__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوبها :: 17
  • نام کلوب :دهكده چوبین نیشابور
    نام انگلیسی : neyshabur987654
    تاسیس : 12 خرداد 1385
    1038 عضو ، 65 بحث ، 31 آلبوم ، 15 مقاله ، 4 لینک ، 6 نظرسنجی

    دهكده چوبین نیشابور

  • نام کلوب :نیشابور نوین
    نام انگلیسی : nishabornovin
    تاسیس : 12 آبان 1386
    142 عضو ، 18 بحث ، 17 آلبوم ، 5 مقاله ، 1 نظرسنجی

    نیشابور نوین

  • نام کلوب :نیشابور
    نام انگلیسی : neyshabur
    تاسیس : 26 دی 1383
    820 عضو ، 62 بحث ، 7 آلبوم ، 7 مقاله ، 11 لینک ، 3 نظرسنجی

    نیشابور

  • نام کلوب :نیشابور شهرفیروزه
    نام انگلیسی : firoozehcity
    تاسیس : 21 بهمن 1384
    100 عضو ، 30 بحث ، 2 آلبوم ، 3 مقاله ، 8 لینک

    نیشابور شهرفیروزه

  • نام کلوب :خیام نیشابوری
    نام انگلیسی : khayyam
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    970 عضو ، 34 بحث ، 10 آلبوم ، 1 مقاله ، 3 لینک

    خیام نیشابوری

  • نام کلوب :دوستی بروبچ نیشابوری
    نام انگلیسی : neyshaburianchildrenfriendship
    تاسیس : 4 آذر 1384
    171 عضو ، 85 بحث ، 5 آلبوم ، 23 مقاله ، 11 لینک

    دوستی بروبچ نیشابوری

خدایم ،آه خدایم
15 مرداد 87 - 08:09
 

 خدایم ،آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم

شب است و ماه میرقصد

گل زنبق ز لبهای هوس آلود شبنم بوسه میگیرد 

 ولی من سرد و خاموشم
خداوندا ...

خدایی کردنت ننگ است
من ناز آزاد مردان دهاتی با شما شهری

 صفت ها نغمه ها دارم
من از ماسوله میایم
غیورم آزاده ام
نیم انسان
سنبل حیوان!!
خرم شغالم روبهم بزغاله ام
چرا بزغاله باشم

همان بهتر که خر باشم
صبور و باربر باشم
میان اجتماع آزادتر باشم

من تنها نشسته ام كنجی خیره بر ماه
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد 
دگر از فرط می نوشی میم مستی نمی بخشد
دگر بنگ و باده و تریاك آرامم نمی سازد
باری بدن اندوه و خرامان است
دلم خواهد كه فریاد رعد آسا زنم
فریاد بر گویم خدایی نیست!
خدایی كه فغان و ناله هایم در دل او بی اثر باشد
خدا نیست
خدا هیچ است!
خدا پوچ است!
خدا جسمی است بی معنی!

"خدا یك لفظ شیرین است"
من اینك ناله ی نی را خدا خوانم
من آن پیمانه ی می را خدا خوانم
من امشب بوسه گرم لبان دختران مست و عریان را خدا دانم

خدای من حشیش و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست؟!
و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
بگویید پس بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟
چرا ناله های قلب مرا هرگز نمی شنود؟
"
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"
خداوندا...
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!
چرا من رو سیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟

شب است و ماه میتابد
ستاره نقره می پاشد
عروس پونه ها، عطر شقایقها
از لبهای هوس آلود زنبقهای وحشی بوسه برمیدارد
ولی من سرد و خاموشم

خداوندا...

تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی كه نامردان بهشت را نمی بینند
ولی من با دو چشم خویش دیده ام
كه نامردان از خون پاك مردانت كاخها ساختند!

اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم! 

خدایا خالقا بس كن جنایت را
بس کن تو ظلمت را 

خداوندا...
تو می گفتی زنا زشت است  پس چرا با 

 مریم عرفا زنا كردی 

تو میگفتی اگر اهریمن شهوت بر انسان حكم فرماید
من اینان رادر آتش عصیان خویش مغضوب میسازم
من او را مغلوب و با صلیب خویش مصلوب خواهم كرد!
ولی من دیده ام

پدر با  نو رسته ی خویش گرم می گیرد

برادر شبانگاهان  از آغوش خواهر كام می گیرد
چشمان شهوتران فرزندی
كه بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزد!

خدایا خالقا بس كن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
خداوندا... 

 تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی تو میگفتی اگر بی عدلی و قدرت بر اینان سایه افكند
من اینان را به به خشم عدل درگاهم گرفتار خواهم كرد
خداوندا من اما بی گناه بسیار دیدم كه جسمش بر طناب دار مستانه میرقصد
یا كه نه بسیار دیدم
كسانی زیر یوق خشم و اسارت مظلومانه

میبخشد گلویش را به تیغ بی عدلیهای دوران
وچه بسیارند گنه كاران بی دین
كه بر زیر ردای دین و مذهب
میكنند با شیطان عشق بازی

خداوندا...

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی

و برای لقمه نانی غرورت را

به زیر پای نامردان بشكنی
زمین و آسمانت را كفر می گویی،نمی گویی؟ 

خداوندا...

اگر با مردم در آمیزی
شتابان در پی روزی

ز پیشانی عرق ریزی

شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را كفر میگویی ،نمی گویی؟

خداوندا...

اگر در روز گرما خیز تابستان تنت را بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و چندین آنطرفتر، خانه های مرمرین را روبرو بینی
زمین و آسمانت را كفر می گویی، نمی گویی؟ 

 خداوندا...
اگر روزی شبه گردی
ز حال ما باخبر گردی

و با چشمان خود نامردمیها را ببینی باز
پشیمان میشوی از قصد خلقت
از این بودن، از این ماندن

تو خود سلطان تبعیضی ، تو خود فتنه انگیزی 

اگر در روز خلقت مست نمی كردی

یكی را همچون من بدبخت و یكی را بی 

دلیل آقا نمیكردی

جهانی را اینچنین غوغا نمیكردی 

 هرگز این سازها شادم نمی سازد

دگر آهم نمی گیرد

دگر بنگ و باده و تریاك آرام نمی سازد

شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره میپاشد
گل زنبق ز لبهای هوس آلود شبنم بوسه میگیرد

من اما در سكوت خلوتت آهسته می  گریم... 

اگر حق است ،زدم زیر خدایی!!

دگر فریاها در سینه تنگم نمی گنجد
لیست توصیفنامه ها
31 مرداد 87 - 13:21
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است . پشت سر هر آنچه که دوستش می داری. و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند. پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی... اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند. پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد. معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است . خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند. فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر. راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است...
31 مرداد 87 - 13:20
الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ... هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟ فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو.. دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا... چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفموباور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ... کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.
15 مرداد 87 - 08:05
گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟ گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی به خود هموار کنی
__