رفتنی ها... 18 اردیبهشت 87 - 10:29 |
خنده ام می گیرد ... خرسندم ... می دانی من لب فرو بسته ام بر خودم ، و می پندارند این آبی آرام صبرش را به حراج دل های رهگذر سپرده است !... همین سحر چشمانم را بر نگاه ات بستم و تفالی برای سکوت این دل ناکجایی زدم !... می ماند لرزش دستانم و سر به هوایی های ساده تو !... نباید در نگاه آینه چیز زیادی تغییر کرده باشد... من ام هنوز آن طغیان گرم حضور !... همو که می رود تا بارانی که می گفتی هیچ گاه دیر نمی کند و من ترسیم هفت رنگ ، رنگین کمان اش را بارها دیده ام !... راستی اگر خیالت آفتابی شد بارش جنون اش با من !... قول می دهم خیس لحظه های کودکی ام ،تا همیشه رها بمانم چون قاصدکی که در سفر کفش هایم را جفت کرده بود !... اول پنداشتم روز آمدن تو نزدیک است ... حالا دیده ام که تو هیچ گاه نمی آیی و طول سفر من تا رسیدن موعود سالهای بیش از این تردید، طاقت تردد رویاها را ندارد !... راهی می شوم ... به راهی که بهترین خودم باشم . تو هم شب های مستانه ات را برایم نامه های نا نوشته کن ... شاید کتابی شدیم به کوتاهی زندگی و من عشق بی عاشق تو شدم !... تو هم در همین حوالی پرسه های هرجایی اگر دیدی شبنمی بر جا مانده یادم کن !... من هم باران که می آید، همه پاییزی های برگ ریزان به یادت خواهم بود !... « به یاران رفته درودی فرست » |








