داریوش ناپلئونی , d2537

داریوش ناپلئونی

 خدایا! آفت علاقه به دنیا بر گندمزار ایمان ما زده است، دریابمان!
داریوش ناپلئونی , d2537

داریوش ناپلئونی

مطالب
cloobid
d2537
، 6 سال و 28 روز
مرد 39 ساله متاهل
ديپلم دبيرستان ،

رسانه ها

  • کلوب دات کام , recreation
  • کلام وعقاید اسلامی , kalam
  • دنیای دختران (ورود پسرا ممنوع) , girlsworld
  • بهرویان , behrooyan
  • نیشابور 1 , neyshabur1
  • 85 رسانه

    morebox img


تبلیغات

داریوش ناپلئونی , d2537
خاطره ای از یک پزشک متخصص اطفال
♡❤
من دکتر س.ص متخصص اطفال هستم.
سالها قبل چکی از بانک نقد کردم و بیرون آمدم ؛
کنار بانک دستفروشی بساط باطری ، ساعت ،فیلم و اجناس دیگری پهن کرده بود.
دیدم مقداری هم سکه دو ریالی در بساطش ریخته است.

آن زمان تلفنهای عمومی با سکه های دو ریالی کار میکردند.
جلو رفتم یک تومان به او دادم و گفتم دو ریالی بده ؛
او با خوشرویی پولم را با دو سکه بهم پس داد و گفت: اینها صلواتی است!

گفتم: یعنی چه؟ گفت: برای سلامتی خودت صلوات بفرست و سپس به نوشته روی میزش اشاره کرد.
(دو ریالی صلواتی موجود است)

باورم نشد ، ولی چند نفر دیگر هم
مراجعه کردند و به آنها هم...

گفتم: مگر چقدر درآمد داری که این همه دو ریالی مجانی میدهی؟

با کمال سادگی گفت:
۲۰۰ تومان که ۵۰ تومان آن را در راه خدا و برای این که کار مردم راه بیفتد دو ریالی میگیرم و صلواتی میدهم.

مثل اینکه سیم برق به بدنم وصل کردند، بعد از یک عمر که برای پول دویدم و حرص زدم ،دیدم این دست فروش از من خوشبخت تر است که یک چهارم از مالش را برای خدا میدهد،
در صورتی که من تاکنون به جرأت میتوانم بگویم یک قدم به راه خدا نرفتم و یک مریض مجانی نیز نپذیرفتم .

احساساتی شدم و دست کردم ده تومان به طرف او گرفتم .
آن جوان با لبخندی مملو از صفا گفت: برای خدا دادم که شما را خوشحال کنم . این بار یک اسکناس صد تومانی به طرفش گرفتم و او باز همان حرفش را تکرار کرد.

من که خیلی مغرور تشریف دارم مثل یخی در گرمای تابستان آب شدم...

به او گفتم : چه کاری میتوانم بکنم؟ گفت: خیلی کارها آقا! شغل شما چیست؟ گفتم: پزشکم.
گفت: آقای دکتر شب های جمعه در مطب را باز کن و مریض صلواتی بپذیر. نمیدانید چقدر ثواب دارد!

صورتش را بوسیدم و در حالی که گریان شده بودم ، خودم را درون اتومبیلم انداختم و به منزل رفتم.
دگرگون شده بودم ،
ما کجا اینها کجا؟!

از آن روز دادم تابلویی در اطاق انتظار
مطبم نوشتند با این مضمون؛
<شبهای جمعه مریض صلواتی میپذیریم>

دوستان و آشنایان طعنه ام زدند،
اما گفته های آن دست فروش در گوشم همیشه طنین انداز بود و این بیت سعدی:

گفت باور نمی کردم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفت این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و ما خاموش ..
....

راستى یك سوال :
شغل شما چیه؟
ادامه
99
داریوش ناپلئونی , d2537


ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟
کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»

به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن.
آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد.
در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.

گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.»
در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»

گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»
گفتم: «بگو چقدر؟»
گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»
گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»
گفت: «یا علی.»

با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول.
در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود.

سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.»
گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!»
نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.
گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟»

واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد.

بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار و اراده‌ای مستحکم. مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت.
جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا.
ادامه
کامنت بنویسید...
داریوش ناپلئونی , d2537
دانشجو گیلانی در اعتراض به گران شدن بنزین با الاغ به دانشگاه رفت....
هموطن, تویى که تا یه جوک از فارسه, تهرونیه, اصفهانیه, لره, ترکه و ………
میاد زود میخندى و به اشتراک میگذارى ....
بیا این بار با خنده به گرانى بنزین اعتراض
کن و این عکسو به عنوان پروفایلت بگذار
نمیخواد برى تو خیابون فریاد بزنى و اعتراض کنى که مبادا بیان بگیرنت و ببرنت ....
با پسند و پست مجدد این مطلب رو به اشتراک بذارید...

✘► √ لایڪـــc √ ڪامنتـــc √ پُستـ مُجَـבב◄✘

★★ برای دوستان خود این مطلب را با پست مجدد به اشتراک بگـذارید ★★

ادامه
داریوش ناپلئونی , d2537
طرف داشته میمرده وصیت میکنه 30 سال برام نماز صبح و مغرب و عشاء بخونید
میپرسن ظهرو عصر چی؟
میگه اونارو تو اداره خوندم
ادامه
کامنت بنویسید...
علی  شایق خادم المجتبی علیه السلام , alishayegh
چهارشنبه 15 بهمن ، 11:07
گاهی مزاح تلخ از سیلی سخت سنگین تره
دیدم ازاین جور آدما داداش
ادامه
داریوش ناپلئونی , d2537
چهارشنبه 15 بهمن ، 10:54
حاجی ما برای مزاح نوشتیم ولی بلانسبت شما و خیلیا از این دسته افراد موجود هست متاسفانه
ادامه
علی  شایق خادم المجتبی علیه السلام , alishayegh
سه شنبه 14 بهمن ، 13:41
استغفرالله
خدا کنه ما ازاین دسته نباشیم
ادامه
داریوش ناپلئونی , d2537
یک وقتی
بدفهمی ها آزارم میداد
همش میترسیدم که آدمها اشتباه قضاوتم کنند.
وقت زیادی صرف میکردم برای توضیح خودم و رفع سوء تفاهم
حالااما موضع ام سکوت است
در برابر بی مهری آدمها هیچ نمیگویم
دیگرنه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را...
میدانی جان دل،
من،
مسول طرز فکر آدمها نیستم
بگذار هرچه خواستند بگویند و برداشت کنند
من آرام و بی دغدغه زندگی خواهم کرد ...
باید آدم خوبی باشم اما وقتم را برای اثباتش به دیگران هدر نمیدهم.
ادامه