لیست دوستان :: 84
لیست کلوبها :: 103فرصتی از کف رفت . قصه ای گشت تمام.... 29 تیر 87 - 00:42 |
دنگ .... دنگ ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی درپی زنگ زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من لحظه ام پر شده از لذت یا به زنگار غمی آلوده است لیک چون باید این دم گذرد پس اگر می گریم گریه ام بی ثمر است و اگر می خندم خنده ام بیهوده است دنگ ... دنگ لحظه ها می گذرد آنچه بگذشت نمی اید باز قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز مثل این است که یک پرسش بی پاسخ بر لب سرد زمان ماسیده است تند بر می خیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد آویزم آنچه می ماند از این جهد به جای خنده ی لحظه ی پنهان شده از چشمانم و آنچه بر پیکر او می ماند نقش انگشتانم دنگ... فرصتی از کف رفت قصه ای گشت تمام لحظه باید پی لحظه گذرد تا که جان گیرد در فکر دوام این دوامی که درون رگ من ریخته زهر وارهانیده از اندیشه من رشته حال وز رهی دور و دراز داده پیوندم با فکر زوال پرده ای می گذرد پرده ای می اید می رود نقش پی نقش دگر رنگ می لغزد بر رنگ ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ دنگ ... دنگ دنگ... سهراب سپهری ![]() غُفرانّک ربنّا و اِلَیک المصیر ---------------------------------------- آمرزش تو را خواهانیم و به سوی تو باز می گردیم. کوچ غریبانه اش به دوستدارانش تسلیت باد روحش شاد ، قرین نور و رحمت باد. |
لیست توصیفنامه ها1 مرداد 87 - 15:49 | |
*****************************
آنان که خاک را
تمام دلم دوست داردت
تمام تنم خواستار توست
بیا و به چشم قدمم گذار
که این همه در انتظار توست
چه خوب و چه خوبی ، چه نازنین
تو خوب ترینی ، تو بهترین
چه بخت بلندی ست یار او
کسی که شبی در کنار توست
نظر نه به سود و زیان کنم
هر آنچه بگویی همان کنم
بگو که بمان ، یا بگو بمیر
اراده ی من اختیار توست
به گوشه ی چشمی نگاه کن
ببین چه به پایت فکنده ام
مگر به نظر کیمیا شود
دلی که چنین خاکسار توست
خموشی ی شب های سرد من
چرا نشود پر ز شور عش
که لغزش آن دست های گرم
به سینه ی من یادگار توست
ز میوه ی ممنوع حیف و حیف
که ماند و به غفلت تباه شد
وگرنه تو را م یفریفتم
که سابقه یی در تبار توست
چنین که ملنگم ، چنین که مست
که برده حواس مرا ز دست ؟
بدین همه جلدی و چابکی
غلط نکنم ، کار کار توست
به دار و ندارم نگاه کن
که هیچ به جز عاشقی نماند
تمام وجودم همین دل است
تمام دلم بی قرار توست
***************************** |
1 مرداد 87 - 14:44 | |
همه ی دانشمندان تصمیم می گیرند قایم باشک بازی کنند . از بخت بد ، اینشتین کسی است که باید چشم بگذارد . او باید تا ۱۰۰ بشمرد و سپس شروع به گشتن کند . همه شروع به قایم شدن می کنند به جز نیوتن .
نیوتن فقط یک مربع یک متری روی زمین می کشد و داخل آن روبه روی اینشتین می ایستد . اینشتین می شمرد ۳،۲،۱، …. ،۱۰۰،۹۹،۹۸،۹۷ .
او چشمانش را باز می کند و می بیند که نیوتون رو به روی او ایستاده است .
اینشتین می گوید : « سوک سوک نیوتن ! » .
نیوتن انکار می کند و می گوید نیوتن سوک سوک نشده است. او ادعا می کند که نیوتن نیست .
تمام دانشمندان بیرون می آیند تا ببینند چگونه ثابت می کند که نیوتن نیست .
نیوتن می گوید : « من در یک مربع ۱×۱ ایستاده ام ، این باعث می شود که من بشوم نیوتن بر متر مربع ……
چون یک نیوتن بر متر مربع معادل یک پاسکال است پس من پاسکال هستم .
« پس پاسکال سوک سوک » |
1 مرداد 87 - 14:39 | |
آسمانهای نگاهم روزی جلوه گاه دو کبوتر بودند برفی و بال سپید پاک چون مروارید صبحگاهان در دشت زیر این گنبد سبز نگهم از پیشان هر طرفی می گردید شامگاهان که افق جام خونین به سراپرده ی شب می نوشید باز می دیدمشان روی دیواره ی باغ باد ، نازک پرشان را به هوس می پویید گاه در گوشه ی بام آن یکی می زد چتر این یکی مست دلارایی دوست سر فرو برده به گرد پر او می چرخید زندگی زیبا بود آسمان می خندی |

























