لیست دوستان :: 93
لیست کلوبها :: 116. 22 مرداد 85 - 04:38 |
لیست توصیفنامه ها10 مهر 87 - 23:59 | |
همیشه سلام
اتفاقى سبز
من از عشق آمادهترم
به دوست داشتنت
و طراوتى چون تو
در گلدانِ بىتابىهاى من
نادیدنى نخواهد بود
سبزترین طپش!
رویشِ تو
آغازِ نسلِ اقاقىهاست
به نیازى زنده مىكند
اتفاقى سبزْ
تو را در من
و عشق
متولّد مىشود!
1qqvz6.jpg
دخترِ مهر و مهتاب
دقیقههاى دلتنگ
ثانیههاى لبریز
صداى پاى خشخش
دخترِ برگ و پاییز
گلپونههاى وحشى
نسترناى بىتاب
نگاهِ آبىِ عشق
دخترِ مهر و مهتاب
پنجرهها رُ واكن
برگا شدن طلایى
تكیه بده به ابرا
دلا شدن هوایى
با ریتمِ خیسِ بارون
برقص میونِ باغچه
اُركیده رُ صدا كن
براى خوابِ طاقچه
تُو حسرتِ نگاتن
پنجرههاى دلتنگ
همنفسِ صداتن
قناریاى خوشرنگ
خورشیدِ ماهِ مهرى
نارنجى و طلایى
زردى عطرِ لیمو
تلخىِ آشنایى
چشماى جاده گریون
صورتِ كوچه خیسه
ستاره تا ستاره
شب از تو مىنویسه
من بودم و تو بودى
پرنده بود و پرواز
غزل ترانه مىشد
تُو كوچه باغِ آواز
شایا تجلی
کتاب تولدت مبارک صفحه 28
|
22 بهمن 86 - 12:57 | |
ای همیشه سبز
افسانه ی چشمهای تو اسطوره ی ازل بوده است.
اما من مشتاق یك جرعه از ابدی ترین رودخانه ی چشمان توام .
از تو سر شارم. سرشار از چیزی كه هنوز نمی دانم چیست!
سرشار از كسی كه همیشه نخواهم دانست كیست...
با من بگو افقهای دلتنگی تو كدام سوست؟
وقتی تو دلتنگ می شوی نماز می خوانی ؟ یا خودت را كوچه پس كوچه های كاهگل گم می كنی؟
می دیدمت كه با درختان حرف می زنی و گاه بی آنكه خود بدانی روی خاك می افتی و پیشانی سپیدت را بر خاك می گذاری....
زیبای من
من تمام حالاتت را ، شبهایت را ، روزهایت را ، خنده ها و گریه هایت را و تو را با تمام هستی می ستایم.
ای حیران خستگیها:
اگر چه دوری... اما تو را در افكارم به آغوش می كشم و هستی ام را فدایت می كنم.
ای ستایش كننده ی خالق هستی من!
من نیز خالق هستی تو را می ستایم. تو در روز خورشید قلب منی و درشب ستاره ی امیدم هستی .
مرا دریاب كه باورت كرده ام و بخوان تا با طنین صدای دلنشینت خوشبختی را در كنارم حس كنم.
مر ا به در گاهت میهمان كن.
در كنج اتاقم نشسته ام .آنگونه كه گنگ و خاموشم میپندارند
در كنج اتاقم تنها اندیشه ام نگاه همیشه پر راز توست .
در كنج اتاقم كه نشسته ام تنها رویایم دیدار دوباره توست
به زمان می اندیشم ، به ثانیه ها ، كه آیا دوباره فرصتی هست برای از تو تازه شدن؟
نمی دانم چگونه آمدی ، نمی دانم چگونه در شبهای تنهایی من رقم خوردی
نمی دانم كه تا چه زمانی روشنی بخش شبهای تنهایی منی
نمی دانم . نمی دانم .نمی دانم
شبی كه آمدی دروازه های دلم را با هزار چفت و بست ، مهرش كرده بودم تا دیگر هیچ كس به آن راه نیابد
شبی كه آمدی و اولین سلام را به من هدیه كردی یادت هست ؟
نمی دانستم كه در برابر عشق هیچ چفت و بستی مانع نیست
ناخواسته به قلبم پا گذاشتی و چنان محكم قدم برداشتی كه دروازه های قلبم به سجودت نشستند
كاش می دانستی كه با من چه كردی
كاش می دانستی كه سلام گرم تو چگونه مرا آرام میكند
كاش میدانستی كه نگاه مهربانت چگونه دلم را به آتش می كشد
كاش میدانستی كه طنین دلنواز صدایت چگونه مرا مسحور خویش میكند
كاش می دانستی .
با من بمان و بگذر از عطر نفسهایت معطر شوم .
با من بمان .
|
7 بهمن 86 - 01:36 | |
آموخته ام که ...
آموخنه ام که زندگی دشوار است ، اما من از او سخت ترم ...
آموخته ام که این زمان است که زخمها را شفا می دهد ، نه عشق ...
آموخته ام که این نیاز است که انسانها را به یکدیگر نزدیک می کند نه انسانیت و محبت...
آموخنه ام که باید همچون فولاد محکم باشم تا هر زمان چکش مصیبت بر سرم فرود آمد ، متانت خود را حفظ کنم ...
آموخنه ام که هنگامی که با کسی درد و دل کرده ام برای فردای آنروز ، خود پیشقدم شوم و به خواجه حافظ شیرازی ، خود خبر دهم .
آموخنه ام که در مقابل دروغ های دوستان به ظاهر صمیمی ، لبخند بزنم ، با احترام سر فرود آورم ...
آموخنه ام که اگر خواستم خود را عزیز کنم ، باید واقعیت دیگران را دروغ جلوه دهم تا کمبودهای وجودم را جبران کنم ...
آموخنه ام که ته مرگ عزیز ، جنایت است نه حق (البته به نظر دوستان... )
آموخنه ام که همه می خواهند روی قله زندگی کنند ، اما تمام شادیها و پیشرفتها وقتی رخ می دهند که در حال بالا رفتن از کوه هستیم .
یه حرف جالب برای یه انتهای قشنگ ، برای موفق شدن در یک گروه دوستی ، همیشه اطرافیانت را له کن و خودت را سر دسته جمع قرار بده (البته با دروغ ...)
|


























