| کلوب آی دی | behrooz2005 ، سن کلوبی : 5 سال و 9 ماه و 16 روز |
| درباره من | من پسری آرام و خونسرد هستم شوخ و با مزه........ |
| وضعیت | مرد33 ساله مجرد متولد 1/فروردین/1358 |
| جنسيت | مرد |
| محل سکونت | Iran ، غیره... ، تهران , عسلویه |
| سيگار | نميکشم |
| علت عضويت | تماس با آشنايان و دوستان |
| زندگي با | با دوست يا دوستان در خانه |
| تحصيلات | فوق ديپلم |
| شغل | گرافیست |
| اطلاعات اضافي | من هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام پایم به جایی میخورد و میافتم هر گاه که فکر میکنم که برخاستن کاری است بس دشوار بر میخیزم وبه راهم ادامه میدهم حالا بعد از یک بار دیگر به زمین خوردن برخاسته ام گرد و خاک را از لباسم پاک میکنم ساکم را بر میدارم و به راه می افتم این بار راهی را برمیگزینم که تو در مسیرش نباشی راهی که حتی جای پایت را باد جارو کرده باشد وبویت را باران شسته باشد دیگر وقتی که داری به زمین می خوری به من تکیه نخواهی داد اعتماد در رابطه با تو مفهوم خود را برای چندمین بار از دست داده است و جایش را به تردید داده است . دهانت بوی دروغ میدهد می خواهم از تو متنفر باشم به همین سادگی |
| گرايش سياسي | چپ |
| قد | 175-180 |
| وزن | 75-80 |
| اخلاق و برخورد | شوخ ، دوستانه ، شلوغ |
| مد و ظاهر | متغيير ، کت و شلوار ، مد روز ، مدرن |
| صفحه وب | http://www.asheghanehha.blogfa.com |
| تاریخ عضویت | 23 فروردین 1385 ساعت 07:24 |
| علایق | سخنی از خسرو پرویز: خسرو می گوید اعراب را نه در کار دین هیچ خصلت نیکو یافتم و نه در کار دنیا. آنها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومایگی و پستی همت آنها همین بس که آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند .فرزندان خود را از راه بینوایی و نیازمندی می کشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی می خورند.از خوردنیها و پوشیدنیها و لذتها و کامروانیهای این جهان یکسره بی بهره اند .بهترین خوراکی که منعمانشان می توانند به دست آورند گوشت شتر است که بسیاری از درندگان آنرا از بیم دچار شدن به بیماریها و به سبب ناگواری و سنگینی نمی خورند... .(عقدالفرید ج 2 ص5 چاپ قاهره) |
| ورزش | چه زیبا گفت استاد شاملو(( اعراب فریبم دادند وبرج موریانه را با دستان پرپینه خویش بر ایشان گشودم و آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانمان همدیگر را بکشیم و این کوتاهترین طریق وصول به بهشت بود )) |
| فعاليتها | ای انسان هر که باشی و از هر کجا که بیایی زیرا که می دانم خواهی آمد من کوروش هستم که برای پارسیان این امپراتوری پهناور را بنا کردم پس بدین مشتی خاک که تن من را می پوشاند رشک مبر ، مرا بگذار و بگذر جاوید امپراتوری ایران دوباره می سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو می زنم اگرچه با استخوان خویش دوباره می گویم از تو گفت به میل نسل جوان تو دوباره می شویم از تو خون به سیل اشک روان خویش |
| کتاب | عرب هرکه باشد، به من دشمن است کژ اندیش و بدخوی و اهریمن است ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده است کار که تاج کیانی کند آرزو تفو بر تو ای چرخ گردون تفو |
| موسيقي | چه بسیار عجایب، عجایب هول انگیز، که بر خاک می گذرند هیچ یک راه، اما، تاب برابری با آدمی نیست آدمی، این اعجوبه اعظم که تند باد زمستانی را به کار میگیرد و از دریای خروشان می گذرد برسینه امواج توفنده که از چپ و راست بر او می کوبند توانمند و استوار راه خود را پی می گیرد و کهن ترین خدایان، زمین نامیرای تمامی ناپذیر را فرسوده می کند آنگاه که تیغه خیش او به نیروی نریانها سال به سال پیش می رود و پس می آید و خاک را شیار می زند. دسته دسته پرندگان سبک مغز بی پروا را و خیل خیل جانوران وحشی را به دام می اندازد و فوج فوج جنبندگان اعماق را به یک جنبش دامی که خود بافته و حلقه هایش را استوار کرده صید خود می کند. انسان چربدست، انسان هوشیار به ترفندهایی که خود می داند رام میکند جانورانی را که بر صخره ها می چمند و لانه در غارها دارند و نریان وحشی را آموخته می کند و یوغ بر گردن ستبرش می نهد و رام می کند نره گاو و زورمند کوهی را. و گفتار و اندیشه اش به تندی باد و منش و هوشی در ساختن قوانین شهر این همه را به خود آموخته است و پناه جستن از خدنگ جان سوز سرما و پناه جستن از شلاق بی امان باران را خانه ای ساده زیر آسمان پاک و سرد بنا می کند انسان چتبک، انسان چاره ساز هرگز از چاره گری نمی ماند و آنگاه که روی به آینده می نهد هیچ تنگناهی راه بر او نمی بندد تنها مرگ، آری مرگ است، که انسان را از آن رهایی نیست اما چه بسیار مهلکه های تاب سوز که پشت سر نهاده است. انسان، خداوندگار بر گذشته از همه سنجه ها، برگذشته از همه رویاها همه ترفند ها و تدبیر ها را در دسترس دارد و به کار میگیرد آنها را گاه در پی نابودی و گاه در پی عظمت. |
| برنامه تلويزيون | VOA, PARS TV, CHANEL ONE, |
| فيلمها | تایتانیک، گناه اصلی |
| غذا | ماکارونی، زرشک پلو با مرغ، قلیه ماهی |
| ايميل 1 | behrooz_nadi [at] yahoo [dot] com |
| پیام رسان یاهو | behrooz_nadi |
| آدرس | از پسری که رفته بالای درخت تاکه بردارد جوجه از لانه نور از او بپرسید خانه من کجاست |
| دبيرستان | سعادت |
| رشته | گرافیک |
| سال فارغ التحصيلي | 80 |
| نام محل کار | دفتر روزنامه - شرکت تبلیغاتی |
| عنوان شغلي | گرافیست - صفحه آرا |
| در مورد کار من | کارم را خیلی دوست دارم |
| ايميل کاري | baharestan_86 [at] yahoo [dot] com |
| مهارتها | فردوسی بزرگ به دلیل محدودیتهای بسیار مذهبی که در آن دوران داشته است در لوای شاهنامه سترگ اش برای زنده کردن دین زرتشتی چنین فرموده است : شود مردمی کیش و آئین ما نگیرد خرد خرده بر دین ما بیاریم آن آب رفته به جوی مگر زان بیابیم باز آبروی |
| علايق کاري | چون تخت شاهنشاهی ایران که مرکز تمدن و هنر آسیایی بوده است با منبر اعراب بادیه نشین یکی می شود عاقبت کار ملت ایران تیره و تار خواهد شد : چو با تخت منبر برابر شود همه نام "بوبکر" و "عمٌر" شود تبه گردد این رنجهای دراز شود ناسزا شاه گردن فراز نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر ز اختر همه تازیان راست بهر برنجد یکی دیگری برخورد به داد و به بخشش کسی ننگرد |
| من در يک جمله ! | پر احساس |
| مهمترين چيزها | صادق هستم، به اخلاق اعتقاد دارم، .... |
| رنگ مو | ديگر |
| رنگ چشم | قهوه اي |
| وضعيت بدني | وزن اضافي |
| مشخصه اصلي | مهربان ، باهوش ، لبخند دائمي ، گپ زن |
| فرد مورد نظر آشنایی | درختان ریشه دارند و زنان و مردان پا. تا با آن از سیمهای خاردار ابلهانه مرزها بگذرند، تا با آن به دیدار دیگران بشتابند و در میان بقیه انسانها به عنوان مهمان زندگی کنند. در افسانه های بی شمار کتاب مقدس و نیز اسطوره های یونان و اسطوره های ملل دیگر حکایت پر معنایی وجود دارد که در آن غریبه ای که در حال سفر است، شامگاهان بر در می کوبد. در این حایتها، این شخص غالبا خدائیست به هیئت مبدل یا فرستاده ای آسمانی ککه ما را آزمایش می کند. من دلم می خواهد این دیدار کنندگان را انسانهایی واقعی بدانم که اگر می خواهیم به بقای خود ادامه دهیم باید سعی کنیم به بقای خود ادامه دهیم باید سعی کنیم مثل آنها باشیم |
| فرد ايده آل زندگي | گفتار نیک، پندار نیک، رفتار نیک |
| موارد غیر قابل تحمل | دروغ - خیانت- اخمو - خجالتی- کم صحبت و پر حرف |
| مهارتهاي شخصي | راز بقا روزگاری سخن فلسفه را می جستم و در این راز به دنبال کلامی بودم که به سیر ام ببرد یا به سرای معراج. سال هایی به چنین حاشیه همراه شدم و ندانستم من که چرا مردم ما نان خود را به خدا محتاج اند! یا چرا بچه ی نوزادی را که ندانسته به دنبال هوا می گردد به مسلمانی و زرتشت و یهود یا مسیحیت و کفراش بردند. روح صد پاره ی یک کودک خرد که نمیداند چیست، رسم و آئین طریق خلقت؟ پشت دیواره ی این جبر سکوت شاه مردان و زنانی بودند که به راه ابدی می رفتند یادم آمد که به هنگام خروش دم صبح در کنار گذری راه به شهزاده گرفتم نادیان پشت سواران به ندا میگفتند دور شو شاه روان است و نباشد گذری کور شو شاه برآن است بتابد سحری و من آنجا دیدم سایه ی ضل خدا سلطان بود! من همانجا به کلامی گفتم ما چرا از تو جداییم اگر ماه تویی یا چرا شعشعه نور خدا از سر تاج طلا می بارد؟ و چرا در گذر نور خدا بندگان سر راهت به غریوی رفتند؟ شاه بی هیچ جوابی شه بود و مرا دشنه و زنجیر فرو می بارید. روزگار دگری را جستم مرد پیری دیدم که به یغماگر چین آری گفت. نام و روح اش برجاست!!! یادمان نیست فراموش که از بام نخست تا سر انجام هزاران وادی تخم نکبت بارید. روزی از راهرویی پرسیدم این چه جرمی است روا بر دل ما؟ رحمت دانش ادیان خدا قاتل ماست؟ در سکوت اش همه معنای جهان می بارید جبر بود و سخن جبر زما می تابید! سایه ،آرامش کوهستان بود جنگجویان دلیری که به جنگ هرس شاخه خشک تیشه بر ریشه ی گلخانه زدند صبحگاهان سر هر مزرعه بر شاخه ی خشکی خفتند! مادری بود که نانی به دو جو می کاوید کودکی بود که بر سنگ صبوری نالید دختری رخت تن نامردان و زنان در حرم صیغه ی عشرتکده ها اینچنین بود که فرهاد به فریاد آمد نه به آن درد که شیرین پی خسرو می رفت! روزگار دگری در دل شهری بودم شهر آن عشق بزرگ شهر معصوم گلستان سترگ همه ی مردم از این کوچه به آن کوچه سفر میکردند گفته ، ناگفته ، به دنبال خدا میگشتند کاشکی معنی یک واژه به یک میوه سلامی میکرد تا در این مغلطه یک خانه خدا را میدید از همان صبح ازل تا به شام ابدی می دیدم رنگ و وارنگ، دهان ها چه فرا می بارید سر و روی و دل و هر دیده به خون می تابید دست ها حادثه ی مشت خدایی بودند به عدالت سر کفر آمده از کفر فرا می بارید اینچنین مرثیه مرگ بزرگ شهر را یکسره در ناله و خون می کاوید دیده بودم که به تیغی لب گل خونین شد چشم از چشم جدا دیده جدا می نالید هر شب از دامنه ی کوچه ی یاس بوی باروت فرا می بارید نیمه شب بانگ تقلای تنی زخمی بود یا عروسی که دم حجله به خون می نالید هر کجا رفتم و گشتم و ندیدم ثمری دست از دست جدا، پای جدا، سر به هوا کاشکی سایه جدا ، ابر جدا می نالید اینچنین بود دلارایی یک شهر قشنگ که به گرداب بلا می خوابید! سال ها دور شدم از تب یاد رفتم از یاد و پریدم از خواب دیدم از باغچه ی خانه ی ما گل مینا شده ای در سخن است و چنین می گوید؛ باغ صد خاطره صد سال به دل کاشته ام تو نکن ناز که من خون به دل انباشته ام باغبان را تو بگو که مرا ساده به بازار نبر دست احساس و تنم را نشکن ریشه ام را تو نسوز که مرا دلبر شیرین غزل ام در راه است! در تمام هستی غرق حیرت بودم که چرا فلسفه ی راز بقا با چه بی رحمی ها قصه ی آمد و رفت من و ماست؟ یادم آمد پدرم گفت که اسرار بقا درس عشق است و فدا و چنین بود که از فلسفه یک درس فرا می رفتم!نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویس درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی |