__
لیست دوستان برای هیچکس مقدور نمی باشد.
لیست کلوبها :: 30
  • نام کلوب :انجمن كورش بزرگ
    نام انگلیسی : koroshkabir
    تاسیس : 30 دی 1383
    11976 عضو ، 2817 بحث ، 7 آلبوم ، 34 مقاله ، 22 لینک ، 1 نظرسنجی

    انجمن كورش بزرگ

  • نام کلوب :کلوپ نقاشان ایرانی
    نام انگلیسی : art
    تاسیس : 27 دی 1383
    2997 عضو ، 432 بحث ، 9 آلبوم ، 3 مقاله ، 4 لینک

    کلوپ نقاشان ایرانی

  • نام کلوب :بروبچ هوا فضا
    نام انگلیسی : aerospacelovers
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    1140 عضو ، 114 بحث ، 45 آلبوم ، 37 مقاله ، 43 لینک ، 1 نظرسنجی

    بروبچ هوا فضا

  • نام کلوب :احمد شاملو
    نام انگلیسی : shamlou
    تاسیس : 10 دی 1383
    9443 عضو ، 73 بحث ، 7 آلبوم ، 3 مقاله ، 1 لینک

    احمد شاملو

  • نام کلوب :خوشگل ها
    نام انگلیسی : khoshkelha
    تاسیس : 3 تیر 1384
    15276 عضو ، 34 بحث ، 2 آلبوم ، 19 مقاله ، 46 لینک ، 4 نظرسنجی

    خوشگل ها

  • نام کلوب :معما
    نام انگلیسی : puzzle1
    تاسیس : 5 فروردین 1384
    3175 عضو ، 998 بحث ، 19 آلبوم ، 11 مقاله ، 10 لینک ، 3 نظرسنجی

    معما

اطلاعات شخصی برای دوستان مقدور می باشد.
لیست توصیفنامه ها
14 تیر 87 - 21:21
چه ساده با گریستن خویش زاده می‌شویم و چه ساده در گریستن دیگران می‌میریم. اما میان دشواری دریا و تبسم کرانه، فاصله‌ای‌ست. لب اگر تشنه، جام شوکرانش در پیش، دل اگر تنها، هزار دشنه‌ی پنهانش در پشت. چنین که در اواسط واژه و معنا معلقیم مگر به روزنکی در حصار بی‌سایه، بی‌دیوار، ورنه در مویه‌های موهن مرگ، کو چراغی!؟ چراغی کو تا سپیدگانِ بی‌تردید، زانوی فتیله نلرزاند؟! دریغا، فاصله‌ای‌ست میان آب و سراب، یک دست بنای اشاره و یک دست مزار خواب. .. تولدت مبارك
13 تیر 87 - 14:04
ببخشین شما پولدارین ? هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین» كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید: «ببخشین خانم! شما پولدارین » نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.» آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم.
__