عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله 25 مهر 87 - 00:30 |
شیرین و سرگرم كننده بوده، اما گاهی هم شده كه با شنیدن سخنی از كودكی یادآور این ضرب المثل شده ایم كه سخن راست را باید از بچه ها شنید! ، گروه متخصص و محققی در یك تحقیق سوالی را از گروهی كودك خردسال پرسیده بودند كه پاسخهایی كه بچه ها دادند عمیق ترو متفكرانه تر از تصورات بود،سوال این بود...
*. وقتی كسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می كنه احساس می كنی كه اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله
*. مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاك بزنه پدر بزرگم همیشه این كار رو براش می كنه حتی حالا كه دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبكا - 8 ساله
*. عشق موقعیكه دختره عطر می زنه و پسره هم ادكلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو كنن. كارل -5 ساله
*.عشق وقتیه كه شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینكه از اون انتظار داشته باشید كه كمی از غذای خودشو بده به شما. كریستی - 6 ساله
*. عشق یعنی وقتی كه مامان من برای بابام قهوه درست می كنه و قبل از اینكه بدش به بابا امتحانش می كنه تا مطمئن بشه كه طعمش خوبه. دنی - 7 ساله
*. عشق اون چیزیه كه لبخند رو وقتی كه خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله
*. عشق وقتیه كه شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله
*. عشق همون باز كردن كادوهای كریسمسه به شرطی كه یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش كنی. بابی - 7 ساله
*. اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی كه بیشتر از همه ازش متنفری شروع كنی. نیكا 7 - ساله
*. عشق اون موقعس كه تو به پسره می گی كه از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله
*. عشق مثل یه پیرزن كوچولو و یه پیرمرد كوچولو می مونه كه هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینكه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله
*. موقع تكنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی كه منو نگاه می كردن نگاه كردم و بابام رو دیدم كه وول می خوره و لبخند می زد اون تنها كسی بود كه این كار رو می كرد. من دیگه نترسیدم. كیندی 8 - ساله
*.مامانم منو بیشتر از هر كس دیگه ای دوست داره چون هیچ كس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. كلر - 6 ساله
*.عشق اون موقعی هست كه مامان بهترین تیكه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله
*.عشق زمانیه كه مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه كه هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. كریس - 7 ساله
*.عشق وقتیه كه سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله
*.می دونم كه خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینكه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله
*.وقتی شما كسی رو دوست دارید موقع حركت از مژه هاتون ستاره های كوچولویی خارج می شن. كارل - 7 ساله
*.دوست داشتن اون وقتی هست كه مامان صدای بابا رو موقع دستشویی می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد. مارك - 6 ساله
و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی كه هدفش پیدا كردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یك مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه كردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه كه پی كار كردی؟ میگه كه هیچی من فقط كمكش كردم تا راحت تر گریه كنه! |
لیست توصیفنامه ها24 مهر 87 - 10:05 | |
در زندگی مثل درخت باش
در خوشی ها سرسبز و در سختی ها مقاوم |
20 مهر 87 - 20:38 | |
سلام عزیزم ممنون از پیام مهر انگیزت. همیشه شاد باشی و پیروز |
19 مهر 87 - 09:29 | |
دو خط موازی
دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت. و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. «آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.
تقدیم به شما دوست عزیز : بهروز
امیدوارم همیشه اینقدر اعتماد به نفس و غرور قشنگ زنونه ای كه تو حرفاتون مشخصه دارید و اینروزها كمه داشته باشید
|








