__
لیست دوستان :: 135
لیست کلوبها :: 166
  • نام کلوب :دوستداران نمایشگاه ها
    نام انگلیسی : fairofart
    تاسیس : 19 خرداد 1385
    22 عضو ، 5 بحث ،

    دوستداران نمایشگاه های هنری

  • نام کلوب :عاشقان طبیعت و مسافرت
    نام انگلیسی : asheghan_tabiat_va_mosafert
    تاسیس : 8 مهر 1384
    313 عضو ، 40 بحث ،

    عاشقان طبیعت و مسافرت

  • نام کلوب :تخت سلیمان
    نام انگلیسی : solyman
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    33 عضو ، 7 بحث ، 1 مقاله

    تخت سلیمان

  • نام کلوب :ابیانه نگین تمدن
    نام انگلیسی : abyaneh
    تاسیس : 19 خرداد 1385
    63 عضو ، 18 بحث ، 3 آلبوم ، 1 مقاله

    ابیانه نگین تمدن

  • نام کلوب :روستاهای پلكانی
    نام انگلیسی : roosta_p
    تاسیس : 19 خرداد 1385
    32 عضو ، 2 بحث ، 1 مقاله

    روستاهای پلكانی

  • نام کلوب :سفرهای دور ایران
    نام انگلیسی : persia_tours
    تاسیس : 29 اردیبهشت 1385
    95 عضو ، 14 بحث ، 6 آلبوم ، 2 مقاله ، 4 لینک

    سفرهای دور ایران

کوهنورد تنها
30 مرداد 86 - 14:36
کوهنورد تنها

 

داستان درباره کوهنوردی ست که میخواست بلندترین قله را فتح کند.بلاخره پس از سالها آماده سازی خود ماجرا جویش رو آغاز کرد اما از اونجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.


او شروع به بالا رفتن کرد اما دیر هنگام بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اینکه هوا تاریک شد.

سیاهی شب بر کوه ها سایه افکنده بود وکوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود همه جا تاریک بود نور ماه و ستاره ها پشت ابرها کم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید.

در حال بالا رفتن بود ، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی میدید و به طرز وحشتناکی حس میکرد جاذبه ی زمین او را در خود فرو میبرد . همچنان در حال سقوط بود...


و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب و بد زندگی اش به ذهن او هجوم میآوردند....


ناگهان درست در لحظه ای که مرگ را نزدیک خود میدید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده او را به شدت میکشد.


میان آسمان و زمین آ ویزان بود ...
فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند.

خدایا کمکم کن ......

ناگهان صدایی از دل آسمان بلند شد از من چه میخواهی؟
_خدایا نجاتم بده

آیا یقین داری که من میتوانم تو را نجات دهم؟

_بله ،باور دارم که می توانی

پس طنابی را که به کمرت بسته شده قطع کن..



لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام قوایش طناب را بچسبد.

فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده ی کوه نوردی پیدا شده ...
در حالی که از طناب آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین...


لیست توصیفنامه ها
23 آبان 86 - 00:08
اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر عشق، ارتفاع داشت من زمین را در زیر پای خود داشتم و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر میگرفتی اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران میکردند اگر براستی خواستن توانستن بود محال نبود،وصال و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه میتوانستند تنها نباشند اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی و شاید من، کمر شکسته ترین بودم اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند و ما کلام دوستت دارم را در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم، همه وسعت دنیا یک خانه میشد و تمام محتوای یک سفره سهم همه بود و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد اگر ساعتها نبودند آزاد تر بودیم، با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم هیچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شاید، بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی میمرد، اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترین کالا بود ترس نبود،زیبایی نبود و خوبی هم، شاید اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟ کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟ آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان بلند تو را نوازش میکردم و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه میداشتی و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟ 21آبان گفتگو کلوب آی دی : skylove نام : شبگرد تنها تولد : 7 بهمن 1321 محل سکونت : Iran تهران طرون مرد ، مجرد شبگرد
18 شهریور 86 - 09:11
به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است حرفهایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود من به آنان گفتم: آفتابی لب درگاه شماست که اگر در بگشائید به رفتار شما میتابد. و به آنان گفتم سنگ آرایش کوهستان نیست در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است که رسولان همه از تابش آن خیره شدند. پی گوهر باشید و به آنان گفتم هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود زیر بیدی بودیم برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم : چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این میخواهید؟... ()میراث()
6 شهریور 86 - 20:04
من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی
__