__
لیست دوستان :: 432
لیست کلوبها :: 91
  • نام کلوب :اسکی
    نام انگلیسی : ski
    تاسیس : 30 دی 1383
    2380 عضو ، 116 بحث ، 3 آلبوم ، 1 مقاله

    اسکی

  • نام کلوب :عکاسی
    نام انگلیسی : photography
    تاسیس : 30 دی 1383
    4315 عضو ، 323 بحث ، 2 آلبوم ، 8 مقاله ، 4 لینک ، 2 نظرسنجی

    عکاسی

  • نام کلوب :ایرانگردی
    نام انگلیسی : irantraveling
    تاسیس : 30 دی 1383
    1295 عضو ، 205 بحث ، 9 مقاله ، 5 لینک ، 1 نظرسنجی

    ایرانگردی

  • نام کلوب :تور لیدر
    نام انگلیسی : tourleader
    تاسیس : 30 دی 1383
    521 عضو ، 64 بحث ، 20 آلبوم ، 7 مقاله ، 1 لینک

    تور لیدر

  • نام کلوب :سیاه وسفید
    نام انگلیسی : black_white
    تاسیس : 3 تیر 1384
    75 عضو ، 13 بحث ، 15 آلبوم ، 1 نظرسنجی

    سیاه وسفید

  • نام کلوب :کویر
    نام انگلیسی : desert
    تاسیس : 27 خرداد 1384
    38 عضو ، 3 بحث ، 9 آلبوم ، 2 لینک

    کویر

9 هدیه تقدیم به شما !
23 بهمن 86 - 00:07

!9 هدیه !

 

هدیه اول

این رو به او دوستانی تقدیم می كنم كه خودشون رو راهبی پاك و انسانی متعالی می دونن و تو كوچه تاریك ذهن خودشون ، نه تنها راه درست را نمی روند بلكه ناخواسته و یا خواسته ، لجن وجودشون رو گرفته

 

دو راهب در راه زیارتگاهی به رودخانه ای کم عمق رسیدند که باید از داخل آب عبور می کردند.کنار رودخانه دخترکی دیدند که لباسهای پر زرق و برقی بر تن داشت و نمی دانست چگونه از آب رد شود. یکی از راهبه ها بی هیچ مقدمه ای او را بر دوش گرفت و او را از رودخانه رد کرد.
سپس دوباره راه خود را در پیش گرفتند. اما پس از ساعتی راهب دیگر شروع به ایراد گرفتن کرد و گفت: شکی نیست که لمس کردن زنان بر خلاف احکام رهبانیت است. شما چگونه به خود جرات می دهید که خلاف احکام رهبانیت عمل کنید.
راهب لحظاتی بی آنکه پاسخی بدهد به راه خود ادامه داد و سرانجام در جواب او گفت: من یک ساعت قبل او را از کولم بر زمین گذاشتم، شما چرا هنوز دارید حملش می کنید ؟

 

 

 

هدیه دوم

این رو به دوستانی می دم كه خوب می دونن چیكار دارن می كنن ، ولی فكر می كنند كه اصرار دیگران برای انجام كارهایی متغایر با خواسته های شخصی اونها رو باید با كارشكنی ویا دور زدن جبران كنند و مشخصه كه آخرش پشیمون میشن !

 

نجار پیری بود می خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.
وقتی کار به پایان رسید، کارفرما برای وارسی خانه آمد. او کلید خانه را به نجار داد و گفت :"این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو."
نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه ای برای خودش می سازد، حتما" کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد...
با تشکر از خانم: باران توکلی  ( اینترنت )

 

 

هدیه سوم

این رو به دوستانی تقدیم می كنم كه زندگی رو خیلی سخت گرفتن ،‌ تو توهمات خودشون سعی می كنن روشهای زندگی درست رو پیدا كنن ولی خوب ، ممنكنه عمرشون قد نده

 

هنگامی ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكی ‏روبرو شد. آنها دریافتند كه خودكارهای موجود در فضای بدون ‌جاذبه كار نمی‌كنند. ‏‏(جوهر خودكار به سمت پایین جریان نمی‌یابد و روی سطح كاغذ نمی‌ریزد.) برای ‏حل این مشكل آنها شركت مشاورین اندرسون را انتخاب‌كردند. تحقیقات بیش‌از یك ‏دهه طول‌كشید، 12میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودكاری طراحی‌كردند ‏كه در محیط بدون جاذبه می‌نوشت، زیر آب كار می‌كرد، روی هر سطحی حتی ‏كریستال می‌نوشت و از دمای زیرصفر تا 300 درجه‌ سانتیگراد كار می‌كرد.‏
روس‌ها راه‌حل ساده‌تری داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!

(وبلاگ شاد زیستن)

 

 

هدیه چهارم

این رو به دوستانی تقدیم می كنم كه حد و حدود و جایگاه خودشون رو تو زندگی و در مقابل پروردگار نمی دونن ، احساس می كنن كه حتما باید نسبت به بركات والا ، شكرگذاری كنند ، این افراد معمولا وقتی از كسی یك آدامس بادنكی می گیرن ، فقط تشكر می كنن (شكر خدا رو فراموش نكنید)

روزی مردی خواب عجیبی دید، اون دید كه پیش فرشته هاست و به كارهای آنها نگاه می كند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند، باز می كنند، وآنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید، شما چكار می كنید؟ فرشته در حالی كه داشت نامه ای را باز می كرد،‌گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد كمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و آن ها را توسط پیك هائی به زمین می فرستند. مرد پرسید: شما ها چكار می كنید؟

یكی از فرشتگان با عجله گفت:‌این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان می فرستیم .

مرد كمی جلوتر رفت و دید یك فرشته ای بیكار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیكارید؟

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است . مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار كمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط كافی است بگویند: خدایا شكر

(وبلاگ گنجینه )

 

 

هدیه پنجم

این رو به دوستانی تقدیم می كنم كه صداقت رو فراموش كردن و چاپلوسی رو جایگزین اون كردن ، این دوستان خوب باید بودند ، صداقت بهترین راه برای رسیدن به اون چیزیه كه می خوان

 

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. او با مرد خردمندی مشورت كرد و تصمیم گرفت كه تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا از میان آنان دختری سزاوار را برگزیند . وقتی كه خدمتكار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد زیرا او می دانست كه دخترش مخفیانه عاشق شاهزاده است. او این خبر را به دخترش داد . دخترش گفت كه او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت: تو بختی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی كند اما فرصتی است كه دست كم برای یك بار هم كه شده او را از نزدیك ببینم. روز موعود فرارسید و شاهزاده به دختران گفت: به هریك از شما دانه ای می دهم ، كسی كه بتواند در عرض شش ماه زیبا ترین گل را برای من بیاورد ملكه آینده چین می شود . آن دختر هم دانه را گرفت و در گلدانی كاشت . سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد . دختر با باغبانان بسیاری صحبت كرد و آنان راه گلكاری را به او آموختند . اما بی نتیجه بود و گلی نرویید . روز موعود فرا رسید دختر با گلدان خالیش منتظر ماند و دیگر دختران هر كدام با گل زیبایی به رنگ ها و شكل های مختلف در گلدانهای خود حاضر شدند . شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسی كرد و در پایان اعلام كرد كه دختر خدمتكار ، همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسی را انتخاب كرده كه در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده گفت: این دختر تنها كسی است كه گلی را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسری امپراطور می كند؛ گل صداقت ............زیرا چیزی كه به شماها داده بودم دانه نبود بلكه سنگریزه بود .آیا امكان دارد گلی از سنگریزه بروید؟؟؟!!!!

 

 

هدیه ششم

این رو به دوستانی هدیه می كنم كه چشم دیدن دل پاك و انجام امور خیرخواهانه دیگران را حماقت می دونن ، اینجور آدمها همیشه در فقر معنوی به سر می برن

 

رابرت داوینسنز، قهرمان مشهور ورزش گلف آرژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود، در پایان مراسم زنی به سوی او دوید و با تضرّع و التماس از او خواست پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد، زن گفت که او هیچ هزینهای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند کودکش میمیرد. قهرمان گلف درنگ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید.
هفته بعد یکی از مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای جالبی برایت دارم، آن زنی که از تو پول خواست اصلاً بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده است او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد: خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است. این که خیلی عالی است!

 


هدیه هفتم

این رو به دوستانی هدیه می كنم كه همیشه عاشقن ، از اون عشقها كه زیاد نوشتم تو بلاگم در موردشون

 

زنی زیبا می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا دنبال من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پشت سر من می آید ، برو ؛ و بر او عاشق شُو . مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟

 

 

هدیه هشتم

این رو به دوستانی هدیه می كنم كه به خدا اعتقاد ندارن ، و شاید به نادیده های خودشون

 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره ی خدا بود . استادش پرسید : "آیا در کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد ؟ "کسی پاسخ نداد.استاد دوباره پرسید : " آیا کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟ " دوباره کسی پاسخ نداد .استاد برای سومین بار پرسید :  " آیا در کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟ " برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد . استاد با قاطعیت گفت : " با این وصف خدا وجود ندارد " . دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت . دانشجو از جایش برخاست و از همکلاسی هایش پرسید :" آیا در کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ " همه سکوت کردند ." آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟ " همچنان کسی چیزی نگفت ."آیا در کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟ "وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد ، دانشجو نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد

 

 

هدیه نهم

این هم یك نصیحت دوستانه برای دوستای عزیزم ، می خواستم بگم كه اگه می خواهید شعله باشید ، سعی نكنید مثل شعله شمع باشید و به پروانه هایی كه می سوزونید دلخوش ، چون با ضعیف ترین باد خاموش میشید ،‌ سعی كنید مثل شعله های آتتش باشید تا باد شما رو شعله ورتر و بزرگتر كنه.

 

 

موفق و پیروز باشید

مهدی نجاری ، 22 بهمن 1386

لیست توصیفنامه ها
8 بهمن 86 - 21:56
-----------------Girls------ -----------are like apples----- -------on trees. The best ones---- -----are at the top of the tree.---- ---The boys don't want to reach--- --for the good ones because they-- -r afraid of falling and getting hurt.- -Instead, they get the rotten apples- from the ground that aren't as good, but easy. So the apples up top think something's wrong w/ them when in -reality they're amazing. They just-- ---have to wait for the right boy to ---- come along, the one who's-- ----------- brave enough to---- ---------------climb all-------- ---------------the way------- --------------to the top------- -------------of the tree.-------- دخترها شبیه سیبهای روی درخت هستند بهترین آنان در در بالاترین شاخه وسرسبزترین منطقه درخت قرار دارند وپسرها بآنها نزدیک نمیشوند چرا که میترسند زمین خورده و آسیب ببینند وبه سراع سیب هائی میروند که در دسترس وگاه حتی آسیب دیده اند ... چراکه بدست آوردن انان به سهولت و ساده تر وآسانتر است. در این زمان این بهترین سیب ها تصور میکنند چیزی درست نیست وچرا آنان انتخاب نمیشوند شاید که اشکالی دارند!!!.... اما آنان تنهاباید برای آن بهترین پسری صبر کنند که آنقدر دانا وباهوش هست که بهترین را تشخیص دهد واورا بدست بیآورد! پایان!
4 بهمن 86 - 22:48
زندگی گل زردی است به نام ( غم ) فریاد بلندی است به نام ( آه ) مروارید غلتانی است به نام ( اشک) و آیینه ای شکستنی است به نام (دل)
15 دی 86 - 11:20
در افسانه‏ها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوه‏ها قرار بده. ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏های شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمی‏افتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند. و خداوند این فكر را پسندید.
__