به قدركافی عمیق باشد، من برای تو حاضر خواهم بود: هرگاه كه چشمانت را ببندی،
مرا خواهی یافت كه با ضربان قلبت می تپم.
من بذر را كاشته ام. تنها سوال این است كه بهار كی فرا می رسد __ و بهار همیشه فرامی رسد. فقط باز بمان و در دسترس. من اینجا خواهم بود تا به تو یاری دهم.
اگر در بدن نباشم، بازهم می توانم اینجا باشم تا به تو كمك كنم. درواقع، زمانی كه از بدن
رها باشم، بیشتر می توانم به شما كمك كنم. آنگاه آگاهی من در همه جا منتشر خواهد بود.
آنان كه عاشق من بوده اند __ آنان بخشی از من خواهند شد. آنان از هم اینك شروع به ذوبشدن و حل شدن در من كرده اند. بنابراین تنها سوالی كه باید برای تو مهم باشد
این است: مانع روند محلول شدن و ذوب شدن خودت نشو. چه من در بدن باشم و چه نه،
تو نباید در انتظار فرداها باشی. آن روز، امروز است. وقتش همین لحظه است.
و این قول من است: من سعی می كنم تا حد ممكن بیشتر در این ساحل بمانم. و حتی وقتی
كه كشتی ام رفته باشد، هرگاه كه اشك های تو مرا بخواند، یا خنده ات، من با تو خواهم بود.
و هرگاه كه تو برقصی و بخوانی، سایه ام را خواهی یافت كه همیشه آنجاست.
باگوان عزیز:
برای من، پس از ده سال با شما بودن، صمیمی ترین و همچنین دورترین فرد، شما هستید.
این چه درد اشتیاقی است كه هجران شما می دهد كه با گذشت سال ها كم نمی شود؟
آیا این تنها خواسته و وابستگی است؟
یاچانا Yachana ، این فقط خواسته و وابستگی نیست. این شوق تو برای شناخت خویش است. بودن با من، در عمق، اشتیاقی است برای نزدیك شدن به خودت، زیرا من چیزی به جز آینده ی تو نیستم، تو چیزی جز گذشته ی من نیستی. من روزی در همان تاریكی بودم كه تو هستی،
تو روزی در همان نوری خواهی بود كه برای من رخ داده است. ما از هم جدا نیستیم.
تمام فاصله ها دروغین است.
تو خودت را با من عمیقاً صمیمی می بینی و با این حال بسیار دور. در این تضادی نیست، زیرا گذشته ی تو و آینده ی تو، باوجودی كه بسیار از هم دور هستند، به یكدیگر متصل اند.
تو مرا با خود عمیقاً صمیمی می بینی __ در عشقت، در اشتیاقت، در رویاهایت.
ولی چون خودت را چنین صمیمی می یابی، می توانی همچنین ببینی كه تو فقط به نزدیك من آمده ای ولی با من یكی نشده ای. و عشق می خواهد كه یكی شود.
هرچقدر هم كه صمیمیت باشد، فاصله ای وجود دارد، فاصله ای دور. و عشق این فاصله را ابداً نمی خواهد. تنها راه برای رفتن به ورای این فاصله این است كه خودت باشی،
كاملاً عریان از تمام شرط ها، از تمام انتظارات، فقط ساكت و پاك و معصوم ___
و ناگهان درخواهی یافت كه با من یكی شده ای.
این آخرین مرحله ی مرید است.
در مرحله ی نخست، او دانش آموز است، جایی كه فقط علاقه اش روشنفكرانه است.
او پرسش های بسیار دارد و تمام تلاش او جمع آوری دانش است. از میان صدها دانش آموز، فقط چند نفری به مرید تبدیل می شوند.
مریدها كسانی هستند كه آگاه شده اند كه دانش تنها، كمكی نخواهد كرد __ فرد به تحول نیاز دارد. مرید به مرشد نزدیك می شود. او دیگر علاقه ای به گردآوری دانش ندارد،
اشتیاقش عوض شده است: می خواهد اصیل تر باشد، صادق تر باشد، باحقیقت تر باشد،
بیشتر خودش باشد.
یك مرحله ی دیگر در پیش است: مخلص بودن devotee: وقتی كه مرید مفهوم خود را كاملاً ترك می گوید و فقط یك حضور خالص می شود. در آن حضور خالص، آن مخلص از مرشد جدا نیست. آنان یكی می شوند. و تنها با مخلص شدن است كه این دوگانگی دوری و نزدیكی ازبین می رود.
یاچانا ، اتفاق خواهد افتاد. من نام یاچانا را به تو داده ام. این فقط یعنی: اشتیاقی برای آن غایت.
باگوان عزیز:
تجربه ای شیرین و لذیذ است فقط در كنار شما بودن.
آیا ممكن است كه خود حضور شما، زندگی كردن در ارتعاش رضایت بخش شما،
تشنگی مرا برای اشراق خودم، بی حس سازد؟
دواگیت، این آغاز اشراق است، وقتی كه حتی اشتیاق برای رسیدن به اشراق نیز ازبین رفته باشد. این آخرین مانع است ___ اشتیاق اشراق داشتن. لحظه ای كه همین نیز ازبین رود، مانعی وجود ندارد.
تو بركت یافته ای كه خود حضور من برایت شیرین و لذیذ است. می پرسی : "آیا ممكن است كه خود حضور شما، زندگی كردن در ارتعاش رضایت بخش شما، تشنگی مرا برای اشراق خودم، بی حس سازد؟ "
اشراق نه مال من است و نه مال تو. هرچه به من نزدیك تر شوی، هرچه بیشتر در دسترس باشی، بیشتر درخواهی یافت كه فقط اشراق وجود دارد، فقط نور وجود دارد، نوری جاودانه.
این نور مال من نیست، به هیچكس دیگر تعلق ندارد.
هم اكنون، به نظرت می آید كه این نور از آن مرشد تو است. ولی وقتی كه با مرشد یكی شدی، خواهی دانست كه هرگز مرشدی وجود نداشته است و هرگز مریدی نبوده است، بلكه تنها یك خوشی جاودان، یك زندگی جاودانه كه مرزی نمی شناسد.
تقسیمات __ من وتو ، مرشد و مرید، عاشق و معشوق __ در جهل ما وجود دارند.
لحظه ای كه بیدار شوی، تمام این تمایزات بخار می شوند. و این خوب است كه اشتیاق تو برای اشراق خودت درحال ناپدیدشدن است. اگر خودت در حال ناپدید شدن باشی،
چگونه می توانی اشتیاق برای اشراق را با خودت حمل كنی؟!
و این حضور من نیست __ فقط حضور است. من، خیلی خیلی وقت پیش، ازبین رفته ام.
و همین تجربه اینك برای تو رخ می دهد. آنچه كه تو "حضور" من می خوانی، در واقع غیاب من است و حضور خداوند. لحظه ای كه تو نیز غایب شوی حضور خداوند، حضور تو می شود.
ما همگی در یك اقیانوس زندگی می كنیم __ فقط اینكه برخی خفته اند و گاه گاهی كسی بیدار می شود. كسی كه بیدار می شود، می داند كه این یك اقیانوس است. آنان كه خوابیده اند در خواب خود و در رویاهایشان، انواع جدایی ها و اقسام خواسته ها و اهداف را می پندارند.
بیداری چنان آتشی است كه هرآنچه را كه دروغین است می سوزاند و فقط طلای ناب
باقی می ماند. |
21 تیر 85 - 21:13 | |
فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلاٌ این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آنقدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین...
زمین...
نه! به عقب تر برگرد
بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت |
















