گفتم اندر محنت و خواری مرا 8 مهر 86 - 13:17 |
گفتم اندر محنت وخواری مراچون ببینی نیز نگذاری مرابعد از آن معلوم من شد کان حدیثدست ندهد جز به دشواری مرااز می عشقت چنان مستم که نیستتا قیامت روی هشیاری مراگر به غارت میبری دل باک نیستدل تو را باد و جگر خواری مرااز تو نتوانم که فریاد آورمزآنکه در فریاد میناری مراگر بنالم زیر بار عشق توبار بفزایی به سر باری مراگر زمن بیزار گردد هر چه هستنیست از تو روی بیزاری مرااز من بیچاره بیزاری مکنچون همی بینی بدین زاری مراگفته بودی کاخرت یاری دهمچون بمردم کی دهی یاری مراپرده بردار و دل من شا د کندر غم خود تا به کی داری مراچبود از بهر سگان کوی خویشخاک کوی خویش انگاری مرامدتی خون خوردم و راهم نبودنیست استعداد بیزاری مرانی غلط گفتم که دل خاکی شدیگر نبودی از تو دلداری مرامانع خود هم منم در راه خویشتا کی از عطار و عطاری مرا |







