__
لیست دوستان :: 40
لیست کلوبها :: 50
  • نام کلوب :چرا دفاع از زنان؟
    نام انگلیسی : hartedwomen
    تاسیس : 27 خرداد 1384
    126 عضو ، 36 بحث ، 2 آلبوم ، 5 مقاله ، 8 لینک

    چرا دفاع از زنان؟

  • نام کلوب :اندیشه در دینداری
    نام انگلیسی : tafakkordardindari
    تاسیس : 7 بهمن 1384
    329 عضو ، 36 بحث ، 2 آلبوم ، 8 مقاله ، 1 لینک

    اندیشه در دینداری

  • نام کلوب :آزادی و برابری
    نام انگلیسی : freedom_and_equelity
    تاسیس : 23 اردیبهشت 1384
    280 عضو ، 94 بحث ، 2 آلبوم ، 2 لینک

    آزادی و برابری

  • نام کلوب :تكامل( میمون جد انسان)
    نام انگلیسی : evolutionandapes
    تاسیس : 30 اردیبهشت 1384
    190 عضو ، 22 بحث ، 7 آلبوم ، 17 مقاله ، 2 لینک

    تكامل( میمون جد انسان)

  • نام کلوب :برای آزادی زن
    نام انگلیسی : forindependenceofwoman
    تاسیس : 27 خرداد 1384
    427 عضو ، 161 بحث ، 8 آلبوم ، 7 مقاله ، 5 لینک

    برای آزادی زن

  • نام کلوب :نسل آزاد
    نام انگلیسی : nasleazad
    تاسیس : 2 اردیبهشت 1384
    225 عضو ، 122 بحث ، 7 آلبوم ، 4 مقاله ، 1 لینک

    نسل آزاد

زندگی همیشه جاریست
21 آذر 86 - 07:39

زندگی همواره جاریست

"وصیت نامه"

          مرگ؛ حس غریبی هست، حس جدایی، حس آخرین سكوت زندگی... . بارها مرگ دوستان و نزدیكانم را دیده ام، قبرستان مسكوت با چهره هایی درهم؛ كمی دورتر صدای غار غار كلاغی نوازش گر هق هق مادری هست كه از مرگ فرزندش نالان هست. سكوتِ سنگِ قبرها را صدای لااله الاالله مرگ آورانی در هم می شكند؛ مرگی كه در پارچه ای مشكی تنیده شده است. رنگ مرگ بر دوش گیرانش نیز سرایت كرده است، گویی این میهمانی اوست كه بر هر نَفَسی میزبانی می كند. در گوشه ای نشسته ام و در انزوای این هیاهو نظاره گر این مجلس دعوت نشده هستم. كلاغها شادمان، با مرثیه ی لااله الاالله هم نوایی می كنند و رنگ تنشان را طاعون وار بر خاك می مالند تا سیاهی را بر روی زمین حیات اپیدمی كنند. بوی رخوت و ناله ی خفت همه جا را پر كرده و هیچ هوای سالمی نیست... دیگر تحمل ندارم، چشمانم سیاهی می رود و بر خاك آلوده می افتم.

          حس می كنم در تابوتی مشكین خفه می شوم، بوی كافور، تنفس را برایم سخت كرده و صدای لااله الاالله گوشهایم را پر كردهاست. دیگر تنها مانده ام و می خواهم تسلیم شوم. در دامنه ی اسارت چشمهایم را برای آخرین بار می گشایم تا در عزلت برای همیشه سكوت كنم... . در افق نگاهم كودكی سفیدپوش را می بینم كه به زور دستش را از اسارت چادری مشكی، رها می كند تا خم شود. تكه سنگی را از زمین بر می گزیند و به سوی كلاغهای غارغار كنان پرتاب می كند. صدای كلاغها با فریاد كودك خاموش می شود و او شادمان از این نبرد به علامت پیروزی به هوا خیز بر می دارد. وه! چه زیباست زندگی و چه نشاط آور هست شنیدن صدای ترانه ی نفسهای انسانها. من دیگر با تنفس هوای امید آرام خواهم گرفت... .

          حال به این باور رسیده ام كه تنها نیستم و انسانی دیگر نیز ترانه ی مورد علاقه ام را زمزمه می كند. این ترانه ی مرگ نیست، ترانه ی شادی و حیات هست؛ عزای رخوت و ناله نیست، موسیقی احساس و اعتراض و آزادیست؛ ملودی شیرین زندگیست، این همان نفس كشیدن هست. آری همان آهنگی است كه هر انسانی با ترنم آن می خندد و می رقصد، زاده می شود و می زاید و این چنین بر قلّه ی افتخار انسانیت، پرچم امیدش را به اهتزاز در می آورد. باری مرگ من سیاهی نیست، مرگ من لباس سفید آن كودك سنگ انداز هست. مرگ من نوحه و سوگواری نیست، جز یك میهمانی بدرقه. مرگ مرا صدای مردانه ی لااله الاالله خاموش نخواهد كرد، من همراه با ترانه ی حیات، موسیقی انسانیت را زمزمه خواهم كرد. در مرگ من هیچ شیونی نخواهد بود، مرا لبخندهای رضایت انسانها بدرقه خواهند كرد. پیكر من با هیچ لباس سیاهی و با هیچ نام و نشانی از مذهب و خدایش زخمی نخواهد شد. من، رها از مرگ خودكامه، میزبان انسانهایی با لباسهای سفید و رنگی در تابوتی رنگی با كت و شلوار عطرآگین خواهم بود... .

          براستی شما را به همان واژه ی آزادی قسم می دهم كه مرا چون آن كودك سفیدپوش سنگ انداز بدرقه كنید، آنچه را كه شایسته ی هر انسانی است!

 

لیست توصیفنامه ها
1 فروردین 87 - 11:17
نرم نرمک می رسد اینک بهار... بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک شاخه های شسته ، باران خورده پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس ، رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش به حال روزگار ... خوش به حال چشمه ها و دشتها خوش به حال دانه ها و سبزه ها خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز خوش به حال جام لبریز ازشراب خوش به حال آفتاب ؛ ای دل من، گرچه در این روزگار جامه رنگین نمیپوشی به کام باده رنگین نمیبینی به جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که میباید تهی است ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ... سال نو بر شما و خانواده محترمتان مباركباد
29 اسفند 86 - 09:57
سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت بادت * اندر شهریاری برقرار و بر دوام * سال خرم، فال نیكو، مال وافر، حال خوش، اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام ******** سال نو مبارك ********
26 اسفند 86 - 00:53
لازمه ی انسانیت رنج بردن است درد کشیدن است انسان بی درد،جماد است گیاه است دانستن خود دردیست كه هرچه بیشتر باشد، رنج بردن نیز بیشتراست و بزرگی هر انسانی به میزان دردهای متعالی است كه در سینه دارد. دردهایی كه مرز ما بین انسانیت و حیوانیت است و نوشتن نیز خود یك گریز گاه است و شاید یك مسكن و البته نه یك التیام بخش. نوشتن تنها،مسكن دردهای انسانیت است و نباید از آن انتظارالتیام این درد را داشت چرا كه خاصیت این درد التیام یافتن نیست كه اگراین درد التیام یابد انسانیت به اتمام میرسد مگر نه اینست كه این درد،درد انسانیت است آیا كسی هست كه بخواهد انسانیت خویش را التیام دهد!! این درد، در تابوت نیز انسان را همراهی می كند.
__