قصهی درویش 16 شهریور 87 - 01:33 |
درویشی قصه زیر را تعریف می کرد یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« این کار شما تروریسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید:چه شده ؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده
نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!! »
وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:
« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند |
لیست توصیفنامه ها24 مهر 87 - 00:53 | |
گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند.
گفته بودی قاصدک ها گوش شنوا دارند ، غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتی از قاصدک هستم ؛ اما مگر تو نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک می میرند ؟!... |
11 مهر 87 - 00:14 | |
نیایش
خدایا ،
آتش مقدس " شك " را
آن چنان در من بیفروز
تا همه ی " یقین" هایی را كه در من نقش كرده اند ، بسوزد .
و آن گاه از پس توده ی این خاكستر،
لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی ،
شسته از هر غبار ، طلوع كند .
خدایا ،
به هر كه دوست می داری بیاموز
كه عشق از زندگی كردن بهتر است ،
و به هر كه دوست تر می داری ، بچشان
كه دوست داشتن از عشق برتر!
خدایا ،
به من زیستنی عطا كن ،
كه در لحظه ی مرگ ،
بر بی ثمری لحظه ای كه برای زیستن گذشته است ،
حسرت نخورم .
و مردنی عطا كن ،
كه بر بیهودگی اش ، سوگوار نباشم .
بگذار تا آن را من ، خود انتخاب كنم ،
اما آن چنان كه تو دوست داری .
" چگونه زیستن " را تو به من بیاموز،
" چگونه مردن " را خود خواهم آموخت !
|
18 شهریور 87 - 12:37 | |
مهربان صمیمی ...
« دریای عزیز و خواستنی » ...
روز خوب تولدت به « تو » به خاطر تمــــــــــــــــام زیباییها و شایستگیهات ... و به من ،
به خاطر داشتن دوستی ارزشمند و فهیم ، پرشكوفه و مبارك !
لحظه های پربارت سرشــــــــــــــــــار از تندرستی ...
شادی...نور...آرامش...امید و....
« عشــــــــــــــــــــق » !
تولدت مبارک
با تاخیری یک هفته ای!
18
شهریور ماه
1387
|











