سایه رجب زاده , behtarinkhoda

سایه رجب زاده

سایه رجب زاده , behtarinkhoda

سایه رجب زاده

مطالبدوستان 3198
cloobid
behtarinkhoda
، 10 ماه و 21 روز
زن 38 ساله مجرد
ديپلم دبيرستان ،

دوستان

  • هومن زرگری , houmanzar
  • شهرام بختیاری , m_k626
  • سعید سعیدی , said2813
  • امیر سردار  , amir_sardaar
  • آ آذر نژاد , aytak
  • علی اریان , ardalans
  • شهبانو الهی , mahtab2003
  • علی اکبر فلاح  , zi_iran
  • فرهاد دانشفرین , daneshfaren
  • عادل حساس ایرانی , adelhassas
  • مجتـبی    , new_id2
  • بهنام ب , behnam1507
  • مهدی کج کلاه , kajkolah
  •      آهنگر , bi_ta
  • وحیـــــد تبـــریـــــــزی , shaparak
  • پسر بی نام , boy_ir
  • مسعود الف واو استراتژیست جنگ نرم , vatan1400
  • سربازان مهدی عج , sarbazan_mahdi_aj
  • محمود حاج بابایی , payly
  • 3198 نفر

    morebox img

رسانه ها

  • پژوهشکده امر به معروف و نهی از منکر , fmaroof
  • کلوب دات کام , recreation
  • ایران , iranhamishejavidan
  • قطعه ای از بهشت , gheteii_az_behesht
  • گــل نــرجــس , Amarylliss
  • 208 رسانه

    morebox img


تبلیغات

سایه رجب زاده , behtarinkhoda

گاهی یک نگاهی با محبّت
از هزار حرفِ بی‌جهتْ بهتر است

@fmaroof
ادامه
99
سایه رجب زاده , behtarinkhoda
3 ساعت پیش

گاهی یک نگاهی با محبّت
از هزار حرفِ بی‌جهتْ بهتر است

@fmaroof
ادامه
سایه رجب زاده , behtarinkhoda
+یاسوج سرده مادر، کاپشن گرمتو بپوش! یه گرمکن هم گذاشتم توی چمدونت.
-مامان! فقط 2 روز اونجام
+رسیدی فرودگاه زنگ بزن! تا می‌رسی می‌میرم از دلشوره.

«مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد» یعنی بدترین جمله برای زخمی کردنِ دل یک مادر!
پدر، گوشی‌اش دستش بود و به هر نهاد و اداره‌ای که به ذهنش می‌رسید زنگ می‌زد. مادر توی یک دستش گوشی همراهش بود و «مشترک مورد نظر...» را برای هزارمین بار می‌شنید و در دست دیگرش تسبیح بود و ذکر «یافاطمه» می‌گفت. این ذکر لبش بود، ذکر چشمش اما دانه‌های اشک بود که از تسبیحِ گونه تا سر چانه می‌دوید.

مشت‌هایی که مادر به سینه می‌کوباند کمتر از برخورد هواپیمایِ تهران_یاسوج به کوهِ دنا نبود. چطور نکوبد و گریه نکند؟ که حتی خودِ کوه دنا هم داشت گریه می‌کرد. وسط اشک‌های شورش، شیرینیِ ذکر «فاطمه» را هم داشت. می‌گفت: «دلم خوشه پسرم ایام فاطمیه از دنیا رفت. دستشو می‌ذارم تو دست حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها)»
پسر، به سرمایِ یاسوج نرسید، ولی سوزِ سرمایِ نبودنش قلبِ پدر و مادری نگران و چشم انتظار را به لزره انداخته بود.
#پرواز_تهران_یاسوج
#ایران_تسلیت

t.me/fmaroof
ادامه
سایه رجب زاده , behtarinkhoda
+یاسوج سرده مادر، کاپشن گرمتو بپوش! یه گرمکن هم گذاشتم توی چمدونت.
-مامان! فقط 2 روز اونجام
+رسیدی فرودگاه زنگ بزن! تا می‌رسی می‌میرم از دلشوره.

«مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد» یعنی بدترین جمله برای زخمی کردنِ دل یک مادر!
پدر، گوشی‌اش دستش بود و به هر نهاد و اداره‌ای که به ذهنش می‌رسید زنگ می‌زد. مادر توی یک دستش گوشی همراهش بود و «مشترک مورد نظر...» را برای هزارمین بار می‌شنید و در دست دیگرش تسبیح بود و ذکر «یافاطمه» می‌گفت. این ذکر لبش بود، ذکر چشمش اما دانه‌های اشک بود که از تسبیحِ گونه تا سر چانه می‌دوید.

مشت‌هایی که مادر به سینه می‌کوباند کمتر از برخورد هواپیمایِ تهران_یاسوج به کوهِ دنا نبود. چطور نکوبد و گریه نکند؟ که حتی خودِ کوه دنا هم داشت گریه می‌کرد. وسط اشک‌های شورش، شیرینیِ ذکر «فاطمه» را هم داشت. می‌گفت: «دلم خوشه پسرم ایام فاطمیه از دنیا رفت. دستشو می‌ذارم تو دست حضرت فاطمه (سلام‌الله‌علیها)»
پسر، به سرمایِ یاسوج نرسید، ولی سوزِ سرمایِ نبودنش قلبِ پدر و مادری نگران و چشم انتظار را به لزره انداخته بود.
#پرواز_تهران_یاسوج
#ایران_تسلیت

t.me/fmaroof
ادامه
کامنت بنویسید...
سایه رجب زاده , behtarinkhoda
در یکی از شهرهای کوچک واقع در ایالات فیلادلفیا (امریکا) زن ها مبتلا به قماربازی شده بودند. ابتدا کشیش ها و روزنامه نویس ها و خطبا و فصحا تا می‏توانستند راجع به بدی قمار خصوصاً برای زن ها گفتند و نوشتند، ولی مثل همین حرف های خودمانی مانند گردو روی گنبد سُر خورد و پایین افتاد و به جایی نرسید، تا آنکه شهردار محل به فکر افتاد یکی دوتا باشگاه و نمایشگاه هنری زنانه دایر کند و سرگرمی های مناسب در آنجا فراهم نماید، از قبیل نمایش بچه ‏های چاق و تندرست‏ و جایزه دادن به مادران کاردان، و از قبیل کارهای دستی و غیره، که هرکدام برنامه و ترتیبات خاصی داشت و مردم را سرِ ذوق می ‏آورد. دو سه سالی از این جریان گذشت که زن های آن شهر به کلی قمار را فراموش کردند.

(امر به معروف در آثار شهید مطهری، ص104)
#امر_به_معروف
t.me/fmaroof
ادامه