__
لیست دوستان :: 40
لیست کلوبها :: 8
  • نام کلوب :فدریکو گارسیا لورکا
    نام انگلیسی : loreka
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    258 عضو ، 21 بحث ، 25 آلبوم ، 1 مقاله

    فدریکو گارسیا لورکا

  • نام کلوب :لورکا
    نام انگلیسی : lorka
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    688 عضو ، 29 بحث ، 5 آلبوم ، 2 مقاله

    لورکا

  • نام کلوب :قیصر امین پور
    نام انگلیسی : gheysar
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    474 عضو ، 59 بحث ، 28 آلبوم ، 4 مقاله ، 7 لینک

    قیصر امین پور

  • نام کلوب :ژاک پرور
    نام انگلیسی : 25755
    تاسیس : 5 خرداد 1385
    62 عضو ، 3 بحث ، 6 آلبوم ، 5 مقاله ، 1 لینک

    ژاک پرور

  • نام کلوب :پل الوار
    نام انگلیسی : pauleluard
    تاسیس : 16 تیر 1385
    79 عضو ، 16 بحث ، 5 آلبوم ، 10 مقاله

    پل الوار

  • نام کلوب :ولادیمیر مایاکوفسکی
    نام انگلیسی : maiakovskii
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    198 عضو ، 23 بحث ، 10 آلبوم

    ولادیمیر مایاکوفسکی

در قیامت یك شقایق واژگون
21 دی 86 - 20:41

در قیامت یك شقایق واژگون

در نگاه كدر بركه ی منتظری

در نشانه ی نزول یك قطره

 از چشمهایم

یا از ابرها ی دور

تفاوتی نیست

قسم به اشكهای ابرهای دور

تفاوتی نیست

 

شهریار شفق

 

 

 آلوده ی قدم های ناخواسته ام

و نفرین را بدرقه ی قدم هایم كرده ام

كه مرا به نا كجا كشانده اند

این كمترین سبب در ... آفرینش بود

سراغم را

این پس از میان واژه ها گیرید

........

 

شین شفق

 ...

من گناه اولینم

كه از واپسین یك آه زاده شدم

در یك غروب پاییزی

مادرم قنداق تقدیرم را

در گهواره ای گذاشت...وووو شین . شفق

 

كسانی كه در گذشته به من بد كرده اند

و آنهایی كه بعد ها به من بد خواهند كرد همه را پیشا پیش بخشیده ام

باشد كه "مهربانی را بیاموزیم"

 

شهریار شفق

. .

حس غریبی از چهار بعد صدایم می كند

من از جنس مردابیان شب نیستم

چشمانم ....

شهریار شفق

 

حرفهای ناتمام تو

جمله های سر به زیر تو

همه درد می كنند

من در این خیالها

به خواب هم نمی روم

باد می وزد

باغ مرده است

...

شهریار .  شفق

 

بر گرد چشم هایم در آینه

نقش فرود منحنی باریده بود

تقارنی با سایه های خیال نیافتم

آینه را شكستم

 

شهریار . شفق

 

به : قیصر . امین پور

 

بر چهره ی گندمگون تو بارها نگریستم

مهربانی را دیدم

در فرصت مهربانی چشم هایت

دوستی را یافتم

خود را یافتم

برخاستم

دستهایت گرفتم

بوسه بر گونه هایم كاشتی

ای كاش دستهایت را رها نمی كردم نازنین

 

شهریار . شفق – كرج جمعه دهم خرداد ماه 87

 

. . .

كنون چشم هایت را

به میهمانی ی واژه ها و تصاویر شاعرانه خواهم برد

و در پستو های تكرار رومانتیزیم

نقاشی ی حسرتی دوباره را

در قاب پنچره ای هاشور خورده

با قلموی گیسوانت

طرحی از طپش های قلب نازنینت

. . .

 

شهریار . شفق

  . . .

من رهسپار هجرت ابرها  شده ام

من به سمت بیشه های خلوت ساكت می روم

ای كاش پاره ای ابرها در ستیغ

. . .

 

شهریار. شفق

 

. . .

 

من آبگیر صافی ام

اینك به سحر عشق

از بركه های آینه

راهی به من بجوی

. . .شاملو

...

شعاع هایی از نفوذ احساس ها

درونم را

شبیه امواج خزر كرده بود

.....

شهریار - شفق

 

 

مرثیه ای برای پدرم

 

شكسته شاخه های احساسم

در این عصرگاه های ابری بهمن ماه

كنار شیشه های خاك گرفته ی

                     این پنجره ی كهنه ی نیمه باز

                                            (خانه ی پدرم)

در این گریه ی آسمان

در این خیسی زمین

دراین تنگ دلی ها

كه در غروب ها ی منتهی به افسردگی می آیند

و این قاب عكسی كه سالهات

به این پنجره نگاه می كند

و این نگاه های من

كه به آسمان نگاه می كند

گفتم آسمان

آسمان این غروب طرح گرفته ای دارد

انگشتانم

آهن مرطوب فرسوده ی پنجره را لمس می كند

شیشه ی خاك گرفته را كنار می زند

ابرها نزدیكتر می شوند

ابرها گریه می كنند

من گریه می كنم

                (بیاد پدرم)

قاب عكس را كنار پنجره می گذارم

گرد از چشمان پدرم بر می دارم

چشمانم خیس می شوند

نسیم سردی شمع را خاموش می كند

پنجره خاموش می شود

من خاموش می شوم

شاخه ها ی احساسم شكسته می شوند

در نیم نگاهی به ابرها

تك پرنده ای به تعجیل به سمت غروب می رود

ودر پشت شاخه های لخت چنارهای دور دست ناپدید می شود

....

                           می دانید سالیانیست پدرم خاموش شده است؟

 

شهریار . شفق

 

 

سرگذشت تلخ و غمبار فدریكو گارسیا لوركا شاعر سورآلیسم اسپانیا

...

لوركا با هق هقی بریده

كنار گودال می نالید و می گریست.

كشیش با اشاره ای پیش او رفت.

با صلیبی در دست.

با لحنی تند به او گفت.

اعتراف كن

لوركا: به چه؟

به هرچه دلت می خواهد

و بعد رنگش مثل گچ سفید شده بود.(لوركا)

می پرسید مرگ درد دارد؟

صدایی بلند برخاست به او گفت عجله كن جلوتر برو

از پشت به طرفش شلیك كردند.

مثل خرگوشی به خود تپید.

یكی از همراهان می گوید

وقتی نزدیكش شدم صورتش غرق خون و خاك سرخ بود.

سعی می كرد لبخندی بزند

با صدایی كه به زحمت شنیده می شدگفت: هنوز زنده ام

من پایین پایش قرار گرفته بودم.

تپانچه را آزاد كردم اورا هدف گرفتم.

تمام پیكرش در تشنجی تاپ برداشت.

جسدش را كنار درخت زیتونی به خاك سپردیم

 

 

تضمینی بر مرثیه ی ساعت پنج عصر لوركا

 

ساعت هشت صبح

 

ساعت هشت صبح

درست ساعت هشت صبح بود

امروز صبح ساعت هشت

ساعت لعنتی می کوبد در ساعت هشت صبح

چشمان معطل مانده ای در ساعت هشت صبح

نفرتی عجیب احاطه ام می کند ساعت هشت صبح

تکرار لحظه هاست ساعت هشت صبح

باران اشک است ساعت هشت صبح

گونه هایم خیسند ساعت هشت صبح

خود را هم نمی خواهم ساعت هشت صبح

 شرمسار میلاد خویشم  ساعت هشت صبح

کاغذ پاره هار مچاله می کنم ساعت هشت صبح

کهنه قاب عکسی را وارونه می کنم ساعت هشت صبح

آینه را می شکنم ساعت هشت صبح

غرق در خاطراتم در ساعت هشت صبح

گور خاطرات را می کن نم ساعت هشت صبح

...

شهریار . شفق

 

 

انگار گم شده ای بیش نیستم

چون هاله های مبهمی در سحرگاه های خوابیده در مه

نیامده محو شدم

 در غبارهای چشم هایی كه هرگز مرا ندیدند

شهریار شفق

...

اكنون شقایق ها از خون ابرها روییده اند

...

ش.شفق

 

shahriar.shafagh

 

بیاد جوانمردیها و عشق ورزیها

 

 

بگذارید

نفس ها در بغض ها 

به هق هق گریه ها در آیند

زیباست نه؟

به سخاوت دستهایی كه در خون به رقص عشق قلم شدند

 

شهریار شفق - كرج

 

ترانه یا تب حباهای تو خالی - كدام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

در پاسخ چندی از دوستان در خصوص شكل گیری – قالب – فرم محتوای ترانه ووو

قالب ترانه از صده های دور در شعر فارسی وجود داشته است و همانطور كه در محث كوتاه قبلی به آن اشاره شد .

مانند ترانه های بابا هاهر همدانی

كه بر اوزان عروضی

مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل

بنانهاده شده است.

محتوای ترانه های این چنینی بیشتردر محور مفهمومی عرفانی- مذهبی واخلاقی خلاصه می شده است .

گرچه موارد نا آشنا و مجهول نیز گاهی به چشم و ابروی عشق های زمینی نیز اشاره می كند. كه چنان برجسته به نظر ها نیامده است.

در كنكاش روی ترانه های بابا طاهر مانند این ترانه:

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل

مطیع نفس شیطانی چه حاصل

بود قدر تو افزون از ملائك

تو قدر خود نمی دانمی چه حاصل

همانطور كه مشاهد می شود بار اخلاقی با خود حمل می نماید.

ترانه های این چنینی در ردیف های موسیقیی دشتی – سه گاه – تا حدودی ماهور اجرا می شده و هنوز هم در طیف موسیقی سنتی اجرا می شوند.

البته ترانه در لفظ معاصر خود مفهوم دیگری به خود گرفته است . در بیشتر موارد راه ابتذال پیش گرفته است و مفاهیم پیش پا افتاده روز مره به بدنه آن رسوخ كرده. كوچه بازاری گردیده است.

و تب تند حباب گونه به خود گرفته.

گوینده اش خیلی سریع می خواهد به شهرت و پول برسد.

به همین خاطر ارزشها در آن بسیار كمرنگ یا بی رنگ شده است.

در ترانه های امروزی واژه ها هزاران بار دستمالی شده و بوی تعفن می دهند.

حوزه نو آوری اصلا بچشم نمی خورد.

افراد قلیلی هستند كه ترا نه را خوب می شناسند.

خوب است از دوستم زنده یاد قیصر امین پور یادی به میان آید.

اگر توجه شود فخامت زبان شیرین فارسی در این ترانه فریاد می كشند.

ولی بوق و كرنایی از طرف گوینده اش وجود ندارد.

و این فرد افتاده هرگز ادعایی از خود نشان نداد كه كاری در ترانه معاصر انجام داده است.

آفتاب مهربانی - قیصر امین پور

آفتاب مهربانی / سایه ی تو بر سر من

ای كه در پای تو پیچید / ساقه ی نیلوفر من

با تو تنها با تو هستم / ای پناه خستگی ها

در هوایت دل كسسته ام / از همه دلبستگی ها

در هوایت پر گشودم / باور بال و پر من باد

شعله ور از آتش غم / خرمن خاكستر من باد

ای بهار باور من / ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی توبی تابم / بر سر زانو سر من

بی تو چون برگ ازشاخه افتادم

زردو سرگردان در كف بادم

گر چه بی برگم / گر چه بی بارم / در هوای تو بیقرارم

برگ پاییزم / بی تو می ریزم

نو بهارو كن نوبهار

ای بهار باور من

ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی توبی تابم

بر سر زانو سر من

 

بیشتر محتوای ترانه های امروزی چنین نیستند. بار مفهومی - ساختاری  و فنی ندارند .

فحلویات كوچه بازاری جای خود را با ترانه های مدرن و آوانگارد گرفته است.

نشانه ها در این ترانه ها به غریزه ها ختم می شود.

من میگم (شهریار . شفق) پس مانده های درونی تحریك شده هم  گاهی ابتذال محض می شوند .

من میگم(شهریار شفق) از چشمه ی مسموم چنین هیات های كاذبی جز بوی متعفن اسپرم های ناقص چیزی به مشام نمی رسد!

پس ترانه خوب كجاست؟

ترانه سرای خوب چه كس است؟

پاسخ چنین سئوالاتی را باید در محتوای ترانه ها جستجو كرد.

به نظر میرسد بعضی از ترانه های علی معلم زیباست

 

به نظز میرسد همه ترانه های قیصر امین پور زیباست

به نظز میرسد بعضی از ترانه های عباس كی منش (مشفق كاشانی) – محمد علی بهمنی – وووو زیباست.

اگر به پیش زمینه های چنین افرادی نگریسته شود . دریافت می شود كه اینها قبل از ترانه سرایی شعرایی قدرتمند به نظر می رسند.

زبان فارسی را خوب می شناسند

به ادبیات معاصر و مدرن آشنا هستند.

پس چرا با ترانه های بی محتوا و حباب گونه روبرو هستیم؟

پاسخ چنین سئوالی فقدان آشنایی شاعران خام كم سن و سال ترانه سرا با پارادایم های ادبی می باشد.

آرایه ها در چنین نوشته ها سطحی بی محتوا افسار گسیخته و پر از اتناب می باشند.

ادامه دارد.............

 

  

اکنون بر پهنه ی ماسه های خوابیده بر ساحل

 رد پاهای به جا مانده را

باد در چشم اندازی پاک میکند

و شیارهای خفیف را نیز بدرقه ی

 اشوب امواج شسته است       

مانده یادی از خاطره ای

 

ش. شفق

 

به سمت بی نهایت بی كرانه ها چشم دوخته ام

آنجا كه كور سوی تیره ی خاك را

ابدیت به بازی زوال خواهد كشاند

...

ش.شفق

 

 

آرمانها

 

آرمانها همیشه انسان را نسبت به آینده امید وار نگاه می دارند .

آرمانها از فطرت انسان سرچشمه می گیرند.

آرمانها با فطرت انسان هیچ وقت در تعارض نبوده اند.

آرمانها با جهان بینی ها همسو هستند و گاه آرمانها دست نیافتنی جلوه می كنند.

آرمانها را انسان بوجود می آورد.

آرمانها انسان بوجود می آورند .

انسان واژه ی مقدسی است.

شاعران واقعی همه آرمانگرا هستند .

شاعران در آرزوی آرمانها می میرند .

آیا آرمانها حقیقت عینی دارند؟

پاسخ این سئوال كمی مشكل به نظر می رسد.

ولی در سیر تكامل معرفت ها آرمانها هدف غایی می باشند.....ووو

 

كرج . زمستان هشتادو شش . شهریار . شفق

. . .

پایان افسانه های فراموش شده را مانم

پایان یك غروب دلگیرم

من شهریارم

امتداد گسسته ی ...

...

 

 

 

  • ارسال نظر (6)
لیست توصیفنامه ها
17 مرداد 87 - 23:37
اگر فرصت می داشتم، تو بهترین می نمودی! اندک فرصتها را از کف داده ام ؛ اگر راهی باقی مانده ؛ دستم را بگیر! ...
9 مرداد 87 - 11:27
می تازد بر پهنه دشتها؛ سواری که ضربه سم اسبش، می روبد نفرین هزار ساله تنهایی را؛ دست می چرخاند، همچو پیامبری که رسالتش را بذر افشانی می کند؛ گرد علاقه فضا را می آکند؛ ... افسوس که من از دور تماشاگرم...
4 مرداد 87 - 09:23
زیر سقفِ همیشه، تفاوت نمی کند؛ باران و آفتاب. یکنفر! شبانه، بر بستر آرزو، ماءوای گمشده می جوید؛ چرا که در روز، نفرین زهر آلود باید ها و نباید هایش، خواب آرام کودکانه اش را کابوسی می سازد. چه باران ببارد یا نه، چه قاصدکان راستگو پراکنند یا نه؛ یکنفر زیر سقفِ همیشه، باران را باور دارد؛ هر چند و تنها هر چند، به زبان قاصدکی خورد...
__