__
لیست دوستان :: 19
لیست کلوبها :: 28
  • نام کلوب :كوروب بانك كلوب
    نام انگلیسی : croobank
    تاسیس : 13 آذر 1386
    14225 عضو ، 179 بحث ، 40 آلبوم ، 690 مقاله ، 2 لینک ، 3 نظرسنجی

    كوروب بانك كلوب

  • نام کلوب :پرشین نایت
    نام انگلیسی : persian_night
    تاسیس : 22 مهر 1384
    2216 عضو ، 26 بحث ، 9 مقاله ، 15 لینک ، 2 نظرسنجی

    پرشین نایت

  • نام کلوب :پاتوق شادمانی !
    نام انگلیسی : jok
    تاسیس : 14 بهمن 1383
    10387 عضو ، 110 بحث ، 81 آلبوم ، 39 مقاله ، 17 لینک ، 3 نظرسنجی

    پاتوق شادمانی !

  • نام کلوب :مجردها
    نام انگلیسی : mojaradan
    تاسیس : 6 بهمن 1383
    13666 عضو ، 153 بحث ، 72 آلبوم ، 120 مقاله ، 36 لینک ، 5 نظرسنجی

    مجردها

  • نام کلوب :شهر قشنگ
    نام انگلیسی : shahreghashang
    تاسیس : 7 بهمن 1386
    6614 عضو ، 16 بحث ، 4 مقاله

    شهر قشنگ

  • نام کلوب :فشن های ایران
    نام انگلیسی : fashion_iran
    تاسیس : 15 بهمن 1386
    779 عضو ، 15 بحث ، 1 لینک ، 1 نظرسنجی

    فشن های ایران

لیست توصیفنامه ها
5 اردیبهشت 87 - 23:20
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است. دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!! چه اتفاقی افتاده؟ مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت. چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!! مرد شدیدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنی.
5 اردیبهشت 87 - 23:18
خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود از آنجایی كه باید ساعاتی را منتظر می ماند ، در حال مطالعه بود. وبسته ای كلوچه هم با خود آورده بود . او روی صندلی نشسته بود و در حال مطالعه گاهی از كلوچه كنار دستش می خورد. وقتی او كلوچه بر می داشت مرد بغل دستیش هم یك كلوچه بر می داشت احساس خشمی به او دست داد، اما چیزی نگفت . با خود فكر می كرد : عجب رویی داره! اگر امروز از دنده چپ بلند شده بودم نشانش می دادم.... ماجرا ادامه داشت تا اینكه فقط یك كلوچه باقی ماند، با خود گفت حالا این مردك چه می كند ؟؟ سپس مرد آخرین كلوچه را نصف كرد ونیمه آن را به او داد ... تحملش به سر آمده بود بنابراین، كیف و مجله اش را برداشت و به سمت سالن رفت ... وقتی در صندلی هواپیما قرار گرفت، در كیفش را باز كرد تا چیزی بر دارد و در كمال تعجب دید كه بسته كلوچه اش ، دست نخورده آنجاست. تازه یادش آمد كه اصلا" بسته را از كیف خارج نكرده. خیلی از خودش خجالت كشید!! متوجه شد كار زشت در واقع از خودش سر زده، مرد كلوچه اش را بدون خشم، با او تقسیم كرده بود ... و اكنون دیگر زمانی باقی نبود كه او قدردانی یا عذر خواهی كند!!
5 اردیبهشت 87 - 23:18
در این زمونه دوست با وفا کم پیدا میشه. انسان را باید به انسانیت شناخت, چهره اش را به نور نه به چشم و ابرو, زبانش را به صداقت نه به چرب زبانی, دستانش را به گرمی قوت و چشمانش را به ابشار اشک, سینه اش را به خزانه عشق نو میدی, قلبش را به کلبه صفا.
__